سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱

کِش

پدرم دیگر نه برایم اسطوره‌ای بلند قد است که وقت بازگشت از مدرسه از سر کوچه تشخیصش می‌دادم و نه آن مرد اخمویی که دوران دبیرستان هر روز دعوا می‌کردیم. حالا پیره‌مردی شده -بله، دیگر پیر شده- هم‌قدِ من، با موهای سفید پُری که اگر دقت کنی می‌بینی که فرق سرش کم‌پشت شده و موهای سفید پوست صورتی‌ فرق سرش را هاشور می‌زند. هنوز سر اعتقادهای خودش ایستاده و زندگی حداقلی‌اش را ادامه می‌دهد و چند وقت یک بار درباره‌ی مرگ خودش شوخی می‌کند و بعد می‌گوید که ما هر چی کرده‌ایم، واسه شما بچه‌ها کرده‌ایم وگرنه خودمان که چیزی نمی‌خواهیم. در این چند سال اخیر که بالأخره بابا برایم آدمی عادی شده، هدف زندگی‌ام بوده. یعنی هدفم این بوده که آخرش مثل او نشوم. به هیچ چیزی اعتقاد شدید نداشته باشم، در گوشه‌گیری زیاده‌روی نکنم و سخت نگیرم و خوش باشم. امّا هر چه بیش‌تر می‌گذرد، بیش‌تر می‌بینم که همانی قرار است بشوم که او هست، همان راهی را می‌روم که او رفت.
بابا همیشه برای دیگران مردی بوده قابل احترام و همین محترم‌بودنش فاصله‌اش را با دیگران زیاد کرده، من یادم نمی‌آید امّا حتمن خیلی وقت‌ها خودش آدم‌ها را از زندگی‌اش کنار گذاشته و دایره‌ی اطرافیانش را محدود کرده و آن‌قدر محدود کرده که فقط خانواده‌اش برایش مانده‌اند. احترام به آن شکل که برای من و امثال من بی‌معنی است ولی حس می‌کنم همان دیوار ضخیم نامرئی‌ای را  که بین بابا و دیگران وجود داشت، همان دیواری را که نمی‌گذاشت او با کسی صمیمی شود، من دارم دور خودم می‌کشم. هر چند وقتی از اصول مسخره‌ی خودم کوتاه می‌آیم و می‌بینم نمی‌توانم و برمی‌گردم توی همان چهاردیواری کوچک خودم. فرقش این است که بابا به دیوارهای خودش اعتماد دارد، من نه. بابا حداقل به خانواده‌اش اعتقاد دارد، من نه.  من همه‌ش دارم ارزش‌هام را از اوّل برای خودم تعریف می‌کنم و می‌سنجم و خراب می‌کنم و می‌سازم. امّا ته‌ش این است که دارم همان دیوار را دور خودم می‌کشم.
این شده که هر وقت به بابا نگاه می‌کنم، آینده‌ی خودم را می‌بینم. وقتی را می‌بینم که جاه‌طلبی‌ام کم شده و به زندگی کوچکم قانع شده‌ام، توانسته‌ام خودم را قانع کنم که همینی‌ام که هستم و باید به همین راضی باشم. حس می‌کنم آخر همه‌ی این شل‌کن سفت‌کن‌هایم، فرارهایم از او، این می‌شود که مثل او شوم، حالا نه دقیقن عین او، چیزی شبیه به او.

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۱

در امتداد اندوه

مامان، بابا، برادر بزرگ، زن برادر بزرگ با خود من می‌شویم پنج نفر که یکی دو هفته‌ای چند شب با یکی دو نفر زیاد و کم تو خانه‌ی پنجاه‌وهفت متری ما جمع می‌شویم. دیشب یکی از آن شب‌ها بود. ساعت یازده در مقابل چشمان بهت‌زده‌ی من هر کدام یک ور چرت می‌زدند، یازده‌وربع گفتند بخوابیم و تا همه از چرت بیدار شوند و به رختِ خواب بروند شد دوازده. خاموشی دادند. دو نفر تو اتاق خوابیدند و دو نفر تو هال، من نفر سوم اتاق بودم. به رخت خوابم رفتم -یک بالش سفت و نازک با پتویی که جایِ تشک بود- یک قسمت House دیدم، برای اوّلین بار یکی توش نجات نیافت. متأثر نشدم. خوابم هم نمی‌آمد. فکر کردم یک قسمت دیگر ببینم امّا ساعت یک بود و دیر می‌شد. فکر کردم بنشینم یکی از In Treatmentهای قدیمی را دوباره ببینم، بیست دقیقه‌ای تمام می‌شود بعد می‌خوابم. جیک و ایمی را دیدم، هفته‌ی چهارم. رابطه‌ی جیک و ایمی در آن قسمت در آستانه‌ی فروپاشی بود، امّا جدایی برایشان بیش‌تر تهدید بود تا چیزی که واقعن بخواهند. اواخر قسمت جیک یک‌هو حس می‌کند همه چیز واقعن دارد تمام می‌شود، می‌زند زیر گریه. می‌دیدم که چه‌قدر شکننده شده. احساساتِ آدم برای من شبیه به آدامس است. یک‌جوری که یک وقت‌هایی کش می‌آید و نازک می‌شود و باز کش می‌آید و نازک‌تر می‌شود و اگر باز هم کش بیاید پاره می‌شود، امّا ممکن است همان حالت کش پیدا کرده را آن‌قدر جویدش تا یک‌جوری سرو‌تهش هم بیاید. به هر حال جیک در آن لحظات نازک‌ترین حالت‌هایش را تجربه می‌کرد. خوابم نمی‌آمد. چند هفته بعد جیک تنها می‌آید. از مامان و باباش حرف می‌زند، از این‌که موزیسین‌شدنِ او چه‌قدر برای شخصیت آکادمیک و علمی آن‌ها خفت‌آور بوده. هنوز که هنوز است بابا به من می‌گوید نمی‌خواهی کتاب‌های جدی هم بخوانی؟ بعد مثلن کتاب‌های سروش را مثال می‌زند، یا ملکیان و سریع اضافه می‌کند که برادرت هم‌سنِ تو بود... یک بار نظر کُلی‌ام را درباره‌ی مقوله‌ی روشن‌فکری دینی گفتم نزدیک بود دعوا شود، بی‌خیال شدم. کلن همیشه حس می‌کنم تا دعوا با بابا یک گام فاصله دارم. یا مامان بارها گفته که می‌ارزد این‌قدر وقت می‌گذاری سر داستان و این‌جور چیزها؟ حتا چندبار هم اشاره کرده که به مسائل جانبی بیش‌ازحد اهمیت می‌دهم. در همان قسمت پل از جیک می‌پرسد که آیا fall out of love شده؟ جیک می‌گوید که نمی‌دونه، از کجا باید بدونه؟ تا حالا عاشقِ یه نفر شده، زنش، اصلن نمی‌دونه fall out of love شدن چه‌جوریه. بعد پل می‌گوید که غم بزرگی توشه، واسه این‌که می‌فهمی چی از دست رفته و کم‌کم میل به ارتباط برقرار کردن رو از دست می‌دی. دیشب که این دو قسمت را دیدم، پرتاب شدم به چند هفته‌ی اوّل امسال، همه‌ی حس‌های متناقض، بی‌حوصلگی‌ها، اضطراب همیشگی، غم بزرگش را به طور فشرده حس کردم. نازک شدم، خیلی نازک شدم. فهمیدم که آن چند هفته چه‌قدر ته‌نشین شده، حس کردم همیشه زیر پوستم هست و دنبال بهانه است که بزند بیرون. دیشب خواستم همه‌ی این‌ها را بنویسم، امّا ممکن بود صدای تایپ بابا را بیدار کند و تا صبح خوابش نبرد. در همان‌حال که بالش سفت را می‌چرخاندم، تا می‌کردم، پشت‌ورو می‌کردم خودم را با همین‌ها که الآن نوشتم سرگرم کردم که از آن نازک‌تر نشوم. یعنی فکر کردم که ماجرا را از کجا شروع کنم، از عید شروع کنم؟ از دیشب شروع کنم؟ الآن هم باید حاضر شوم برویم خانه‌ی دایی بابا که برایمان از برنامه‌ی این هفته‌ی نوری‌زاده بگوید و تأکید کند که پوزه‌ی حاکمیت را به خاک مالید و این‌ها مستأصل شده‌اند که چه کارش کنند، بعد هم کل فامیل جمع می‌شوند خانه‌ی دایی‌م. شوهرخاله‌ام خاله‌ام را مسخره می‌کند و پسرخاله‌ام هم زیر گوشم می‌خواند که فردا شب ژرمن‌ها پوزه‌ی انگلیس را به خاک خواهند مالید و نمی‌دانم چه و چه. البته این پسرخاله‌ام خودش بحث جداگانه‌ای است که فرصت شد در منبرهای بعدی درباره‌اش خواهم گفت.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱

But Something Is Happening Here And You Don't Know What It Is

از کنکور به این‌ور، همه‌ش دارم تلاش می‌کنم برگردم به روال عادی زندگی‌ام. این‌که این «روال عادی زندگی» دقیقن چیست را خودم هم درست نمی‌دانم. منظورم چیزی است که دلم نامحسوس به آن گرم است، یک‌جور روزمرگیِ پذیرفته‌شده. احتمالن منظورم این است که بالا و پایین نداشته باشم، بروم دانشگاه، برگردم خانه، کتاب بخوانم، شب اگر فوتبال بود ببینم و اینترنت‌گردی کنم و خوب هم بخوابم، جوری بخوابم که حس کنم خوابیده‌ام (دوباره شب‌ها خواب می‌بینم، خواب‌هایی شلوغ و پُرماجرا که اگر مرحوم فروید زنده بود از شنیدنشان به خود می‌بالید. هر چه هیجان قرار است زندگیم داشته باشد وقتِ خواب به سراغم می‌‌آید. صبح که از خواب بیدار می‌شوم خواب به سرعتم ازم دور می‌شود و یادی گنگ از آن در ذهنم می‌ماند). تا حالا هر وقت حس کرده‌ام روالِ عادیِ زندگی در دست‌رسم است چیزی از جایی افتاده و کاسه‌وکوزه‌ام را شکسته. احتمالن وقتی دلم خوش بوده به روال عادی زندگی اتفاق‌هایی داشته می‌افتاده و من حواسم نبوده و یک‌هو با نتیجه‌اش روبه‌رو شده‌ام. مثل کلیشه‌ی فیلم‌ها که اگر شخصیت اصلی یک شب از خانه دور باشد و خوش بگذراند، حتمن وقتی برمی‌گردد خانه یک بلایی سر خانه و خانواده‌اش آمده.

ساکت‌ترین روزهای چند وقت اخیرم را می‌گذرانم. آدم‌های زیادی را در طول روز نمی‌بینم (میلی دو طرفه به ندیدن)، کم چت می‌کنم و کم اس‌ام‌اس می‌زنم و کلن متعجبم از این‌که قبلن این کارها را می‌کردم. قبلن چی داشتم بگویم؟ چی می‌گفتم؟ اگر نمی‌گفتم چی می‌شد؟ واقعن چیزی نمی‌شد. قصد داشتم وبلاگم را هم مرتب بنویسم اما هر وقت شروع کردم به نوشتن حس کردم دارم چرندیات می‌بافم. الآن گفتم بگذار ببافم، بگذار وسواسم کم شود و شروع کنم به نوشتن.
الآن رفتم چای گرم کردم که می‌شود پنجمین چای امروزم. باب دیلن «Ballad of A Thin Man» می‌خواند.

پنجشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۱

«تنها نخواهم ماند»

باید سعی کنم همه چیز را از نو تعریف کنم. اشیاء را از خاطره و مفهوم خالی کنم، برگردم به آن چیزی که هستند. «تنها نخواهم ماندِ» کلهر فقط یک سی‌دی است که دوست داشتم بشنوم و حالا دارم می‌شنوم، مهم نیست که کی برام گرفته است. انقلاب خیابانی است در تهران، فرانسه نام قنادی‌ای است لمیده در آن منتظرِ من، قنادی‌ای است که تازه شناختمش، قبلن آن‌جا نرفته‌ام، نه، نرفته‌ام. باید گذشته را رها کنم، باید بی‌خیالِ گشتن در کوچه‌پس‌کوچه‌هایش شوم، باید فکر کنم «درختِ زندگی» فیلمی است که دیدم و دوست داشتم، همین، همین. چیز دیگری نیست. چیزکیک کیکی است خوش‌مزه که خانگی‌اش را هم تجربه کرده‌ام و از این به بعد اگر هوس کردم، باید بروم کافه‌ای جایی بخورم. همین. به اتاقم که نگاه می‌کنم، به کتاب‌ها، به دفترچه‌ام، به مدادنوکی‌ام، کیفم، باید فقط کتاب و دفترچه و مدادنوکی و کیف ببینم. باید فقط کارشان را بکنند، باید از هر چیز دیگری خالی شوند، کارشان یادآوری نیست، کارِ مدادنوکی نوشتن است، باید بنویسد، می‌نویسد، می‌نویسم. همین. همین کارها را می‌کنم و به موبایل نگاه نمی‌کنم.
هر چیزی که از آینده در ذهنم بود پاک شده، به زودی می‌رسم تهِ این جاده و و سقوط می‌کنم، یعنی مثلِ کارتون‌ها می‌دوم و ناگهان به خودم می‌آیم می‌بینم زیر پایم خالی است، به دوربین نگاه می‌کنم، دست تکان می‌دهم و می‌افتم. اصلن همین‌که تا حالا دوام آورده‌ام باید از عادت باشد، از فکرِ این‌که گذشته هنوز ادامه دارد، فکرِ مسخره‌ی این‌که دارم تو همان جاده‌ای می‌روم که قبلن می‌رفتم، همان راه، همان آدم، همان صدا، همان. اما می‌رفتم، نمی‌روم. زنگ می‌زدی، زنگ نمی‌زنی. باید فعل‌ها را درست کنم، زمان را کش ندهم تا این‌جا که الآن هستم، زمان را باید یک‌جا قطع کنم، جایی حوالیِ کِی؟ کدام روز، کجا، نخ زمان پاره شد و هر کدامِ ما را پرت کرد یک طرف؟ کجا، کِی، تو بگو. تو نه، او -ضمیرها را هم باید درست کنم- او بگوید. او نمی‌گوید، او می‌گفت. نمی‌گوید.

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۰

آتش‌فشان

هر بار که می‌بینمش تغییری کرده؛ موهایش داشت دوباره مشکی می‌شد، یک پرده چاق‌تر شده بود -دست‌ها، دست‌های کوچکِ تپل- و جای لنز عینک زده بود. با عینک بیش‌تر شبیه به تصویرِ به‌روزنشده‌ی ذهنم شده بود، شبیه به همان دختر سال اول دانشگاهی که با هم می‌رفتیم مؤسسه‌ای که به چهارنفر بدبخت‌تر از خودمان مشاوره‌ی کنکور بدهیم. در آش‌پزخانه‌ی کافه ایستاده بودم -آش‌پزخانه آبی و کوچک بود، روی بُردش دستورهایی نوشته شده بود، چیزهایی برای یادآوری، دست‌خط بازی‌گوش بود و می‌شد حدس زد که نویسنده‌اش وقتِ نوشتن سعی داشته صمیمیت و باحال‌بودنش را هم به دست‌خط منتقل کند- نگاهش می‌کردم، چیزکیک را برید و روی بشقاب چید و در حبابی‌اش را گذاشت، گفت که نان‌تست بزرگ بگیرند بیارند، به هم‌کارش که موهای فر داشت و سبیل داشت و عینکی بزرگ با قاب نازک سیاه داشت، گفت که به خیارها دست نزن، خودم رنده‌شان می‌کنم. سر لیمو را می‌کند و شیپور کوچکی توش می‌کرد، شیپور می‌چرخید، آبِ لیمو حباب می‌کرد و با فشاری کوچک کل دهانه‌ی شیپور را می‌گرفت و خالی می‌شد توی ظرف. لیمویی دیگر. آن بیرون داشت تئاتری اجرا می‌شد و ما به زحمت صداش را می‌شنیدیم. لایه‌های صداهای نامفهوم آدم‌ها، سکوت، سکوتِ من. کلن ده نفر آمده بودند تئاتره را ببینند و سه چهار نفر اجرایش می‌کردند. ماجرای تئاتره فکر کنم این بود که کارگردان تئاتری دیر به اجرا می‌رسد و نمی‌تواند برود تو. از همان پشتِ در -و در کافه‌تریای دم در تئاتر- توصیه‌های لازم را می‌کند (می‌خوام الان نور فید شه، چرا آهنگ پخش نمی‌شه؟) قصه‌ی دیگری هم در جریان بود که انگار این بود: زنِ کارگردان با وکیلی روی هم ریخته بود و کارگردان نمی‌خواست طلاقش دهد. فکر کردم باید از دید زدنِ تصویر چلانده‌شدن لیموها دست بردارم، چیزی بگویم. گفتم: «واسه چی آب‌لیمو می‌خوای؟» گفت: «شربت لیمو. موخیتو می‌گن؟» دستش را مکید. زخم شده بود و لیموها می‌سوزاندش. دوباره گشتم. باید چیزی گیر بیارم که بگویم و حرف ادامه پیدا کند، خط ممتدِ حرف. باید خودم را بچلانم که حرفی حباب‌کنان بزند بیرون. دوتا لیموی دیگر برداشت و حلقه‌حلقه‌شان کرد -وقتی دیدم لیمو برمی‌دارد خواستم کمکش کنم که دستش نسوزد، فکر کردم تا بخواهم دستم را بشویم و بگویم که بده‌شان به من، کارش را کرده تمام شده و حرفِ من شده تعارفی بیات و بی‌رمق. تئاتره به جایی رسیده بود که انگار لپ‌تاپی که قرار بود موسیقی تئاتر در تئاتره را پخش کند، خاموش شده بود و بازیگری که نقش کارگردان را بازی می‌کرد این بیرون داشت تو سر خودش می‌زد، زنگ زد به یکی و گفت الآن فلانی برایت آهنگ می‌زند و میکروفون را بگیر جلوی گوشی که همین بشود موسیقی متنِ اجرا و بعد صدای گیتار آمد -ارتعاش آرام سیم‌ها به نوبت؛ تکرار، تکرارِ همان ریتم. فکر کردم بی‌چاره‌ها حتمن این صحنه‌ی مسخره در ذهنشان بوده و کلی فکر کرده‌اند که چه‌طوری بچپانندش توی تئاتر و یکی مثلن گفته می‌شود لپ‌تاپ خاموش شود (لابد فقط همین یک لپ‌تاپ هم آن‌جا بوده، شارژرش هم نبوده) صحنه‌ی غم‌انگیزشان از فرط رقت‌آوری غمگینم کرد. پرسید: «چی کار می‌کنی معین؟» گفتم: «هیچی، می‌رم دانشگاه.»، «تموم نشده درسِت؟»، «نه هنوز.» تئاتره تمام شد، همان ده نفر دست زدند و یکی از اعضای گروه گفت که خیلی لطف کردید که شبِ چهارشنبه‌سوری آمدید کار ما را ببینید و در نهایت اجرای امشب را تقدیم کرد به تماشاگران.
وقتِ رفتن از بیرون از لابه‌لای میزها -رومیزی‌های چهارخانه‌ی قرمز و سفید، صندلی‌های چوبی، خاطره‌ی گنگ کافه‌آنتراکت سوخته‌- دوباره نگاهش کردم. تکیه داده به پیش‌خوان، دست تکان می‌داد، پشتش انواع قهوه بود و تخته‌سیاهی بزرگ بالای سرش بود که مِنوشان بود. لب‌خند زد و باز دست تکان داد. بعد بیرون آمدم و پله‌ها پیچ خوردند و آسمان سفید پیدا شد. فکر کردم که اگر الآن، همین‌جا، آب شوم و لابه‌لای این کاشی‌ها نفوذ کنم، چه می‌شود؟ اگر نبودم و خاطره‌ای چیزی هم از من نمی‌ماند، چه می‌شد؟ چهار نفر کم‌تر می‌خندیدند، تو اعتماد به نفست بیش‌تر می‌ماند، بابا کم‌تر عصبانی می‌شد، مامان خیالش راحت‌تر بود، دیگر چی؟ ابرها را نور قرمزی پاره کرد که از پشت ساختمان‌ها بالا می‌آمد؛ آن بالا ترکید و قطره‌هایش پاشید، حس کردم قطره‌ها می‌ریزند روی سرم.

یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۰

من تو هر جمعیتی نالان شدم

قرار است آخر هفته با هفت‌نفر دیگر برویم شمال و من چند روز است هی از خودم می‌پرسم که آیا می‌توانم سه چهار روز تحملشان کنم یا نه. خب، مسأله این نیست که قابل تحمل نیستند یا معاشرت با آن‌ها سخت است، مسأله این است که هر جمعِ دیگری هم که بودند، یعنی هر جمع دیگری هم که تا به حال در آن بوده‌ام و دیده‌ام، چه فامیل چه دوست، بعد از یکی دو روز برام به شدت حوصله‌سربر شده است. این مشکل را خیلی در دیگران ندیده‌ام، یا دستِ کم این‌قدر که برای من پررنگ است برای دیگران نبوده. کجای کار می‌لنگد، چی باعث می‌شود که بودن در جمع معذبم کند، بیازاردم، در شرایطی که با هر کدام از آدم‌هایش می‌توانم به راحتی حرف بزنم؟ شاید دلیلش این باشد که جمع‌شدن آدم‌ها معمولن باعث می‌شود ویژگی‌های مشترکشان پررنگ‌تر شود. شما در هر کسی بالأخره نقطه‌ی مشترکی پیدا می‌کنید که سر آن با هم معاشرت کنید (تازه اگر همان هم پیدا شود)، ولی خیلی بعید است که پنج‌نفر آدم ویژگی‌های مشترکِ قابل تحملی داشته باشند. این‌جوری می‌شود که یا چیز مشترکی کلن نیست و جمع به جنگولک‌بازی می‌افتد که معلوم نشود به هم نمی‌آیند یا آن چیز مشترک می‌شود تمام آن جمع.

***

تصور کنید آدم‌هایی را که یک‌جور شوخی می‌کنند، یک‌جور فکر می‌کنند، یک‌جور لباس می‌پوشند، یک‌جور حرف می‌زنند، یک‌جور می‌رقصند، یک‌جور رؤیا می‌بافند. هر کس می‌خواهد خودش باشد و خودش است، اما از دور که نگاه کنی، همه را یک‌جور می‌بینی، هر کس خودش است، اما مثل دیگران. این تصویر است که می‌آزاردم. حالا که فکر می‌کنم -و کمی هم بیش‌تر روی کی‌بورد قوز کرده‌ام- می‌بینم که بیش‌ترِ عمرم داشتم از همین فرار می‌کردم. از این‌که تکه‌ای از این تصویر باشم. یعنی اگر یکی از بالا ببیندمان، من را یکی ببیند مثل بقیه. هر وقت بیش‌تر در این موضوع دقیق می‌شوم -دارم سریع‌تر و پراشتباه‌تر تایپ می‌کنم، هی برمی‌گردم عقب، کرسر را می‌بینم که هلک‌هلک برمی‌گردد، پاک می‌کند و دوباره هلک‌هلک می‌آید سر جاش یعنی جایی که من باید ادامه دهم، ادامه می‌دهم- می‌بینم که بیش‌ترِ آدم‌ها نمی‌خواهند جزء این تابلو باشند، اما راه فراری به بیرون ندارند. در نهایت یک دور می‌زنند و از یک ور تابلو می‌روند یک ور دیگر. خب، لابد من هم یکی‌ام مثل دیگران، فرارهای من هم همان‌قدر بی‌نتیجه است که مالِ دیگران -الآن برگشتم از اوّل خواندم، قرار نبود به این‌جا برسم، رسیدم.

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۰

I watched you as you disappeared

حسی که وقتی چیزی ازم چاپ می‌شود دارم شبیه به همان حسی است که وقت رقصیدن دارم؛ نمی‌توانم از خودم ول شوم، همه‌اش دارم خودم را میان جمع می‌بینم، جوری که دیگران سیاه‌وسفیدند و من رنگی، دیگران در تاریکی‌اند و نور فقط من را تعقیب می‌کند، حس می‌کنم حرکت دست‌هام بی‌معنی است؛ بی‌خودی این‌ور و آن‌ور می‌روند و باز می‌شوند و بسته می‌شوند. حس می‌کنم همه بیننده‌ی این شوی مسخره‌ی من‌اند، قضاوتم می‌کنند، به‌م می‌خندند، هر حرکت دست و پا برام سخت می‌شود، سنگین می‌شوم، انگار به هر دستم وزنه‌ای آویزان باشد.

مرضیه -که کاش زودتر آزاد شود- یک بار در گودر نوشته بود که خواب دیده اسمش بزرگ روی روزنامه چاپ شده و او دکه به دکه می‌دویده و روزنامه‌ها را جمع می‌کرده که دیده نشود، اما زورش نمی‌رسیده. حالا که داستانم در شماره‌ی بهمن «داستان» چاپ شده، حسی شبیه به این دارم. مدام اسمم جلوی چشمم است و جمله‌های داستان را می‌شنوم. آن‌قدر به خودم نزدیکم که نمی‌توانم خودم را قضاوت کنم، نمی‌دانم خوب نوشته‌ام یا نه، فقط حس می‌کنم هر چیزی که نوشته‌ام احمقانه است، بی‌معنی است. دلم می‌خواست کلمه‌هام محو می‌شدند، اسمم محو می‌شد.