چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۳

مضارع استمراری

فرید هجده روز ایران بود و رفت. در این دو سال که از نزدیک ندیده بودمش، فرم صورتش عوض شده بود؛ استخوانی‌تر شده بود و مردانه‌تر، دیگر هیچ اثری از تپلیِ بچگی‌هایش توی صورتش نبود. شده بود مردی جاافتاده، دانشجوی دکترایی سخت‌کوش، آدمی که با اعتماد به نفس حرف می‌زند و بر خلافِ خودِ چند سال پیشش و منِ حالا، می‌توانست با آدم‌ها از در صلح وارد شود، اشتراکی پیدا کند و باهاشان حرف بزند. من ناظرِ این‌ها بودم. ناظر صرف. ناظرِ برادرِ بزرگ‌شده‌ام. و همیشه کسی بود، همیشه کلی آدم بود که فرید باید می‌دیدشان. ما با هم حرف نمی‌زدیم، چون من توی جمع نبودم، من فقط ناظرِ او بودم. در تمام این هجده روز، فقط دو سه ساعت با هم حرف زدیم. یک شب که دوستانش را دعوت کرده بود خانه‌ی من، شب، آخر شب که آن‌ها رفتند و ما خسته و خواب‌آلود وِلو شده بودیم، بهم گفت: «معین، من دو ساله ندیدمت. اسکایپی هم که نمی‌شه درست حرف زد. نمی‌دونم چی کار می‌کنی. چی کار می‌کنی؟ زندگیت چطوره؟» بعد گفت: «تو اسکایپ شوخی می‌کنی، حرف می‌زنی، همین الان حرف می‌زنی، چرا تو جمع انقدر ساکت می‌شی؟» نتوانستم جواب سؤال‌هایش را بدهم. باید همه‌ی این دو سال را فشرده می‌کردم در یک ساعت حرف. همه‌ی فعل‌هایم مضارع استمراری بود؛ می‌روم سرِ کار، پروژه‌ام پیش می‌رود، خانه‌ام این‌جاست، می‌خواهم فلان کار را بکنم، تو چطور؟ کلی حرف جا ماند، فرید رفت، هم‌دیگر را بغل کردیم و گفتم: «سال دیگه هم رو می‌بینیم، یا این‌جا یا اون‌جا.»

خوش‌ترین که نه، اما یکی از خوش‌ترین روزهای زندگی من سالِ آخری بود که فرید ایران بود. هنوز دانشجوی لیسانس بودم. شب‌ها با هم فیلم می‌دیدیم و درباره‌شان حرف می‌زدیم. با هم هانه‌که دیدیم، با هم پارانوئید پارک دیدیم و وقتی تمام شد برگشتیم دوباره از اول مرورش کردیم، با هم آلمادووار دیدیم، «دشتِ گریان» دیدیم و ته‌اش بغض کردیم. یادم می‌آید یک شب نصفه شب از خواب پا شدم و دیدم فرید نشسته روی اوپن و «مادام بوواری» می‌خواند، یادم می‌آید که این اواخر که پیپ گرفته بود، شب‌ها بساطِ پیپش را علم می‌کرد و من هم چند پُک می‌زدم و همه‌ی این‌ها در این هجده روز یادم می‌آمد و یادم می‌انداختند که دیگر او را آن‌طوری -نشسته روی اوپن، در حالِ خواندن کتابی- نخواهم دید، دیگر رابطه‌مان آن کیفیت را نخواهد داشت؛ برادرم، هم‌بازیِ کودکی‌ام، الگوی نوجوانی‌ام و دوستِ جوانی‌ام، دیگر در زندگیِ روزمره‌ی من نخواهد بود؛ هرچند می‌دانستم هم او ناظر من خواهد ماند و هم من ناظر او، اما این را هم می‌دانستم که چیزی از بین ما رفته، و باز نخواهد گشت، حتی اگر فرید بازگردد.

جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۳

من کتاب‌اولی هستم، خوشحال نیستم

صبح بیدار شدم و شروع کردم به بازنویسی داستانم. باید ازش پرانتززدایی می‌کردم و وسط این کار چندتا جمله هم به‌ش اضافه کردم. کلن نیم‌ساعت سه‌ربع طول کشید، ولی عجیب خسته‌ام کرد. فکر کنم برای این‌که بعد از دو سه ماه هنوز آن‌قدر ازش فاصله نگرفته‌ام که خواننده‌ی صرفش باشم. می‌توانستم ردِ خودم را توش ببینم و تا وقتی ردِ خودم را در داستان‌هایم می‌بینم نمی‌توانم ازشان لذت ببرم، روبه‌رویی با آن‌ها سخت می‌شود.
اولِ هفته هم رفتم قرارداد بستم که داستان‌هایم چاپ شوند. اولش خیلی خوشحال بودم که این‌قدر سریع تأییدش کرده‌اند و این پروسه‌ی فرساینده کمی کوتاه‌تر می‌شود و احتمالن سروشکلِ خوبی خواهد داشت، اما حالا چند روز است نگرانم. آخرین باری که خواندم‌شان، هیچ نمی‌فهمیدم چه‌طورند. آن‌قدر خوانده بودم‌شان که دیگر فقط برایم یک مشت کلمه بودند. کلمه به فیزیکی‌ترین شکل ممکن. از آن روز هم نشسته‌ام هی مصاحبه‌های نویسنده‌ها را می‌خوانم که یاد بگیرم چطور باید حرف بزنم که هم تو ذوق مصاحبه‌گر نخورد و هم نیفتم به حرف‌های کلیشه‌ای. هنوز به فرمولی نرسیده‌ام، فکر هم نکنم برسم، به‌نظرم باید به صادقانه‌ترین شکلِ ممکن حرف زد، چون چیزی که در مصاحبه‌ها اذیتم می‌کرد، بیش از هر چیز، تلاش مذبوحانه‌ی نویسنده بود برای باسواد جلوه‌دادنِ خودش. خارجی‌ها راحت‌تر حرف می‌زنند، همه‌شان به‌قدر کافی باسواد هستند، اثرشان استانداردِ مشخصی دارد و دغدغه‌ی این ندارند که سوادشان را توی چشم کنند یا از اثرشان دفاع کنند.
این پروسه‌ی چاپ که یک سالی می‌شود درگیرش هستم و دیگر حوصله‌ام را سر برده، در نهایت کمی از وسواسم کم کرده. وسواسِ عالی‌بودن، بی‌نقص‌بودن و هیچ‌وقت هم عالی و بی‌نقص نبودن. یعنی خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم که نمی‌شود بنشینی توی خانه بنویسی و انتظار داشته باشی پیش‌رفت کنی. باید بتوانی به تعادل برسی میان آن‌چه خودت می‌خواهی و آن‌چه خواننده‌ها می‌خواهند. این تعادل هم لزومن بد نیست. نمی‌خواهم بگویم باید از ارزش‌هایم کوتاه بیایم یا هر مزخرفی چاپ کنم، اما دارم یاد می‌گیرم شُل کنم، حالا این‌که کجا باید شل کرد و کجا نه، دغدغه‌ی من هست ولی حرف الانِ من نیست. مثلن فکر می‌کنم تجربه‌ی شکستِ ادبی آن‌قدرها هم فاجعه نیست، این‌که داستان‌هایم رد شوند، یا از سد ارشاد رد نشوند، یا خوانده نشوند، یا خوانده شوند و استقبال نشود. دارم سعی می‌کنم خودم را برای این احتمال‌ها هم آماده کنم. هیچ‌کدام خوشایند نیست، ایده‌آل نیست ولی همه‌شان ممکن‌اند و من اگر می‌خواهم بنویسم، که انگار می‌خواهم، باید بتوانم با این‌ها روبه‌رو شوم و ازشان جانِ سالم به‌در ببرم، نه این‌که بنشیتم توی خانه و بشوم مصداقِ خود گویی و خود خندی (یا نخندی)، عجب مردِ هنرمندی.

جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۳

Everything I've ever let go of has claw marks on it

در برخورد با کدورت‌هایم با دیگران یا مشکلات شخصی‌ام، دو ره پیداست: حرف‌زدن یا حرف‌نزدن. توضیح و تفسیر یا قیافه‌گرفتنِ ناگزیر و دورشدن. برقرارکردنِ ارتباط یا بی‌خیالش شدن. من مدت‌های زیادی از دسته‌ی اول بودم، حرف می‌زدم، سعی می‌کردم مشکل‌هایم را مطرح کنم، طرف مقابلم را در جریان بگذارم و سعی کنم خودم را بفهمانم و او را بهتر بفهمم. چند وقتی است، ناخودآگاه و به دلایلی هنوز نامعلوم، به دسته‌ی دوم پیوسته‌ام. حرف نمی‌زنم، فاصله می‌گیرم، سعی می‌کنم کنار بیایم. در چند ماه اخیر چند مورد پیش آمد که باید یکی از این راه‌ها را انتخاب می‌کردم و در همه‌ی موارد سعی کردم یک‌جوری زیر سبیلی کدورت را رد کنم، از حرف‌زدن از خودم در رفتم، چون می‌ترسیدم نتوانم منظورم را برسانم یا حس کردم حرف‌زدن فایده‌ای ندارد و از همه مهم‌تر حرف‌زدن، روبه‌رو شدن با دیگری (و با خود) هزینه‌ی روانی سنگینی برایم دارد که حس می‌کنم در توانم نیست، به‌خصوص وقتی کدورتی هم در میان باشد و فضا برای سوءتفاهم فراهم باشد، بیش‌تر حس می‌کنم کارها و حرف‌هایم زیر ذره‌بین است، بیش‌تر دیده می‌شوم و همین بیش‌تر دیده‌شدن معذب‌ترم می‌کند، چون باید همیشه حواسم به خودم باشد، خودآگاهی‌ام از حالت عادی بیش‌تر باشد و نه‌تنها به این فکر می‌کنم که فلان حرفم مناسب هست یا نه، به این هم فکر می‌کنم که فلان حرف چه تأثیری روی کل فضا دارد که این خودش یعنی به این فکر می‌کنم که طرف مقابلم درباره‌ام چه فکر می‌کند و فکر می‌کنم که او فکر می‌کند من چه فکری درباره‌اش می‌کنم و ...

تیترِ این پست جمله‌ای است از دیوید فاستر والاس، نویسنده‌ای که در چند ماه اخیر جذبم کرده. فاستر والاس نویسنده‌ی به‌شدت خودآگاهی است و این خودآگاهی در داستان‌هایش هم مشخص است. جدا از خودآگاهی، چیز دیگری که در او جذبم کرده، شجاعت او در خودافشاگری است. او در داستان‌هایش برهنه می‌شود و خودش و شخصیت‌هایش را لخت و عریان، با همه‌ی پیچیدگی‌ها و تناقض‌هایشان نشان می‌دهد. مثلن در یکی از داستان‌هایش (به اسم Octet) از وسط‌های داستان خودش متوجه می‌شود که داستانش کار نمی‌کند و به‌عنوان نویسنده واردِ داستان می‌شود (کاری که از دور به ژان‌گولربازی‌های پست‌مدرن‌ها می‌ماند، ولی از من قبول کنید که چیزی بیش‌تر از ژان‌گولربازی صِرف است) و داستان را تبدیل به داستانِ نویسنده‌ای می‌کند که نمی‌تواند داستانش را تعریف کند، می‌گوید می‌داند که چقدر داستان نویسنده‌ای که داستانی می‌نویسد که در آن نمی‌تواند داستانش را خوب بنویسد، رقت‌آور است (انگار زنگ بزنی به یکی و نتوانی حرف بزنی و هی معذرت بخواهی که نمی‌توانی حرف بزنی) ولی دست از افشای خودش، به‌عنوانِ نویسنده، برنمی‌دارد. داستان با شرحِ طولانی تناقض‌های او ادامه می‌یابد و در نهایت با جمله‌ای خطاب به خوانند تمام می‌شود: «So decide». تصمیم بگیر که می‌خواهی با این نویسنده روبه‌رو شوی، یا نه. می‌خواهی بقیه‌ی این مجموعه‌داستان را بخوانی یا نه. تصمیم با ماست که کتاب را ببندیم و در قفسه بگذاریم یا ادامه‌اش دهیم و باز هم با این‌دست تناقض‌ها روبه‌رو شویم.
نقطه‌ی مقابل امثالِ فاستر والاس، دارودسته‌ی همینگ‌وی و کارورند. نویسنده‌هایی که شخصیت‌هایشان در بیانِ خودشان ناتوان‌اند (شاید مثل شخصیت‌های والاس)، اما تلاش چندانی هم نمی‌کنند که از خودشان بگویند. قیافه می‌گیرند، عصبانی می‌شوند، قمار می‌کنند، مست می‌کنند؛ ولی حرف نمی‌زنند. همینگ‌وی نوک کوه یخ را نشانمان می‌دهد و از ما انتظار دارد که خودمان بفهمیم بیش‌ترش زیرِ آب است. اما والاس در جنگلی پُرپیچ‌وخم راه می‌برد. یکی می‌گوید، توضیح می‌دهد، توضیحش را توضیح می‌دهد و دیگری نشان می‌دهد، با خست نشان می‌دهد. هر دو هم دارند از ناتوانی در ارتباط می‌گویند، ناتوانی در بیانِ درست. یکی دنبالِ راهی برای فرار از این ناتوانی است، دیگری با آن روبه‌رو می‌شود، سعی می‌کند راهی از آن به بیرون پیدا کند. (جالبش این‌جاست که هردویشان از آدم‌هایی که ناتوانی جنسی دارند، نوشته‌اند: همینگ‌وی در «خورشید همچنان می‌دمد» و والاس در چند داستان به نامِ «Brief Interviews with Hideous Men» و جالب‌ترِ ماجرا این است که هر دو در نهایت خودکشی کردند، انگار راهِ فراری نیست.)

سریال سوپرانوز با طرحی یک‌خطی ساخته شده: «سردسته‌ی یک گروه مافیا می‌رود پیش روان‌پزشک». آدمی که قرار است حرف نزند، قوی باشد و بی‌حرف عمل کند و آدم بکشد (مثلن دُن کورلئونه) مجبور می‌شود به جایی برود که فارغ از قدرتش، باید حرف بزند. تونی سوپرانو در همان جلسه‌ی اول تراپی موضعش را مشخص می‌کند، می‌گوید اشکال آمریکایی‌ها این است که از قهرمان کلاسیکشان، گاری کوپر، فاصله گرفته‌اند. می‌پرسد آن آدم توداری که چهره‌اش چیزی بروز نمی‌داد و کارها را در آرامش پیش می‌برد، چی شد؟ چی سرش آمد؟ چرا الان همه می‌خواهند حرف بزنند و ته‌اش به گریه بیفتند؟ تونی مجبور به حرف‌زدن می‌شود، گاهی به جایی می‌رسد و گاهی نه؛ گاهی گریه‌اش می‌گیرد، گاهی سکوت می‌کند، گاهی عصبانی می‌شود و فحش و بدوبی‌راه می‌دهد. به هر حال، تا این‌جا که من سریال را دیده‌ام هنوز به تعادل نرسیده.

انگار این دو ره هنوز پیداست: حرف بزنی یا نزنی، زخم را بشکافی یا ولش کنی شاید خودش خشک شود و بیفتد (شاید هم بماند و عفونی شود). من خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسم که راهی بین این دو راه هست یا نه. می‌شود زخم را بی‌آن‌که بشکافی، سرپایی بررسی کنی و ببینی از آن‌هاست که خشک می‌شود یا واقعن کاری است؟ می‌شود خودت را افشا کنی و باز قوی بمانی؟ می‌شود چنگ بزنی و آخرش خسته نشوی و ول نکنی؟ نمی‌دانم. به‌نظرم می‌آید این راه‌های میانه در نهایت به یکی از این دو راهِ اصلی ختم می‌شوند. یا باید چنگ بزنی یا باید رها کنی. یا باید عریان شوی یا باید بپوشی. یا باید پناه بگیری یا باید بجنگی. 
So decide.

دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۳

یا حضور یه صدایی

یادم نیست داشتم چه خوابی می‌دیدم و فقط یادم هست که خواب داشت ریزریز می‌رفت روی اعصابم و می‌خواستم زودتر تمام شود. بعد گرمای دستِ مامان را روی شانه‌ام حس کردم که گفت بیدار شو. صداش همان‌قدر آرامش‌بخش بود که آن روز که تازه برگشته بودم خانه، در خواب و بیداری حس کردم آمده بالای سرم و می‌بوسدم. گفت بیدار شو و چشمم را که باز کردم دستِ پیر بابا را دیدم، آرنجش سوراخ کوچکی داشت و دور سوراخ چروک بود. تازه آن وقت بود که یادم افتاد که تهرانم و در خانه تنهام و مامان و بابا این‌جا نیستند. اتاق توی ذهنم به کوچکی اتاقِ خانه‌ی تهران شد و فهمیدم هنوز خوابم. بعد ترسیدم و باز خوابیدم. خوابِ آشفته‌ای دیدم که یادم نیست چی بود و فقط یادم هست که می‌خواستم زودتر تمام شود، اما دیگر دستی نبود که به شانه‌ام برسد و بیدارم کند.

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲

Just Tryin' to Kill the Pain

چند بار خواستم بیایم این‌جا بنویسم به تنها زندگی‌کردن عادت کرده‌ام، بعد از خودم پرسیده‌ام واقعن عادت کرده‌ای؟ نمی‌دانم. حالا دو ماه‌ونیم است که تنها زندگی می‌کنم و دیگر مثل اول‌هایش ذوق ندارم. اول‌اش خوش‌حال بودم که کسی در خانه نگاهم نمی‌کند، که بالأخره فضایی شخصی برای خودم دارم که توش می‌توانم هر غلطی دلم خواست بکنم، فکر می‌کردم از این به بعد مشکلاتم نه آن‌که حل شوند، ولی راحت‌تر حل می‌شوند. ولی بعد که عادت کردم که کسی نگاهم نکند، صدایی مزاحمم نشود، کسی صدام نکند و همه‌ی غلط‌هایی که دلم می‌خواست بکنم عادی شدند، دیدم حوصله‌ی تنهایی را ندارم. یک‌وقت‌هایی (شب‌ها بیش‌تر، وقتی خسته و بی‌حال به خانه نگاه می‌کردم و هیچ صدایی از هیچ‌جایی درنمی‌آمد) حالم از این تنهایی به هم می‌خورد، دلم می‌خواست یکی پیشم بود، دلم می‌خواست بیرون بودم و بیرون که درمی‌آمدم دلم نمی‌خواست برگردم به خانه، خانه‌ای که هیچ‌کسی و هیچ‌چیزی در آن منتظرم نیست. حالا هیچ‌کدامِ این‌ها نیست، دارم دوباره از تنهایی لذت می‌برم، از این‌که صدایی از جایی درنمی‌آید، از این‌که حالا که دارم تایپ می‌کنم فقط صدای کیبورد را می‌شنوم و مجبور نیستم چیزی توی گوشم بچپانم که بتوانم تمرکز کنم لذت می‌برم، اما باز هست وقت‌هایی که فقط خودم‌بودن اذیتم می‌کند، از این‌که چیزی نیست که حواسم را از خودم پرت کند به مرز گریه می‌رسم. کلیشه‌ای است که بگویم بین تنهایی و تنهاماندن فرق است، ولی این هم مثل خیلی از کلیشه‌ها درست‌ است و فقط این ایراد را دارد که صرفن لایه‌ای توخالی از حقیقت است، پوسته‌ای است شل‌ول و بی‌مصرف.

***

خیلی وقت است دارم فکر می‌کنم که چرا کتاب‌خواندن برای‌ام مهم است. اگر مسئله فقط درباره‌ی کتاب‌خواندنِ خودم بود، می‌شد با این‌که لذت‌بخش است توجیه‌اش کرد، اما فقط این نیست. این هم هست که خودآگاه یا ناخودآگاه -نمی‌دانم- به آدم‌هایی نزدیک می‌شوم که ادبیات بخش مهمی از زندگی‌شان است. می‌ترسیدم -وهنوز هم گاهی می‌ترسم- که قضیه ریشه در اسنوب‌بودنم داشته باشد؛ نوعی فخرفروشی. یعنی آن‌قدر به چیزی که خودم دوست دارم افتخار می‌کنم که برای‌ام ارزش شده است. بعد گشتم دنبالِ ویژگی‌های مشترک آدم‌هایی که به آن‌ها آن‌قدر احساس نزدیکی می‌کنم که می‌توانم راحت باهاشان حرف بزنم و از بودن کنارشان لذت می‌برم. مهم‌ترین ویژگی‌شان این بود که از تنهایی نمی‌ترسند، از آن لذت می‌برند.
توضیحش سخت است و مطمئن نیستم بتوانم از پس توضیحش برآیم (فاستر والاس هم در این مصاحبه چنین چیزی می‌گوید)، گاهی فکر می‌کنم خواندن (داستان خواندن) جرأت می‌خواهد. روبه‌رو شدنِ تنهایی و بی‌واسطه با کلمات، بی‌آن‌که صدایی تولید کنند یا تصویر جذاب و در حرکتی نشانمان دهند، کار سختی است، همان‌طور که روبه‌رو شدنِ بی‌واسطه با خود سخت است. لابد به همان دلیلی که خیلی‌ها نمی‌توانند تنهایی را تاب بیارند، عدمِ حضور آدمی در کنارشان را تحمل کنند و اگر هم به‌ناچار تنها باشند، به رادیو و تلویزیون پناه می‌برند که جایی، گوشه‌ی خانه، برایشان صدایی درآورد یا در شبکه‌های اجتماعی بی‌هدف می‌چرخند تا حس کنند کسی کنارشان هست تا شاید به ذهنشان امان ندهند که آزادانه بچرخد، تا وقت تنهایی حسِ بی‌کسی نکنند. این شاید ویژگی مشترک همه‌ی آن آدم‌ها باشد؛ این‌که بخشی از روزشان را به این می‌گذرانند که جدا از همه‌ی هیاهوی روزمره بی‌واسطه -یا به واسطه‌ی ادبیات- با خودشان روبه‌رو شوند (و نه این‌که از واقعیت فرار کنند، آن‌طور که ما در کودکی از فانتزی‌ها و رؤیاپردازی‌ها لذت می‌بریم)، تکه‌های دور و آزارنده‌ای از وجودشان را در تنهایی کسِ دیگری (نویسنده) بیابند، تکه‌هایی که معمولن زیر خروارِ اتفاقات روزمره گم می‌شوند و ما هم اغلب از گم‌شدنشان، نادیده‌گرفتنشان استقبال می‌کنیم. اما آن‌ها هستند، چه به حضورشان آگاه باشیم چه نه، آن‌جا هستند و به نظرم اگر تلاش کنیم که خود را به حضورشان آگاه کنیم، که با آن‌ها روبه‌رو شویم، نمی‌دانم، شاید تنهایی به اندازه‌ی تنهاماندن ترسناک نباشد، ازش لذت ببریم، لذتی متفاوت با لذتِ حضور در جمع و خیالِ تنها نبودن.

پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۲

من آدم سریع و حواس‌پرتی‌ام، اولی را بی‌بروبرگرد از مادر به ارث برده‌ام و دومی را احتمالن از پدر. چیز تازه‌ای هم نیست، کارنامه‌ی دوران تحصیلم پر از امتحان‌هایی است که نمره‌ام به مراتب کم‌تر از آن‌چه فکر می‌کردم از آب درآمد، اما تازگی باز سر ساززدن بود که حواسم به خودم جمع شد. مثل همه، تو تمرین‌ها با ریتمی کندتر از حد معمول شروع می‌کنم و آرام‌آرام می‌زنم، اما یک‌هو حوصله‌م سر می‌رود و تندتند و غلط‌غولوط می‌زنم. بی‌آن‌که دقت کنم ببینم مثلن سرعتم تنظیم هست یا نه، خوش‌خوشان ادامه می‌دهم. کلیت قضیه بد درنمی‌آید، اما پیش می‌آید که از روی نت‌ها بپرم، بلندها را کوتاه‌تر بزنم، مکث‌ها را ندید بگیرم تا جلوتر بروم.
به خاطر همین حواس‌پرتی، حالا که دنبال خانه می‌گردم یکی از دوست‌هام را هم اجیر کرده‌ام که همراهم بیاید. از اولین خانه که درآمدیم گفت شوفاژ نداشت و من تو ذهنم نوشتم شوفاژ، هر جا رفتی به شوفاژ و بخاری‌اش دقت کن. سر دومی گفت نورش کمه، سر یکی دیگر از یارو پرسید این آب از کجا نشت کرده و من توی هیچ‌کدامِ این موارد حواسم به این چیزها نبود. فقط به جا و متراژ و تروتمیزی و قیمت دقت می‌کردم.
چند شب پیش رفتم خانه‌ای را ببینم، یعنی چون آخر شب بود و تنها و بی‌کار بودم، گفتم بروم محله و نمای خانه را ببینم، شاید این‌قدر افتضاح بود که بی‌خیالش شدم. داشتم خانه را برانداز می‌کردم که پیرمردی از تو خانه درآمد که آشغال بگذارد دم در، به‌م گفت چی کار داری؟ گفتم از طرف بنگاه آمده‌ام و حالا که اومدید دم در، می‌شه خونه رو ببینم؟ خانه سوییتی ته یک پارکینگ بود، اِل‌شکل، با وسایل. شوفاژ نداشت اما بخاری داشت، نورش طبعن بد بود، جایی‌ش آب نمی‌داد، جاش بد نبود، قیمتش مناسب بود، صاحب‌خانه توی همان ساختمان بود و تندتند حرف می‌زد: «دانش‌جویی؟ کجا؟ چه رشته‌ای؟ پسر منم همینو می‌خونه.» گردن‌بندِ طلای فروهر انداخته بود که با هر قدمش توی لباسش تاب می‌خورد. گفت: «البته منم هیئت علمی دانشگاه بودم.» فکر کردم اگر ازش بپرسم چه دانشگاهی و دانشگاهه در پیت باشد، کل افتخارِ یارو به مقام استادی‌ش زیر سؤال می‌رود، پرسیدم چه رشته‌ای؟ گفت: «بیزینس ادمینیستریشن، مدیریت بازرگانی.» مکث کرد و خواست تأثیر حرفش را در چهره‌ام ببیند، ندید. «آمریکا درس خوندم. همون‌جا هم درس می‌دادم.» بعد گفت: «این وسایلم همه‌ش مالِ تو، ما نمی‌خوایم. فقط یه تخت باید بیاری.» صندلی‌های کهنه، میز تحریر چوبی بزرگ، میز تحریر سفید که روش دستگاه فکس بود، اجاق‌گاز رومیزی، لیوان و فنجان، عکس قدی دختری هم‌سن‌وسال من که با رایج‌ترین عشوه‌ی ممکن کج ایستاده بود و رو به دوربین خندیده بود و چند دار قالی نیمه‌کاره. گفت: «یه سوییته شبیه به سوییت‌های اروپایی.» خیلی از حرفش خوشش آمد، گفت: «دختر منم مالزی درس می‌خونه. فکر می‌کنی قیمت خونه اون‌جا چنده؟» چشم‌هاش را تنگ کرد و گفت: «یک میلیون و خرده‌ای، یه همچین جایی.» گفتم «بله، دلار که گرون شد...» و هم‌زمان یادم افتاد که هنوز دست‌شویی خانه را ندیده‌ام، سر چرخاندم دیدم دست‌شویی ندارد. گفتم «دست‌شویی‌ش کو؟» از در رفت بیرون و دری چند قدم آن‌ورتر توی پارکینگ نشانم داد، گفت که دست‌شویی را تازه ساخته‌اند برای مستأجر، واقعن هم تازه ساخته بودند، به کل خانه می‌ارزید. بعد صدای زنی آمد که چی شده؟ تی‌شرت نخی نارنجی پوشیده بود و موهاش کوتاه بود، همان‌جور چاق بود که یک زن پنجاه‌شصت‌‌ساله چاق است. مرده توضیح داد که این آقا آمده‌اند خانه را ببینند برای اجاره و فلان که زنش گفت: «من که گفتم، من این خونه رو اجاره نمی‌دم»، مرده گفت: «دانش‌جوئه، پسر خوبیه. یه جای دنج می‌خواد که درس بخونه»، زنش گفت: «باشه، من این خونه رو اجاره نمی‌دم»، شوهرش گفت: «حالا شما شماره‌ی منو داشته باش، این‌جوری هم نیست که اجاره ندیم، بنویس دکتر مسیح‌زاده. دی. آر. مسیح هم مثل مسیح نوشته می‌شه. ام. آ. اس. آی. اچ.» بعد گفت: «حالا ما حرف می‌زنیم، شما فردا تماس بگیر، این‌جورم نیست که اجاره ندیم.» زنش باز گفت: «نه، من که گفته بودم.» رفتم بیرون و گفتم حتمن تماس می‌گیرم. زنگ زدم به دوستم که براش تعریف کنم، گفتم فلان‌جور بود و آقاهه بهمان بود. ازم پرسید دست‌شویی و حمامش چه‌طور بود؟ توی ذهنم تصویر دست‌شویی‌اش آمد، فرنگی و نوساز بود. دیگر چی؟ فقط همین تصویر توی ذهنم بود. خیلی نمایشی، با دست کوبیدم تو سرم و گفتم: «شت. اصلن حموم داشت؟»

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۲

تا شوم موزون خویش

نوشته‌ی نفیسه بهانه شد که من هم از تجربه‌ی خودم بنویسم.

می‌شد جای معین اسم من حسین باشد، مهدی یا چیزی شبیه به این، اما بابا همیشه با افتخار می‌گوید که ما جای توجه به معصومین، که آن‌ها هم در جای خودشان بزرگ‌اند، اسم بچه‌ها را از صفات خدا انتخاب کردیم. مذهب به این شکل به خوردِ ما داده شد؛ با ظواهری که البته مهم‌اند، اما قرار نیست جای اصل مطلب را بگیرند. اصل مطلب هم عشقی آسمانی به خداست، عرفانِ ناب، چیزی که اگر دقیق نگاه کنی پیام دیوان شمس، مثنوی، حافظ و حتا سعدی هم بوده. چیزی که من هیچ وقت نفهمیدم چیست، اما زورش آن‌قدر زیاد بود که همیشه فکر می‌کردم باید بفهمم چیست و اگر نمی‌فهمم حتمن اشکال از من است که به آن درجه از خلوص نفس نرسیده‌ام. به هر حال، در یک دموکراسی هدایت‌شده همه‌ی بچه‌ها مذهبی بار آمدند، اما نه چندان متعصب و افراطی. مذهب برای من همیشه امری شخصی ماند. نماز و روزه‌ام سر جاش بود اما هیچ‌وقت تا مجبور نمی‌شدم ازش حرف نمی‌زدم. رمضان‌هایی یادم می‌آید که جاهایی بودم که هیچ‌کس روزه نبود و با بهانه‌های تخیلی دنبال این بودم که یک‌جوری بی‌آن‌که تابلو شود روزه‌ام، چیزی نخورم. اعتقادی گنگ به چیزی ماورایی داشتم و فکر می‌کردم باید یک‌جایی از زندگیم براش کاری کنم، همین بود که روزه می‌گرفتم، نماز می‌خواندم و همیشه ته ذهنم درگیر بودم که اگر دختر بودم، اگر قرار بود مذهبم جلوه‌ی عمومی داشته باشد، چی کار می‌کردم؟ اگر تصمیم می‌گرفتم حجاب نداشته باشم، خانواده چی کار می‌کرد؟ نمی‌دانم. احتمالن از همان بچگی با چیزهایی مثلِ ارزش پوشیدگی و قبیح‌بودن خودنمایی و لزوم دور نشدن از ذات دین کم‌کم به‌م می‌فهماندند که باید حجاب داشته باشم و همیشه هم ذکر می‌کردند که البته میل خودت است و ما بچه‌هایمان را آزاد می‌گذاریم که خودشان انتخاب کنند؛ همان‌طور که موقع انتخاب‌رشته آزاد بودم که خودم انتخاب کنم، اما به هیچ گزینه‌ای غیر از مهندسی فکر نمی‌کردم، نمی‌توانستم فکر کنم.
اما چند سال پیش حباب ترکید. بی‌دلیل هم ترکید. شروع‌ کردم به خواندن قرآن و تا آخر بقره بیش‌تر نخواندم، حوصله‌ام سر رفت. روزه می‌گرفتم، اما هی از خودم می‌پرسیدم واقعن ارزشش را دارد؟ تا پارسال که داشت، چرا امسال دیگر ندارد؟ یک وقتی به خودم آمدم دیدم دیگر همان اعتقاد گنگ را هم ندارم و هیچ دلیلی هم برای نداشتنش ندارم، همان‌طور که برای داشتنش هم دلیلِ خاصی نداشتم. دیدم نیازی به عشقِ آسمانی ندارم. عرفان، این جوهره‌ی دین، را نمی‌فهمم و دیگر لزومی هم نمی‌بینم بفهمم، نمادهای مثنوی به نظرم زمخت می‌آید، با همین عشق‌های زمینی هم می‌توانم از غزلیات شمس لذت ببرم (بیش‌تر هم لذت می‌برم). بعد تمام شد، دیگر مذهبی نبودم.
پارسال بعد از سال‌ها، اولین ماه رمضانی بود که پیش مامان و بابا بودم. می‌گفتند خوب کاری می‌کنی روزه نمی‌گیری، برای چشم‌هات خوب نیست و از آن گذشته، تو روزه هم بگیری که دیگر هیچی ازت نمی‌ماند. می‌توانستم همان‌جا در بحث را بگذارم، اما کرمی، مرضی باعث می‌شد بگویم نه، بحث این‌ها نیست، اگر اعتقاد داشتم حتمن روزه می‌گرفتم، اما اعتقاد ندارم. بحث‌ها بالا گرفت. بابا تو خانه که راه می‌رفت، بلندبلند غزل شمس و حافظ می‌خواند و برای خودش هم تفسیر می‌کرد، در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد، یعنی این عشق از ازل بوده، عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش، گوش می‌کنی آقا معین؟، حزن انگوری نخورده باده‌شان از خون خویش، بعد می‌خندید، اون وقت آقایان می‌گویند این باده همان شرابی است که می‌خورند، باز می‌خندید، در حالی که می‌گوید باده‌شان از خون خویش، یعنی شور و مستی باید از درون خود آدم شروع شود، این حقیقت دین است. می‌گفت و می‌گفت و هرچند وقتی هم که من جواب می‌دادم با شعر دیگری جوابم را می‌داد یا ارجاع می‌داد به فلان کتاب و می‌گفت تو که داستان و این چیزها می‌خوانی این‌ها را هم بخوان و من که می‌گفتم آخر دغدغه‌ام نیست، ناراحت می‌شد. در هر بحث ردیف آجری می‌چیدیم که کم‌کم دیواری شد بینِ ما تا دیگر هم‌دیگر را نبینیم.

هنوز ته ذهنم مذهبی‌ام؟ شاید، نمی‌دانم. به نظرم دنیا باید بتواند خودش را توجیه کند، بی‌آن‌که به جایی گنگ و دوردست وصل شود. اما دیگر خیلی به‌ش فکر نمی‌کنم، نمی‌خواهم فکر کنم.