یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۱

غرغر

زندگی با خانواده همان قدر که فکر می‌کردم آزارنده است. تو این چند سال از آن‌ها فاصله گرفتم و از روبه‌روشدن با آن‌ها فرار کردم و حالا باید با همه‌ی این فاصله روبه‌رو شوم. چاره‌ای نیست، از هر چی فرار کنی و به روی خودت نیاوری‌ش، به هر حال مجبور می‌شوی باهاش روبه‌رو شوی، شاید هم آن‌قدر ناگهانی روبه‌رو شوی که همه‌اش با جا آوار شود روت. این اتفاق برای مامان هم افتاده. یک‌هو من را دیده که ربطی به آن پسر هجده‌ساله‌ای که خانه را ترک کرد، ندارم؛ ربطی به تربیتی که شدم، ندارم. من را دیده که حتا اندازه‌ی خودم هم بچه‌اش نیستم، چه برسد به این‌که بخواهم جای خالی دو برادرم را هم پر کنم. هی تقلا می‌کند که به‌م نزدیک شود و نمی‌تواند، می‌گوید چرا با من حرف نمی‌زنی و وقتی حرف می‌زنم چیزی از حرف‌هام نمی‌فهمد، سر بحثی را باز می‌کند که من هیچ علاقه‌ای به ادامه‌اش ندارم. هی می‌خواهد از زندگی من سر در بیاورد، کجا می‌روم، چی می‌خوانم، چی می‌بینم و همه‌ی این‌ها بیش‌تر من را ازش دور می‌کند، گارد من را قوی‌تر می‌کند. چند بار ازم کتاب گرفته و نیمه‌کاره رهایش کرده، چندتا کتاب از بقیه گرفت خواند و آمد به من گفت که من افتاده‌ام روی دور کتاب خواندن، یک کتاب که خیلی دوست داشتی بده بخوانم، قول داد که تمام می‌کند. گشتم کتابی که ماجرا داشته باشد و خواندنش هم خیلی سخت نباشد، دادم به‌ش. سور بز را دادم. دیروز می‌گفت رفتم آخرش را خواندم، می‌خواستم ببینم بابائه واقعن دخترش را داده دستِ تروخیو یا نه، می‌گفت چرا این‌ها این‌قدر بددهن‌اند. یکی دو هفته پیش به‌ش گفتم باید قبول کنی که ما با هم فرق داریم، ما یک‌جور بزرگ نشده‌ایم، یک‌جور به دنیا نگاه نمی‌کنیم، قرار هم نیست نگاه کنیم، بی‌خیالِ ماجرا شو.
این‌جا تنهام. جایی ندارم بروم که از محیط خانواده دور باشم. باید همه‌اش با این‌ها سروکله بزنم. بابا هنوز اصرار دارد که روشن‌فکری دینی را به من بشناساند، می‌گوید این‌ها مردم را دین‌گریز کرده‌اند و حقیقت دین ایمان است و فلان. از شهر هم خوشم نمی‌آید. حتا دوست ندارم توش راه بروم. این خیابان‌ها، کوچه‌ها، آدم‌ها همه‌شان به من کار دارند، چه آن‌ها که عوض شده‌اند، چه آن‌ها که همان مانده‌اند. هر آدم، هر مکان تکه‌ای از نوجوانی‌ام است، یادِ خاطره‌ی محو و دفن‌شده‌ای از آن دوران می‌اندازدم، انگار قرار است هی با خود نفرت‌انگیز نوجوانی‌ام روبه‌رو شوم. خب، نمی‌خواهم.

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۱

دژمن

دوست دارم بنویسم، اما نمی‌توانم. همین الان کلی نوشتم و همه‌اش را پاک کردم. بعد دوباره شروع کردم و دیدم کی‌بورد انگلیسی بوده و هر چی نوشته‌ام، بی‌معنی شده (اگر فارسی هم بود، فرق چندانی نمی‌کرد). از آخرین داستان قابل قبولی که نوشته‌ام یک سال و از آخرین داستان غیرقابل قبولی هم که نوشته‌ام، چهار ماه می‌گذرد. دوست دارم بنویسم، اما نمی‌توانم. چیزی برای نوشتن ندارم. دارم با هجوم افسردگی مبارزه می‌کنم، یعنی دارم در می‌روم. سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم، به بهانه‌های افسردگی مجال ندهم، اما یک‌هو همه‌اش می‌ریزند روم. دیروز از سر صبح اضطراب داشتم، آن‌قدر که نمی‌توانستم درست حرف بزنم، رو چیزی تمرکز نداشتم، به در و دیوار نگاه می‌کردم و منتظر بودم اتفاق بدی بیفتد، نیفتاد. همه‌ی فوبیاهام زنده شده بودند، فوبیای این‌که بابا بمیرد، تو جیب حوله‌ام سوسک باشد، کسی ازم ناراحت باشد؛ هیچ‌کدام نشد.
همه‌ش دارم می‌جنگم. با افسردگی و دیگر دشمنان فرضی‌ام می‌جنگم و شکست می‌خورم. شاید این است که من هم، مثل حکومت‌های دیکتاتور، به دشمنان فرضی نیاز دارم تا بتوانم ادامه دهم. باید یک چیزی تو خودم یا بقیه پیدا کنم که فکر کنم نمی‌خواهم این‌جوری باشم، باید نیروی عظیم ناامیدی باشد که توش امید پیدا کنم. اما خسته شده‌ام از جنگیدن. دلم می‌خواهد وا بدهم ببینم دشمن چی کار می‌خواهد بکند، دلم می‌خواهد اضطراب فلجم کند، کسی را نبینم و تنها شوم (آمریکا بیاید و «این‌ها» بروند) اما بعدش چی؟
الآن یهو دوباره ذهنم خالی شد. انگار همین را هم نمی‌توانم درست بنویسم. یعنی قرار است تمام زندگی من همین باشد؟ جنگیدن و شکست خوردن؟

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۱

Wake Me Up When September Ends

آدم بدون این‌که خودش بخواهد عوض می شود، سریع هم عوض می‌شود و اتفاقن جاهایی که خودش می‌خواهد، کند عوض می‌شود. ما کِی این‌قدر عوض شدیم؟ یک وقتی بود که دلمان به این خوش بود که هفته‌ای یک‌بار، دوهفته‌ای یک‌بار، توی دخمه‌ی داغونی هم را ببینیم و دستِ هم را بگیریم و اگر کسی حواسش نبود، سریع هم را ببوسیم. چند شب پیش یادم افتاد شب‌ها که مامان‌وبابا می‌خوابیدند با کلی کارآگاه‌بازی تلفن را کش می‌رفتم که زنگ بزنم و پچ‌پچ می‌کردیم و هیچ چیز خاصی نمی‌گفتیم و اصلن فکرش را هم نمی‌کردیم که باید چیز خاصی بگوییم. بعدش چی شد که دیگر نصف شب حرف نزدیم؟ اولین تولدت می‌خواستم فرهیخته جلوه کنم برات خشم و هیاهو خریدم و شازده احتجاب و یک کتاب دیگر که مال ویرجینیا اور وولف بود و هیچ ربطی به ویرجینیا وولف معروف نداشت، نویسنده‌ی در پیتی‌ای بود که کل فرهیختگی من را از بین برد، کِی بود؟ هفت سال پیش؟ این‌قدر عوض شدیم که حتا من هم که از شش‌ماه پیش به قبل یادم نمی‌ماند، هی برای خودم مرور می‌کنم که چی شد که به این‌جا رسیدیم. یعنی یک‌هو دیدم که خیلی وقت است خیلی کارها را نمی‌کنم، برنمی‌دارم نصف شبی زنگ بزنم که دلم تنگ شده، نصف شب که زنگ بزنم مال این است که اعصابم خرد است مثلن. یا دیدم عادتِ کارت‌تبریک خریدن از سرم افتاده. نمی‌شود هم دوباره برگردی کارهای قبل را بکنی و زور بزنی که بگویی فلان چیز هنوز لذت‌بخش است و تمام نشده؛ خب، یکی وقتی لذت‌بخش بوده، از جایی به بعد دیگر نبود. نه که بخواهم برگردم به آن موقع، یعنی آن موقع هم لابد یک‌جورِ دیگر مثل الآن بوده، من که قبل و بعدش یادم نمی‌آید، تصویرهای پراکنده یادم مانده فقط، حرفم این نیست. حرفم بیش‌تر این است که چرا چیزهایی که می‌خواستیم عوض شوند، عوض نشدند، چرا آن‌ها به ما چسبیدند، جاش این‌جور چیزها عوض شدند، چی شد که ناخودآگاهمان قوی‌تر از خودآگاهمان شد؟

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۱

دیروز این‌جاست

توی اتوبوس خوابم برد. دیشب کم خوابیدم و همین که اتوبوس راه افتاد، به در ترمینال نرسیده، خوابم برد. خواب دیدم توی اتوبوس خوابیده‌ام، همه چیز همان‌طوری بود که واقعن بود. فقط توی خواب اتفاقی نیفتاده بود، نشانه‌ای هم نبود که اتفاقی نیفتاده است، فقط حس می‌کردم چیزی نشده است و همه‌ی این روزها را خواب می‌دیدم و واقعیت همان است که آن وقت داشتم خواب می‌دیدم. از خواب پا شدم. توی اتوبوس بودم و می‌دانستم اتفاق افتاده است، فقط فکر کردم اگر چشم‌هام را باز کنم دیگر خوابم نمی‌برد. این روزها، مرز میان خواب و بیداری‌ام کم شده؛ انگار همه‌ی این روزها یک روز طولانی‌اند که تمام نمی‌شود. هی شب می‌شود، روز می‌شود، اما کل آن روز تمام نمی‌شود؛ هیچ‌وقت حس نمی‌کنم روز دیگری شروع شده است. همین بی‌خوابیِ غریب منگم کرده، انگار دارم بی‌عینک زندگی می‌کنم و همه چیز را محو و دور می‌بینم و اگر قرار باشد چیزی را درست ببینم، باید خیلی نزدیک باشد، که هیچ چیز آن‌قدر نزدیک نیست. حس می‌کنم بی‌هوا از بلندی‌ای ول شده‌ام و هنوز آن‌قدر نزدیکِ زمین نشده‌ام که بفهمم چه بلایی قرار است سرم بیاید، فقط حس غریبی دارم که به زودی و به هر حال ناگهانی روی زمین سفت واقعیت از هم خواهم پاشید.

سپتیموسِ خانم دلوی با خودش فکر می‌کرد: «جهان تازیانه‌اش را برافراشته است؛ بر کجا آن را فرو خواهد آورد؟» حس می‌کنم جایی خیلی نزدیک به من فرو می‌آورد.

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۱

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۱

اتفاق

چند هفته پیش اتفاق جالبی افتاد؛ داشتم با دوستم چت می کردم و حرف‌های معمولی می‌زدیم، حال‌واحوال و کجایی و ببینیمت و این‌جور حرف‌ها، همین‌جوری حرف می‌زدیم که یک‌هو دیدم دارم از چیزهایی می‌گویم که تا به حال به کسی نگفته‌ام، فقط به خودم گفته‌ام؛ یعنی فکر کنم این‌طوری شد که گفت تو دیوارِ سختی دور خودت کشیده‌ای و گفت من هم مثل توام و گفت که ففط تو زیادی به خودت گیر می‌دهی، فکر کنم این‌جا بود که شروع کردم به حرف‌زدن، گفتم که حس می‌کنم توی این دیوار، دایره یا هر چیزی که هست گیر کرده‌ام، گفتم نمی‌توانم راه فرار پیدا کنم، گفتم دارم خودم را تکرار می‌کنم و راهی به بیرون پیدا نمی‌کنم؛ یعنی این‌ها را  توضیح دادم، مثال زدم و این‌جور چیزها. خب، همان حرف‌زدن راهی به بیرون بود، کم‌کم دیدم میان حرف‌ها خودم را و دیگران را بهتر می‌بینم، چیزهای گنگی داشت واضح می‌شد. اما این هم هست که خیلی کم می‌شود این‌طوری بیفتم به حرف‌زدن، معمولن وقت برای حرف‌زدن کم است، حرف تو حرف می‌آید، شلوغ می‌شود، خیالِ آدم راحت نیست یا هر چی. تازه نمی‌شود یکی بپرسد چه‌طوری و بگویی خوب نیستم و بعد بپرسد چرا و تو شروع کنی به حرف‌زدن، یعنی برای من که نمی‌شود، طول می‌کشد تا یخم آب شود.
الآن یاد نقدی افتادم که روی «پیش از غروب» خوانده‌ام. یارو برای آن‌که شعارهای آبکی اول فیلم را توجیه کند، می‌گوید این فیلم مثل موسیقی جاز است، اولش کلی پِرتی دارد، هر کی ساز خودش را می‌زند، بی‌خودی حرف می‌زنند تا یک‌جا قلابی گیر کند، ریتم شکل بگیرد و از آن‌جا به بعد است که هماهنگ می‌شوند و با هم حرف می‌زنند. 
فکر کنم همه‌ی این‌ها را نوشتم تا بگویم دلم برای این‌جور حرف‌زدن لک زده، جوری که حس کنم راهی به بیرون پیدا کرده‌ام، جوری که بتوانم کمی از خودم فاصله بگیرم.

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۱

I Fade Alone

حدس می‌زنم بهاره هدایت همان چند روز مرخصی‌اش را به مهمان‌داری گذرانده باشد، آن‌قدر که حتا به برادر من هم -که آشنای درجه‌چندمش است- نوبت رسید ببیندش. ساعت یازده‌ونیم شب بود که رسیدم دم خانه‌ی برادرم، به‌ش زنگ زدم و گفت که الآن دم در خانه‌ی بهاره‌ایم، ده دقیقه می‌نشینیم می‌آییم. می‌خواستم بگویم بی‌چاره سه روز نیامده مرخصی که تو را ببیند، اما قطع کرد. حساب کردم که وقتی می‌گوید ده دقیقه، منظورش نیم‌ساعت است و تا از آن سر شهر برسند این سر شهر یک ساعتی باید وقت تلف کنم.
حالا یک ماهی هست که هر وقت اسم تهران را می‌شنوم بلافاصله به بی‌خانمانی فکر می‌کنم. شب کجا بروم؟ روز کجا باشم؟ حالا که ماه مبارک است روز را چه‌طور بگذارنم تا شب چند نفر را ببینم؟ آن شب فکر کردم بهترین کار این است که بگردم پارکی پیدا کنم که توش بنشینم، نیمکت هست، نور هم هست و شاید چهارتا آدم هم باشد نگاهشان کنم. تو راه دیدم دوتا سوپرمارکتی باز است، فکر بکری به سرم زد: یک نخ سیگار با ایستک می‌گیرم و اگر هر کدام پنج دقیقه وقتم را بگیرند، توانسته‌ام ده دقیقه را بگذرانم. سوپری اول شلوغ بود و نماندم توش، رفتم دومی. دومی گفت نخی نداریم؛ برگشتم طرف اولی. با همین رفت‌وبرگشت پنج دقیقه را هدفمند تلف کرده بودم، چی بهتر از این؟ اولی هم گفت نخی نداریم. دمغ شدم، ایستادم سر چهارراه و همه‌ی جوانب را بررسی کردم، هیچ جنبه‌ای به پارک ختم نمی‌شد، رفتم طرف خیابان اصلی. ده دقیقه که رفتم نورِ فست‌فودی را دیدم که افتاده بود تو خیابان؛ چراغ نئونی باریکِ چشمک‌زنی که با خط کج‌ومعوج نوشته بود: «کلبه». 
فست‌فوده داغون بود. منوی پاره‌وپوره‌ای داشت که روی قیمت‌هاش برچسب قیمت تازه خورده بود و گوشه‌های برچسب‌ها هم نازک و کم‌رنگ و ورآمده بود. سنت حسنه‌ی سس تو جعبه خرسی را حفظ کرده بود و تلویزیونِ سیاه‌وسفید و کوچکش پرپر می‌کرد. بازی استقلال بود، یخ و بی‌نمک. گزارشگر گفت سی‌-چهل‌هزار نفر آمده‌اند بازی را ببینند. توی فست‌فود من بودم با دوتا پسر هم‌سنِ من، صندوق‌دار (که سبیلو و اخمو بود) و لابد آش‌پز. استقلال پراکنده حمله می‌کرد و دوتا پسر هم‌سن من رفتند و صندوق‌دار غذای من را آورد، کرکره‌ی پنجره‌ها را کشید و یخ‌چال را خاموش کرد. یادم افتاد سروش هم تو ورزشگاه است، همین دو ساعت پیش کنارِ من بود و حالا قاطی سی‌-چهل‌هزار نفر است و من این‌جا نشسته‌ام همبرگر می‌خورم و سبیلوی اخمویی بالای سرم ایستاده و به ساعتش نگاه می‌کند. سروته همبرگرم را هم آوردم و نوشابه‌ام را برداشتم زدم بیرون. تا پام را گذاشتم بیرون سبیلوی اخمو چراغ را خاموش کرد. هنوز باید حدود نیم‌ساعت دیگر وقت تلف می‌کردم. فکر کردم اطرافِ جایی که فست‌فود باز است، باید سوپرمارکتی هم باز باشد؛ نبود. نوری که فکر می‌کردم مالِ سوپرمارکت باشد، مالِ آرایشگاهی بود که داشت زمین تی می‌کشید. از جلوش که رد شدم، داد زد: «خنک است؟» نوشابه را می‌گفت. گفتم: «آره». دادم یک قلپ خورد. گفت: «خیلی باحالی.» یادم رفت ازش بپرسم سیگار دارد یا نه.
فکر کردم شب‌ها آدم‌ها باحال‌تر می‌شوند، با هم حرف می‌زنند، یک لحظه به هم اتصال می‌کنند و فکر می‌کنند با همند، تنها نیستند؛ اما خیلی دوام نمی‌آورد، دوباره همه چیز ساکن می‌شود، آسمان سورمه‌ای کش پیدا می‌کند، شب ساکت و داغ می‌شود. چراغ خانه‌ها را دیدم که نصفه‌ونیمه روشن بود، انگار که جدول نیمه‌حل‌شده باشند. صدای موتور از ته خیابان شنیده شد، دختر و پسری سوارش بودند، پسره داشت می‌گفت: «من، خب؟ بابام. اون همیشه می‌گفت...» بعد صدایشان محو شد و دوباره سکوت شد.
حس کردم گم شده‌ام. اسم کوچه‌ها و خیابان ناآشنا شده بود و همه‌ی کوچه‌ها شبیه به هم بودند. الوند یکم، الوند دوم، الوند سوم. برادرم زنگ زد گفت ما داریم می‌آییم، گفت فردا صبح بهاره باید برگردد زندان. پیچیدم تو یکی از کوچه‌ها شاید جای آشنایی پیدا کنم، هر جایی که بتوانم از آن راهم را پیدا کنم.