سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

خلاصه؛ بهاری دیگر بی‌حضور تو از راه می‌رسد

انیس‌جون، مادربزرگم، روز قبل از سیزده ساعت شش و ربع عصر مُرد. این اولین مرگی است که ساعت دقیقش را فهمیدم. عمو کوچیکه گفت یادم بماند سیزده‌به‌دری که جمعه بود انیس‌جون توی قبر آقاجون گذاشته شد، بعد صورت رنگ‌پریده‌اش رو به قبله شد تا روش خاک بریزند. من از چند روز قبلش این‌قدر دعا کرده بودم زودتر برود که مرگش ناراحتم نکرد. اگر نمی‌مرد‌ هم الآن توی اتاقش روی همان تُشک خوابیده بود و احتمالاً هوش‌یاریش هم کم‌تر شده بود. مثلاً ممکن بود من را نشناسد، یا تو طول روز کلاً بیدار نشود، یا بیدار که می‌شود نگوید به من آب بدهید، چای بدهید تا ما از توی لوله‌ای که از دماغ به مِری‌اش وصل بود، برایش آب بریزیم و او اصلاً نفهمد کِی آب خورد. البته این مایی که می‌گویم منظورم بچه‌هایش است من که فقط نگاه می‌کردم چی کار می‌کنند. ما به جز رابطه‌ی معمولی مادربزرگ-نوه‌ای رابطه‌ی خاصی با هم نداشتیم. من معمولاً به جز رابطه‌ی تعریف‌شده‌ام رابطه‌ی دیگری با کسی ندارم: هم‌دانشگاهی‌ها فقط هم‌دانشگاهی هستند و فامیل فقط فامیل. به هر حال، دیشب خواب انیس‌جون را دیدم. خانه‌ی خودش بود، لب پنجره نشسته بود. می‌دانستیم دارد می‌میرد ولی سرحال بود و حرف می‌زد. فکر می‌کنم دیشب برای اولین بار بیش‌تر از چند جمله با هم حرف ‌زدیم. یادم هست بحث جالبی هم بود. از صبح دارم فکر می‌کنم اگر می‌ماند ممکن بود با هم حرف بزنیم. کلاً چند روز است خاطره‌های دور و محوی ازش یادم می‌آید که دوست دارم بیاید زنده‌شان کند. مثلاً آن روز که می‌خواستند بروند مشهد و برای اولین بار برایش ویل‌چر گرفته بودند که تو حرم اذیت نشود، بعد من سوار ویل‌چره شدم و پسرعمه‌ام تو ایستگاه این‌ور و آن‌ورم برد و مردم با دل‌سوزی نگاهم می‌کردند و لابد می‌گفتند طفل معصوم. یا وقت‌هایی که با فرید مشاعره می‌کرد و همیشه «دید موسا شبانی را به راه» را می‌خواند. ولی خب، نمی‌آید. همان‌طور که آقاجون هیچ‌وقت نمی‌آید آن یک‌سال‌و‌نیمی که شب‌ها با منِ چند روزه و بعد چند ماهه بازی می‌کرده برایم تکرار کند که حس کنم یک وقتی بابابزرگ داشته‌ام. خب، خیلی چیزها را نمی‌شود کاری کرد، دل‌تنگی و مرگ از آن‌هاند.

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

۸۸

دیشب با نوید رفتیم بیرون. یک سالی بود که ندیده بودمش. فرق خاصی نکرده بود. همان مشنگی بود که قبلاً بود. هنوز دنبال همان دختره بود که قبل از انتخابات پای تلفن بهم گفته بود. نوید اینترنت بلد نیست. یعنی کلاً مناسباتش را نمی‌داند. برای همین نیشش تا بناگوش باز بود که دختره تو فیس‌بوک اکسپتش کرده. می‌گفت همین که ایگنور نکرده خودش کلی است. من هم چندتا فحش به خواهر نداشته‌اش دادم و گفتم خیلی بی‌عرضه‌ای. ولی نوید نیشش بسته نمی‌شد و شام هم نمی‌داد. نمی‌دانم چرا یکی دو ماه است هر کی که می‌شناسم با یکی دوست شده یا بالاخره یک غلطی کرده و چه‌قدر اخیراً آدم دیدم که نیششان تا بناگوش باز است و چه‌قدر این‌هایی که تازه با هم دوست می‌شوند، دلشان خوش است و خوش‌به‌حالشان است و کلی چیز برای کشف دارند. بعد نوید از تو پرسید و من یادم افتاد که عید چیز بی‌خودی است و خیلی وقت است عیدها حالم خراب است و بیش‌تر یاد عید پنج سال پیش و چهار سال پیش افتادم. کلاً هم از این‌که هر روز عمه و خاله و عمو و دایی‌ها و بچه‌هاشان را ببینم خوشم نمی‌آید، یکی دو روز اول خوب است، ولی بعد سردرد می‌شود. به نوید گفتم که خوبی، بد نیستی، هستی. نوید پرسید چرا علی‌مون زن نمی‌گیره و فریدمون کِی می‌ره که من توضیح دادم و مقاصد مامان و بابا را گفتم. نوید گفت که پسر فامیل‌هایشان هم دارد می‌رود و می‌خواهد قبل از رفتن زن بگیرد. من گفتم که فهمیدی پسر فامیلتان با فلانی به هم زد و نوید یادش آمد که من طرف را می‌شناسم. گفتم شنیدم از مک‌گیل پذیرش گرفته که گفت این‌ها کلاً زیاد اغراق می‌کنند و تا آن‌جا که می‌داند چند جا تو ژاپن اپلای کرده. بعد من یادم افتاد که سال دیگر چه‌قدر آدم می‌روند. فرید می‌رود. پسر فامیل نویداینا می‌ورد. روزبه هم اگر جایی پذیرش نگیرد، باید برود سربازی. بعد به این فکر کردم که پس من با کی بروم بوفه چای بخورم؟ کی بیاید هی به من بگوید ناباکوف بخوان، ونه‌گات بخوان، کوندرا بخوان؟ دیگر کی پیدا می‌شود که این‌قدر داستان‌های عجیب‌وغریب بنویسد و داستان‌ها را دقیق بخواند؟ بعد به خیلی‌های دیگر فکر کردم. به تو فکر کردم که باید یک کاری بکنیم برای خودمان تا نپوسیم. باید یک کاری بکنیم که من نمی‌دانم چی و تو هم نمی‌دانی. فکر کردم پس هیچ کاری نمی‌کنیم و می‌پوسیم که این هم نمی‌شود. خدا کند خودش خوب شود. به هدا فکر کردم که باید ازش بپرسم هیچ معلوم هست تو کجایی و منظورم این باشد که هیچ معلوم هست واقعاً کجایی. به وحید فکر کردم که چند شب پیش باهاش حرف زدم و گفت داستان خوبی نوشتی و پیش‌نهاد خوبی هم براش داد که هنوز حوصله نکردم اجراییش کنم. کل آدم‌های جلسه و حرف‌هایشان هم یادم آمد، به این هم فکر کردم که سال دیگر سپینود بالاخره می‌آید تهران و چه خوب و این‌ها. علی‌وحید و طبیعتاً بعدش سروش و آرش هم در ذهنم آمدند. پشتش فرینا هم آمد که داشت می‌خندید و جدیداً خیلی سرزنده‌تر از قبل شده، شبیه به آن عکس کلوز-آپی بود که با دوربین ضیا ازش گرفتم. الآن هم یاد «In Bruges» که دیشب قبل از آمدن نوید دیدم افتادم که چه‌قدر فیلم خوبی بود و چه حالی داد دیدنش و امیروسین دستت درد نکند. یادم هم باشد یک کم دیگر به صادق زنگ بزنم و فیلم‌ها را بهش بدهم. کلاً هم هدفم این بود که آخر سالی کلی آدم را در یک پست جمع کنم. هر کس هم که اسمش نیامده، دلیلش این بود نتوانستم تو این پست جاش کنم. ایشالا در پست‌های بعدی جبران می‌کنم. در نهایت هم سال نوی همه مبارک و سال خوبی داشته باشید و این جور چیزها.

دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۸

به فنا رفت

«خوشحالی خواننده، لذت خواننده و نفس راحت کشیدن خواننده به هیچ جای فلوبر نیست. گلویتان را می‌گیرد و فشار می‌دهد و رنگ و رویتان قرمز می‌شود و برای چند ثانیه دست‌هایش را شل می‌کند و اگر دست‌هایش را شل می‌کند برای این است که می‌خواهد قدرت بیشتری برای فشار دادن پیدا کند. مثل راننده‌ای که از دنده سه به دنده دو می‌رود تا وقتی دوباره می‌خواهد برگردد به دنده سه ماشین جان بیشتری گرفته باشد. فلوبر وسوسه‌ی هیچ کدام از آدم‌های قصه‌اش نشد و نخواست هیچ نشانی از خودش و علاقه‌اش و آن چیزی را که بهش اعتقاد داشت، بچپاند توی رمان و نظریاتش را درباره همه چیز از زبان یکی از شخصیت‌ها مطرح و ماندگار کند. مثلاً می‌توانید کتابی را باز کنید و بخوانید که نویسنده از قول یکی از شخصیت‌ها مدام از زندگی مدرن و از این‌که خانه‌های حیاط‌دار را کوبیده‌اند و جایش برج ساخته‌اند، شکایت می‌کند و توی چشمتان می‌کند که چه چیز درست است و چه چیز غلط و چه چیز این زندگی سرجایش نیست. بنابراین اصلاً در رمان حسرتی را نمی‌بینید که مال فلوبر باشد و مال شخصیت‌های قصه نباشد. دست آخر نمی‌دانید قضاوت فلوبر چیست و نمی‌دانید زندگی در شهر را دوست دارد یا روستا را و نمی‌دانید که به نظرش مادام بوواری چطور آدمی بود. نمی‌دانم در روزگار فلوبر که احتمالاً بیشتر داستان‌ها هپی‌اِند تمام می‌شد و اصلاً رسانه آن جایگاه و آن وسعتی را نداشت که هر روز یک خبر بد به گوشتان برساند، داستان تلخ فلوبر و آدم‌هایی که به فنا رفتند و حتی یک نفرشان نتوانست از زیر تیغ او جان سالم به در ببرد، چقدر باورکردنی بود. اما حالا وقتی مادام بوواری را می‌خوانید، می‌گویید خودش است؛ آینه‌ای است که گرفته‌اند روبه‌روی زندگی که سراغش را همه جا می‌توانید بگیرید. «مادام بوواری» چنین کتابی است، بعد از یک هفته ولتان نمی‌کند و به خودتان می‌آیید و می‌بینید ابتذال و سطحی بودن و خودخواه بودن اِما را به جسارتش، به درس نگرفتنش از زندگی و به پایان تلخش بخشیده‌اید.»


گلو را گرفته و فشار دهید، مرضیه رسولی، آخرین شماره‌ی روزنامه‌ی اعتماد

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸

I Hate That Sadness in Your Eyes

بیا دوباره هم‌دیگه رو نشناسیم بسیکا، بعد دوباره با هم آشنا شیم، دوباره تا دم صبح چت کنیم، دوباره هم‌دیگه رو کشف کنیم و همه‌ش از کشفمون ذوق کنیم. خُب؟

دوشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۸

پرسه

تهران هیچ‌وقت برای من شهر خشن و شلوغ و کثیفی نبوده. وقت‌هایی که حالم خوب است -یا گاهی وقت‌هایی که حالم خوب نیست- از گشت‌زدن در شهر لذت می‌برم. از سوار اتوبوس‌ و مترو شدن و نگاه‌کردن به آدم‌هایی که نمی‌شناسم لذت می‌برم. بچه‌مدرسه‌ای‌هایی که تازه آزاد شده‌اند و هم‌دیگر را به فامیلی صدا می‌زنند، پیرمردی که نشسته و روزنامه می‌خواند، مردهای میان‌سالی که جدول حل می‌کنند، همه حس گمی را در من زنده می‌کنند که هر بار خیال می‌کنم خیلی کهنه‌اند. من به این شهر مدیونم، این شهر به من مدیون است. این شهر ردّ پای زندگی من را با خود دارد. دل‌تنگی‌ها و خوشی‌ها و عصبانیت‌های من را دیده، استیصال من را دیده. هر جای این شهر برایم خاطره‌ای زنده می‌کند؛ خاطره‌ی خواب‌آلود‌بودن در تاکسی قبل از رسیدن به کلاسی، خاطره‌ی ارزان‌خریدنِ کتابی، رسیدن بلیت برای تئاتری، قهری، دل‌نکندنی...
من باید پرسه بزنم. باید تنهایی یا دو نفری یا چند نفری در این شهر پرسه بزنم. باید همه چیز را مرور کنم. باید خودم را در این شهر، در خیابان‌ها و کوچه‌ها و کتاب‌فروشی‌هایش پیدا کنم. خدا را چه دیدید؟ شاید زد و حالم خوب شد.