تو اشتباه کردی، پسر. تو حق داشتی بیاعتماد شوی. و اشتباه کردی که خواستی از لاک خودت بیرون بیایی. اشتباه کردی که فکر کردی باید خوشبین بود، نباید سخت گرفت. میبینی؟ هیچ چیز عوض نشده. بیخود خودت را گول زدی، بیخود گول خوردی. دوباره برگرد همانجا که بودی، پسر. درون خودت مچاله شو. فکر نکن آن بیرون خبری است. دیگر به هیچ کس و هیچ حرفی اعتماد نکن. آن بیرون پر از دروغ است. هوا هم دروغ میگوید. گول آسمان آبی و هوای بهاری را نخور. بهاری در کار نیست. هنوز هم باید لباس روی لباس پوشید، باید دستکش دست کرد. باید پوستکلفت بود، پسر. آن بیرون هوا اصلاً خوب نیست. گیرم که آنجا که تو بودی هم وضع هوا تعریفی نداشته. ولی آنجا هرچه باشد، هوایش واقعی است، پسر.
یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷
Depression
We're the middle children of history, man. No purpose or place. We have no Great War. No Great Depression. Our Great War's a spiritual war... our Great Depression is our lives.
Fight Club, David Fincher
[Label: Quotation]
یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۷
چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۷
سهشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷
فقدان
اینکه دیگر هیچوقت نیستی، معنیاش این نیست که تا آخر هفته نیستی یا تا عید، یا تا آخر زمان دانشجویی یا مثلاً سیسالگی. معنیاش این است که تا دم مرگ حسرتِ تکرار همهی لحظههای خوشمان را خواهم خورد. و من نمیتوانم باور کنم. من این هیچوقت لعنتی را نمیتوانم باور کنم. کاش نرفته بودی.
[تلخترین و وحشتناکترین روزهای زندگیام را میگذرانم.]
دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۷
جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷
جادهی خوشبختی در دست تعمیره
یکی از همین روزها بالاخره همه چیز دوباره خوب میشود. دیگر حسرت گذشته را نمیخورم. به آدمهایی که رفتهاند فکر نمیکنم. حسرت روزهایی را که گذشتهاند نمیخورم. حرف زدن دوباره راحت میشود. آدمها دوباره برمیگردند. دوباره دور هم جمع میشویم. چند هفتهای یک بار عصرها میرویم شریف. میگوییم، میخندیم. سر هم غُر نمیزنیم. همدیگر را نمیپیچانیم. به هم دروغ نمیگوییم. به هم کنایه نمیزنیم. من کمتر عصبی میشوم. بیحس نمیشوم. ناراحت میشوم. گریه میکنم. دانشگاه بهتر میشود. همیشه نُهَم گرو دهَم نیست. داستانخوانیمان بهتر میشود. سرش اعصابم خرد نمیشود. دوباره داستان مینویسم. دوباره بحث میکنم. دیگر فکر نمیکنم تهِ همهی بحثهای دنیا هرکس دوباره حرف خودش را میزند. از آدمها فرار نمیکنم. آدمها از من فرار نمیکنند. دوباره با بچهها میرویم بیرون. میگوییم، میخندیم، قلیان میکشیم، دخترها را مسخره میکنیم، همدیگر را دست میاندازیم. دوباره میروم مدرسه فوتبال بازی میکنم. وبلاگها پستهای خوب میگذارند. آرامشم با یک زنگ تلفن پاره نمیشود. دیگر اینقدر به صدای تلفن حساس نمیشوم. چیزهایی که باید برایم عادی شوند، عادی میشوند. و دیگر نمیترسم. از هیچی نمیترسم...