چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۴

مرغان خفته در لعاب کاشی‌ها

این لابد سخت‌ترین مرحله‌ی چاپ کتاب است: آخرین بار خواندن آن‌چه چند سال پیش نوشته‌ای. کلماتم برایم بی‌معنا شده‌اند، نمی‌فهمم‌شان، یادم نمی‌آید چرا این‌ها را نوشتم. هنوز می‌توانم برای خودم دلیل ردیف کنم و از تک‌تک داستان‌ها دفاع کنم، ولی نمی‌توانم این حس را انکار کنم که دیگر چیزی از این کلمه‌ها نمی‌فهمم. از من جدا شده‌اند، ولی همه‌شان را به یاد دارم. مسئله همین است: کلمه‌ها را یادم هست، جمله‌ها را یادم هست، ولی حس‌شان را فراموش کرده‌ام. یادم هست که می‌خواستم با کلمه‌ها و حروف، آدم‌هایی بسازم و قصه‌هایی تعریف کنم و حس‌هایی منتقل کنم، ولی بدبختی این‌جاست که هیچ چیز به من (که حالا می‌خوانم‌شان) منتقل نمی‌شود. من نزدیک‌ترین و دورترین آدم به این کتاب هستم. یک زمانی نویسنده‌ی این کلمه‌ها بودم و تک‌تک کلمه‌ها را می‌فهمیدم، شاید هم یک زمانی خواننده‌اش بشوم و بعضی چیزهایش را بفهمم و حتا ازش لذت هم ببرم. ولی حالا انگار هیچ نسبتی باهاش ندارم: نه نویسنده‌اش هستم، نه خواننده‌اش.

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۴

چند ماه و چند هفته و چند روز

حالا که بهش فکر می‌کنم می‌بینم در تمام مدتی که می‌خواستم آرام پیش برویم، داشتیم با سرعت به هم نزدیک می‌شدیم. در واقع، من و احتمالن او همان اولین بارهایی که هم‌دیگر را دیدیم فهمیده بودیم که گلوله‌ی برف را از کوه قل داده‌ایم پایین و اگر توی راه به درخت تنومندی گیر نکند، همین‌طور بزرگ می‌شود و از رویمان رد می‌شود، و اتفاقن ما هم مشتاقانه انتظار آن لحظه را می‌کشیدیم، آن لحظه‌ی هولناک که گلوله‌ی برفی بزرگ و مهیب یک‌قدمی‌مان باشد و بفهمیم دیگر نمی‌توانیم در برویم، و کار از کار خواهد گذشت. ما می‌خواستیم کار از کار بگذرد. و گذشت.

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۴

«یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست»

رفته بودم پیش استاد لیسانسم برای کاری. اولین بار بود که می‌نشستم جلویش و دانشجویش نبودم، گفت چی کارا می‌کنی و سه چهار سال را در کم‌تر از یک دقیقه برایش تعریف کردم. من هم ازش پرسیدم چه خبر و این ترم چی‌ها درس می‌دهد و از این‌جور سؤال‌ها. دفترش هنوز همان‌جا بود، توی ساختمان قدیم دانشکده، می‌گفت از چند هفته‌ی دیگر باید بروند به ساختمان جدیدی که روبه‌روی ساختمان قبلی، جای زمین فوتبال سابق، ساخته‌اند. از این هم حرف زدیم که ما توی این ساختمان خاطره داریم و حیف که این‌قدر قناس ساخته شده که باید عوض شود. ته‌ش گفت لپ‌تاپم را چند سال پیش دزدیدند و فایل پایان‌نامه‌ات را ندارم، بفرست یک نگاهی بهش بیندازم. مهربان بود و برعکس چند سال پیش که اگر چیزی ازش می‌خواستم کلی من را می‌چرخاند تا انجامش بدهد یا ندهد، زود مذاکراتمان به نتیجه رسید و گفت کارم را راه می‌اندازد. لابی دانشکده ولی همانی بود که قبلن بود، ما رفته بودیم و دانشجوهای دیگری آمده بودند. همه همان‌جور روی مبل‌ها پلاس بودند که ما پلاس می‌شدیم، همان‌طوری هیچ کاری نمی‌کردند که ما نمی‌کردیم. توی راه‌پله هم یک پسره را دیدم که یادم می‌آید آن موقع یک بلایی سرش آمد و یک سالی غیب بود، بعد یک سال دوباره پیداش شد و گفتند حافظه‌اش کلن پاک شده. چند برگ کاغذ آچار گرفته بود دستش، که فکر کردم گزارش آزمایشگاهی چیزی باید باشد، و داشت از پله‌ها بالا می‌آمد. سلام‌علیک نکردیم، من وانمود کردم نمی‌شناسمش و او هم یا همین کار را کرد یا واقعن من را نمی‌شناخت.
پایان‌نامه‌ام را نداشتم، هر چی گشتم توی فایل‌های دوره‌ی لیسانسم نبود. گزارش آزمایشگاه مقاومت 2 بود، ترجمه‌ی مزخرف کلاسی بود، ولی این یکی نبود. توی ایمیلم سرچ کردم پایان‌نامه، فکر کردم لابد یک وقتی برای خود استاده فرستاده‌ام. کلی چت و ای‌میل آمد بالا، از حرف‌هایی که با دوست‌هایم سر پایان‌نامه‌هایمان زده بودیم. غرغرهای معمول. این‌که انجامش نمی‌دهیم، این‌که تمام‌بشو نیست، این‌که تمام شده و وقت دفاع معلوم نیست، این‌که فردا دفاع‌شان است و استرس دارند، این‌که دفاع کردند و خوب بوده. این وسط یکی از چت‌ها را تصادفی باز کردم و خواندم. دو سه ساعت حرف بود با دوستی که دیگر دوست نیستیم. چند ماه پیش دعوایمان شد و فکر کنم هر دو حس کردیم دیگر انرژی دعواکردن نداریم، یا حوصله‌ی هم را نداریم، یا دیگر کافی است. سیر دعوایی که می‌خواندم این‌طور بود که با ضربه شروع می‌شد، که تو چرا این‌جوری‌ای، بعد هم همان مسیر آشنا: من این‌جوری‌ام چون تو آن‌جوری‌ای، من آن‌جوری‌ام چون تو فلان‌جا فلان کردی، من فلان کردم چون قبلش بهمان بود، همین‌جور ادامه داشت و قضیه هی بازتر و اساسی‌تر می‌شد. بعد یک‌جایی یک‌هویی جمع می‌شد، با می‌فهمم چی می‌گی، ولی تو هم درک کن که فلان، با من فقط یه گلایه‌ی کوچیک کردم، با من از این اذیت می‌شدم و خواستم فقط بهت بگم ولی کلن خیلی هم مهم نیست، و بعد می‌رسید به این‌که خوبیم با هم و همین‌جوری هم هم‌دیگر را قبول کرده‌ایم. قشنگ معلوم بود که انرژی‌ و هیجانِ جمع‌شده‌مان خالی شده بود و کل دعوا هم سر همین بود: همین که یک‌جوری خودمان را خالی کنیم. یکی دو تا چت دیگر هم خواندم که نکته‌ی خاصی نداشتند؛ بیشتر برایم جالب بود که آن موقع که هنوز جی‌تاک محل اصلی چت‌ها بود، چند خط اولِ همه‌ی چت‌ها «هستی؟» یا «سلام» بی‌پاسخ بود. ما حق داشتیم که نباشیم و خیلی دیرتر جواب بدهیم.
شب برای دوست دیگری داشتم تعریف می‌کردم که چتِ دو سال پیش با فلانی را خواندم و برایم این سِیر دعوا جالب بود، گفتم برایم عجیب بود که توی این دعوای آخری هر دو ترجیح دادیم حرف نزنیم و مشکل، مشکل ماند. گفتم قشنگ از همان چت معلوم بود که چقدر از دست هم حرص می‌خوریم و برای هم عزیزیم. گفت آدم‌ها اولویت‌هایشان عوض می‌شود، همیشه یک جا انرژی‌شان را خرج نمی‌کنند، جایگاه‌شان عوض می‌شود.شب که می‌خواستم بخوابم به این نتیجه‌ی بدیهی رسیدم که زندگی همین است، جایی که تویش پرسه می‌زنیم و گاهی به آدم‌هایی برمی‌خوریم و با هم تا یک جایی می‌رویم و بعد مسیرمان عوض می‌شود و به یکی دیگر برمی‌خوریم، یعنی ته‌اش لابد یک چیزی است شبیه به یک روز از زندگی در دانشگاه، همان‌قدر کسالت‌بار و بی‌هدف و خوب و دل‌تنگ‌کننده.

شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۴

آخرین شبی که با هم گذراندیم ـ شبی که متأسفانه بی‌توجه به ما گذشت و اصلن به افتخارمان مکث نکرد ـ نشسته بودیم توی ایوان خانه‌ی من و خیابان را نگاه می‌کردیم، من داشتم حرف می‌زدم، از سفرم می‌گفتم که غم‌انگیز و رهایی‌بخش بود، که غم تویش بود ولی سبک بود و سر دل نمی‌ماند، خودش تندی تبخیر می‌شد و می‌رفت یا دیگر نهایتن با سیصد سی‌سی آب‌جو سر و ته‌اش هم می‌آمد، داشتم از این می‌گفتم که آقایی توی خانه‌ی روبه‌رویی هست که شبیه به ابی است و شب‌ها با زیرپیراهن می‌آید روی پشت بام سیگار می‌کشد و هر چه هم در این مدت نگاهش کرده‌ام نگاهم نکرده. بلال می‌خوردیم و نگاه می‌کردیم که هر چند وقت یک بار هواپیمایی سیاه از پشت ساختمان‌های سیاه می‌گذشت. جهان آرام بود، در تصاحب ما، زمان انگار نمی‌گذشت –هرچند متأسفانه می‌گذشت- بادی نبود، فقط نسیم کم‌رمقی بود که زورش به ما نمی‌رسید، هیچ چیز بین ما خدشه نمی‌انداخت. همان موقع بود که وسط بلال‌خوردن پُرکردگی دندانِ جلویم درآمد. یک‌هو حس کردم چیز سفت و کوچکی در دهانم غوطه‌ور است و با چندثانیه تلاش توانستم پرکردگیِ کِرم دندانم را از لابه‌لای دانه‌های جویده‌ی بلال بیرون بکشم. زبانم بی‌اختیار می‌خواست حفره را پر کند؛ نمی‌توانست.

چند هفته بعدش خوابی دیدم؛ خواب دیدم پُرکردگی همه‌ی دندان‌هایم ریخته‌اند، انگار که یک مشت پسته‌ی کور انداخته باشم توی دهانم، دهانم پر از چیزهای سفت و کوچکی بود که تلق‌تلق می‌خوردند به هم. می‌خواستم با زبانم همه‌ی حفره‌ها را پر کنم، می‌خواستم دانه‌دانه پُرکردگی‌ها را با دست بچسبانم سر جایشان، نمی‌شد، نمی‌توانستم. مستأصل به دانه‌های ریز و سفید توی دستم نگاه می‌کردم ـ مرواریدهایی کدر.

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۳

دیر بود
صبح بود
همه باید سر کار می‌رفتند
رفتند
نه باران بود که بیداد کند
نه مهتاب بود که بیداد کند
می‌گفتیم: ما راضی هستیم
عشق، ما را باور نکند
اما باران باشد
اما مهتاب باشد

احمدرضا احمدی / عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود

پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۳

جزیره‌ها

از دو سه ماه اخیر فقط دو تصویر روشن دارم؛ باقی‌اش اغتشاشِ محض است، لحظات مبهمی که نتوانستم بفهمم‌شان. برادرم برگشت ایران و رفت، با دوستم دعوا کردم و قائله خوابید و از موضوع دعوا هیچی نفهمیدم، کارهایم را به سریع‌ترین و بخورونمیرترین شکل ممکن پیش بردم، عصبانی شدم، حرص خوردم، آرام شدم، بحث کردم، دوست تازه پیدا کردم، شام بیرون خوردم، شام نخوردم، تو خانه شام درست کردم، گریه کردم، شب از خواب پریدم و کورمال‌کورمال دنبال عینکم گشتم که بروم آب بخورم، امتحان دادم، ارائه کردم، تشویق شدم، پول گرفتم، پول خرج کردم، نیمه‌شب از خواب پریدم و کورمال‌کورمال و ترسیده دنبال موبایل گشتم که در آن تاریکی محض، در آن لحظات کش‌دار که نه خوابی و نه بیدار، بی‌پناه نمانم، تندی کردم، محبت کردم، و در نهایت، حالا که فکرش را می‌کنم، از هیچ‌کدام هیچ تصویر واضحی ندارم؛ همه‌ی زندگی‌ام روی دور تند بود،
سیل بود. من نبودم.
آن دو تصویر روشن این‌ها بودند: یک شب که خوابم نمی‌برد خواستم چیزی بخوانم که چشم‌هایم سنگین شوند و خوابم ببرد، داستانی خواندم از الکساندر همُن که کتابش را تازه خریده بودم. یک‌نفس داستان را خواندم و بعد تا دو ساعت بعدش خوابم نبرد، به زندگی‌ای فکر کردم که دایره‌وار تکرار می‌شود و ته‌اش فقط با مکث‌هایی بر لحظات، با درکِ کامل آن لحظات، خاص می‌شود. یک شب هم، در اوج هیاهو و استرسِ نرسیدن به ددلاین‌ها، چراغ‌های خانه را خاموش کردم و «خواب زمستانی» دیدم، بعد رفتم لب پنجره و زل زدم به خیابان خالی و به همه‌ی آن سه ساعت‌وربع فکر کردم، به این‌که یک‌وقتی همه‌ی این شلوغی‌ها و هیاهوها تمام می‌شوند، همه‌اش را بالا می‌آورم و بعد سبک می‌شوم، در خانه را باز می‌کنم و برمی‌گردم.

جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۹۳

آفیس

چند روز پیش سر ناهار با همکار بحثِ آفیس شد. داشتم ازش می‌پرسیدم سریال شبیه به آفیس ندیدی اخیرن؟ گفت من که نشسته‌م دارم دوباره آفیس می‌بینم، حالم به هم می‌خوره از خودم انقدر آفیس دیدم. بعد گفت خیلی با مایکل هم‌ذات‌پنداری می‌کنم. گفتم چرا؟ تو که سالمی. واقعن هم به نظرم سالم می‌آید. بعد گفتم مایکل خنده‌داریش واسه اینه که می‌خواد محبوب باشه، دوستش داشته باشن. نمی‌دونه چه‌طوری. هی با مزه‌بازی درمی‌آره، تلاش‌های مذبوحانه می‌کنه. چند ثانیه هیچی نگفتیم که لقمه‌هایمان را بجویم و بدهیم پایین. گفتم آره خب، الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم منم باش هم‌ذات‌پنداری می‌کنم. آدم اگه جلوی خودشو نگیره، همون‌قدر رقت‌آور می‌شه. همکار گفت بحثِ جلوگیری نیس، بحث اینه که این چاهه چقدر عمیقه. چقدر باید پُرش کنی. گفتم آفیس بدبخت‌تر از مایکلم داشت، اون زنه بود، مارگارت بود اسمش؟ همون که یه بار اومد جلوی مایکل لخت شد. بعد دوتایی به آن صحنه و بدبختی مارگارت یا هر کس دیگری که اسمش یادمان نمی‌آمد، خندیدیم.