چرخه همیشه یکجور است: ضربه را میخوری، گم میشوی، خودت را نمیشناسی، معلق میشوی، میگردی دنبال جای پای سفت، دنبال چیزهای آشنای خودت، یک پایت به زمین میرسد، بعد آن یکی پایت، میایستی، نفس میکشی، راه میافتی، حتا شاید بدوی، میشوی همانی که از خودت انتظار داری، بعد که انرژیات ته میکشد میفهمی در انتها همچنان خودت هستی، با همان ترسها و ضعفها و اضطرابها، همچنان آسیبپذیر، و حالا دوباره این تویی: به خودت چشم بدوز.
جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۷
شنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۷
دارم از خودم سمزدایی میکنم. حوصلهام ته کشیده و دیگر توانِ حضور در دیدرس و تقاطعهای انسانی ندارم. یک وقتی با ایدهی خروج از انزوا خواستم با آدمها بیشتر حرف بزنم و بهشان وصل شوم و اینجور چیزها، حالا حس میکنم باید برگردم سر جایم و سفت بهش بچسبم تا یک کاری را تمام کنم و از انرژیاش استفاده کنم. اما حتا توی خودم هم حس میکنم در یک میدانِ پر از مین راه میروم، هر چند وقتی مینی ناغافل میترکد و سرگرمِ جمعکردن خودم میشوم تا مین بعدی. حس میکنم زیادی خودم را در معرضِ مینها قرار دادهام و پوستهام نازک شده. باید دوباره پوست کلفت کنم. چیزی که نباید یادم برود: من همیشه وقتی زنده بودهام که در آرامش و خلوت کار کردهام؛ در جمع، در حضور آدمهایی که خیلی وقتها برام شبحمانند میشوند و فقط مشتهایشان میخورد بهم، مشتهایی که از تودهی نامعلومِ ناامنیها میآید، زنده نیستم. پریروز دوباره چانگکینگ اکسپرس دیدم و تضادِ sleepwalker و daydreamerاش برایم پررنگ شد؛ من بیشتر daydreamerام، اما مثل sleepwalkerها زندگی میکنم.
یکشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۷
یک روایت خیلی شخصی از یک اتفاق معمولیشخصی
ازم بپرسی حسِ چندشطوری دارم از ماسیدنِ تمام معاشرتها و شبکهسازیهای کاری این چند وقت، به بهانهی چاپ کتاب. کار خاصی هم نکردم البته، ولی همینقدر هم توان روحیِ زیادی ازم میگیرد. فکر کردم این دفعه خودم کمی پا به پا ببرمش تا راه بیفتد، یعنی به تجربه فهمیدهام نمیشود بچه را پس بیندازی و مثل بچههای ناخواسته رهایش کنی توی خیابان که خودش بزرگ شود ــ حتا (بهخصوص) اگر همهاش حس کنی بچهات ناقصالخلقه است و یک چیزیاش هست و ندانی چی. خلاصه به نظر میرسد ایدهی بدی هم نبوده. آدمهای بیشتری دارند میخوانندش. هرچند مطمئن نیستم دلم میخواهد چقدر آدمهای بیشتری بخوانندش، حس میکنم کل قضیهی نوشتن هنوز برام زیادی درونی است.
نظرهای مثبت خوشحالم میکنند و نظرهای منفی عمیقن غمگین. چند روز پیش یکی بهم گفت از فلان حسن کتاب غافلگیر شده و چند روز قبلش یکی گفت حرف خاصی نداشتی بزنی. نمیدانم خوب است اینقدر ناامن و آسیبپذیرم یا نه. ولی این حسها را یادم رفته بود یا قبلن اینقدر غلیظ نبود؛ عجیب هم هست که کسی چندان ازشان حرف نمیزند، خیلی واقعی است.
شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۷
Yes I fear tomorrow I'll be crying
این دومین مواجههی من با مرگِ خودخواستهی یک آدم نزدیک است. این یکی از یک جهت تلختر است: با آدمِ امیدوار و خوشبینی طرفیم که میخواست تدریجی یک کاری بکند، سالها بود یک گوشهی خودش تأثیری کوچک میگذاشت، و حالا زده به سیم آخر. حتا اگر زنده هم بماند، اینکه همچین آدم مقاومی، در ادامهی مقاومتش، دارد خودش را فدا میکند، برای من ناامیدکننده است. چند روز پیش به فرید میگفتم فرهاد از آن شمعهای توی تاریکی است، و اگر برود، اگر همین چند شمعِ روشن مانده هم خاموش شوند، ما باید خودمان شمعِ خودمان باشیم. من از جهانِ تاریکتر از الآن میترسم، چشمهایم به همین تاریکی الآن هم تازگی عادت کرده.
دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۷
۱. از اول امسال به خانهی قبلی پناه برده بودم؛ خودم فهمیده بودم دیگر دوستش ندارم و رابطهمان شبیه اواخر یک رابطهای بود که باهاش کلی تاریخ داری و اینقدر امن شده که دیگر نمیخواهی ازش بکنی. از این فهمیدم که دیگر هیچ آشپزی نمیکردم توش و صبح که بیدار میشدم حالِ «صبحبهخیر خونهی من» نداشتم. روز آخر که بهش نگاه کردم فکر کردم در این ۵ سال خیلی چیزها اتفاق افتاده و سقفِ این خانه همیشه پناهم بوده. در خیابان که بیپناه ول شدهام، سریع خودم را رساندهام اینجا و گریه کردم. در جمع که حوصلهام سر رفته، خودم را رساندهام اینجا و تنهایی ول چرخیدم. وقتهایی هیچکس را نداشتهام، اینجا را داشتهام. نصف شبها که ناامن از خواب میپریدم توی تاریکیاش میرفتم دستشویی و لب پنجرهاش سیگار میکشیدم و چیزیاش نبود که بهش عادت نکرده باشم یا بلدش نباشم. با من خیلی مهربان بود. به صلحِ کامل رسیده بودیم و ایرادات هم را پذیرفته بودیم. روز آخر به خانهی خالی نگاه کردم و هیچی از خاطرات نمانده بود. تخت خواب شده بود چهار تا میله و یک تختهی شکسته. دوباره همه چیز بیروح شده بود. من هم بهش بیحس بودم. انگار خیلی وقت بود باهاش خداحافظی کرده بودم.
خانهی جدید هنوز غریبه است. نو است. دیروز رفتم براش وسایل جدید خریدم. میز و صندلی جدیدم را خیلی دوست دارم. الآن پشتش نشستهام و اینها اولین چیزهاییست که اینجا مینویسم. در خیالم این میز برام آمد دارد و قرار است رویش مجموعهداستانه را تمام کنم. فکر کردم میارزد بالای همچین چیزی پول بدهم. ساعتها از زندگیام پشتش خواهد گذشت. روی همین صندلی.
۲. این چند روز خیلی به استعارهی خانه فکر کردم. به اینکه چقدر بهش وابستهام. به جایی که بلدش شدهام. حتا در تاریکی هم امن است، نه چون نور است، چون به همهجاش آشنام. فکر کردم از روابط انسانیام هم همین را میخواهم؛ نه لزومن نوری درخشان در تاریکی، که آشناییای برای گمنشدن در تاریکیها. احتمالن از خودم هم همین انتظار را دارم. که یکجوری بلد باشم خودم را مدیریت کنم که در بحرانها گم نشوم. دارم گم نمیشوم.
۳. باورم نمیشود؛ کارها دارد روی روال میافتد. اسبابکشی با هر کوفت و زهرماری بود تمام شد، کار را تحویل دادم و امروز خانمه گفت کتاب بالأخره دارد میرود چاپخانه. از عواقبش میترسم. کاملن ممکن است همه فحشکشم کنند، یا بهم بیمحلی کنند، یا ازم تعریف کنند. نمیدانم چه خواهد شد. امروز تراپیستم گفت باید خودتو برای هر چیزی آماده کنی، فضا وحشیه. گفتم بله. گفت آمادهای؟ گفتم بله. گفت چون دنبال دردسر میگردی. گفتم بله.
۴. خیلی وقت بود در تقلای این حس بودم و پیداش نمیکردم: اینکه من برای خودم کافیام. پشت سر گذاشتن دوران پرفشار و پرتعلیق بهم این حس را داد. حالا باید تمرکزم را جمع کنم و دوباره منظم کار کنم. شاید چندتا رگ هم توی مغزم باز شد.
جمعه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۷
I talk to the wind
این چند روز چند بار به فراخور یادش افتادم.
یکیاش وقتی بود که داشتم با آلمان تلفنی حرف میزدم و آن ور خط داشت از این میگفت که خسته شده اینقدر سر یارویی کوتاه آمده و یاروئه هیچوقت امنیت به او نداده و نمیخواهد زندگیاش در تمنای امنیت از کسی باشد که حاضر نیست بهش امنیت بدهد. بهش از تجربهی خودم گفتم و اینکه از دست او کاری برنمیآید. یک چیزهایی تو شیمیست، درستبشو نیست.
آن یکیاش وسط جمعکردن وسایل بود؛ نقشهی نیویورکی را پیدا کردم که یک وقتی که یادم نیست بهم داده بود. رویش نوشته بود که از ساعت ۲ تا ۴:۲۷ شب در این ایستگاه سر کرده و بعد راه افتاده سمت خانهی س. کمی به نقشههه نگاه کردم و گذاشتم بین کاغذهایی که میخواستم دور بیندازم. گفتم آتوآشغال جمع نکنم و حالا که دارم تصفیه میکنم چیزی از خاطرات این خانه را به خانهی بعد حمل نکنم.
عصرش داشتم با س. حرف میزدم و طی روندی حرف کشیده شد به دوستدخترهای من و سلیقهام که اصلن چهطوری میپسندم و این جور چیزها. گفت از او یک عکس بیشتر ندیده. گفتم جدی؟ مگر میشود؟ توی عکسهام اسکرول کردم و اسکرول کردم و اسکرول کردم تا رسیدم به عکسهای دو نفرهمان و یکیاش را براش فرستادم. توی هواپیماییم و هر دو داریم به دوربین نگاه میکنیم. خیلی جوانایم. موهای من، از رطوبتِ دریای جنوب، فِرتر از حال عادیاش است. هنوز سفیدیهای در نگاه اولش پیدا نشده. لبخند زورکیام خیلی هم زورکی به نظر نمیآید. و نور درخشندهی غروب افتاده روی نصف صورتم. موهایش کوتاه است و نگاهش تیز. یک کمی به عکسه نگاه کردم و یادم افتاد دم پرواز بهدو خودمان را سوار هواپیما کردیم و تا نشستیم پرواز بلند شد و یادم نیامد عکس را کِی گرفتهایم. شاید برای یک پرواز دیگر باشد. گفتم یادم رفته بود تصویر دو نفرهم رو. بعد یک دور براش خلاصهی ماجرا را تعریف کردم و گفتم چند وقت پیش بهم ایمیل زده و جوابش را با غضب دادهام. گفتم این قاب پر از جوانی که میبینی شده دو نفر که هر چند وقتی از دور به هم گل و نارنجک پرت میکنند. مریض بودم و هی سرفه میکردم. گفتم یک روزی اگر ببینمش بهش میگویم ما بیشتر از این بودیم. بعد یکهو دیدم به چشمهای خودم در عکس نگاه میکنم و گریهام گرفته. نقشهی نیویورک را گذاشتم بین چیزهایی که با خودم میبرم.
شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۷
حرف خاصی ندارم. حالا حتا میدانم چطور با حبابِ گاهی بیهوایی که در آن زندگی میکنم سر کنم. توش ها میکنم و بخار میگیرد و نگاهش میکنم تا بخارها محو شوند. همه چیز زیادی روتین است. من هم این وسطها زندگیام را پیش میبرم. بیخیالم به وضع کشور و خودم را درگیرِ بحثها و نگرانیها نمیکنم. فکر نمیکنم اتفاق خوبی بیفتد، فکر نمیکنم چیزی درست شود، میدانم اوضاع از دست در رفته و هر فاجعهای متحمل است. و این یکجورهایی خیالم را راحت میکند که خودم را درگیر نکنم و بیشتر بچسبم به گوشهی خودم. اینجا را همیشه داشتهام و تنها جاییست که میدانم به این راحتیها از دستم نمیرود. الگوی همیشگی: شرایط که سخت شد برو به کنج خودت، کسی را راه نده، بیرون نیا، پناه بگیر و نگاه کن. بیشتر تماشاگرِ زندگی بقیهام، تا پیشبرندهی زندگی خودم. عجیب است که آدم تا یک جایی تلاش میکند نجات یابد و نجات که یافت دوباره میخواهد برگردد به شرایط نجات. دیشب با ناشناسی حرف میزدم. میگفت دارد میرود عکاسی مراسم عروسی پسرعمویش که عاشقش بوده، و نفهمیده چه شده که پسره یکهو ولش کرده، گفت میخواهد امشب بهترین عکسها را بگیرد و بعد خودش را بکشد. معلوم بود میخواهد اخاذی عاطفی کند، ولی باز. بهش گفتم تنها خواهی شد و گریه خواهی کرد، از امید گفتم و جریان زندگی و اینجور چیزها. الآن یادم افتاد دیگر بهش دسترسی ندارم. نمیدانم زنده است یا مُرده. فکر میکنم زنده باشد و در حال گریه.
پ.ن. کتاب جدید در راه است. امسال سالِ برداشتِ کاشتههای چند سال اخیر است.
پ.ن. کتاب جدید در راه است. امسال سالِ برداشتِ کاشتههای چند سال اخیر است.
اشتراک در:
پستها (Atom)