یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۰

من تو هر جمعیتی نالان شدم

قرار است آخر هفته با هفت‌نفر دیگر برویم شمال و من چند روز است هی از خودم می‌پرسم که آیا می‌توانم سه چهار روز تحملشان کنم یا نه. خب، مسأله این نیست که قابل تحمل نیستند یا معاشرت با آن‌ها سخت است، مسأله این است که هر جمعِ دیگری هم که بودند، یعنی هر جمع دیگری هم که تا به حال در آن بوده‌ام و دیده‌ام، چه فامیل چه دوست، بعد از یکی دو روز برام به شدت حوصله‌سربر شده است. این مشکل را خیلی در دیگران ندیده‌ام، یا دستِ کم این‌قدر که برای من پررنگ است برای دیگران نبوده. کجای کار می‌لنگد، چی باعث می‌شود که بودن در جمع معذبم کند، بیازاردم، در شرایطی که با هر کدام از آدم‌هایش می‌توانم به راحتی حرف بزنم؟ شاید دلیلش این باشد که جمع‌شدن آدم‌ها معمولن باعث می‌شود ویژگی‌های مشترکشان پررنگ‌تر شود. شما در هر کسی بالأخره نقطه‌ی مشترکی پیدا می‌کنید که سر آن با هم معاشرت کنید (تازه اگر همان هم پیدا شود)، ولی خیلی بعید است که پنج‌نفر آدم ویژگی‌های مشترکِ قابل تحملی داشته باشند. این‌جوری می‌شود که یا چیز مشترکی کلن نیست و جمع به جنگولک‌بازی می‌افتد که معلوم نشود به هم نمی‌آیند یا آن چیز مشترک می‌شود تمام آن جمع.

***

تصور کنید آدم‌هایی را که یک‌جور شوخی می‌کنند، یک‌جور فکر می‌کنند، یک‌جور لباس می‌پوشند، یک‌جور حرف می‌زنند، یک‌جور می‌رقصند، یک‌جور رؤیا می‌بافند. هر کس می‌خواهد خودش باشد و خودش است، اما از دور که نگاه کنی، همه را یک‌جور می‌بینی، هر کس خودش است، اما مثل دیگران. این تصویر است که می‌آزاردم. حالا که فکر می‌کنم -و کمی هم بیش‌تر روی کی‌بورد قوز کرده‌ام- می‌بینم که بیش‌ترِ عمرم داشتم از همین فرار می‌کردم. از این‌که تکه‌ای از این تصویر باشم. یعنی اگر یکی از بالا ببیندمان، من را یکی ببیند مثل بقیه. هر وقت بیش‌تر در این موضوع دقیق می‌شوم -دارم سریع‌تر و پراشتباه‌تر تایپ می‌کنم، هی برمی‌گردم عقب، کرسر را می‌بینم که هلک‌هلک برمی‌گردد، پاک می‌کند و دوباره هلک‌هلک می‌آید سر جاش یعنی جایی که من باید ادامه دهم، ادامه می‌دهم- می‌بینم که بیش‌ترِ آدم‌ها نمی‌خواهند جزء این تابلو باشند، اما راه فراری به بیرون ندارند. در نهایت یک دور می‌زنند و از یک ور تابلو می‌روند یک ور دیگر. خب، لابد من هم یکی‌ام مثل دیگران، فرارهای من هم همان‌قدر بی‌نتیجه است که مالِ دیگران -الآن برگشتم از اوّل خواندم، قرار نبود به این‌جا برسم، رسیدم.

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۰

I watched you as you disappeared

حسی که وقتی چیزی ازم چاپ می‌شود دارم شبیه به همان حسی است که وقت رقصیدن دارم؛ نمی‌توانم از خودم ول شوم، همه‌اش دارم خودم را میان جمع می‌بینم، جوری که دیگران سیاه‌وسفیدند و من رنگی، دیگران در تاریکی‌اند و نور فقط من را تعقیب می‌کند، حس می‌کنم حرکت دست‌هام بی‌معنی است؛ بی‌خودی این‌ور و آن‌ور می‌روند و باز می‌شوند و بسته می‌شوند. حس می‌کنم همه بیننده‌ی این شوی مسخره‌ی من‌اند، قضاوتم می‌کنند، به‌م می‌خندند، هر حرکت دست و پا برام سخت می‌شود، سنگین می‌شوم، انگار به هر دستم وزنه‌ای آویزان باشد.

مرضیه -که کاش زودتر آزاد شود- یک بار در گودر نوشته بود که خواب دیده اسمش بزرگ روی روزنامه چاپ شده و او دکه به دکه می‌دویده و روزنامه‌ها را جمع می‌کرده که دیده نشود، اما زورش نمی‌رسیده. حالا که داستانم در شماره‌ی بهمن «داستان» چاپ شده، حسی شبیه به این دارم. مدام اسمم جلوی چشمم است و جمله‌های داستان را می‌شنوم. آن‌قدر به خودم نزدیکم که نمی‌توانم خودم را قضاوت کنم، نمی‌دانم خوب نوشته‌ام یا نه، فقط حس می‌کنم هر چیزی که نوشته‌ام احمقانه است، بی‌معنی است. دلم می‌خواست کلمه‌هام محو می‌شدند، اسمم محو می‌شد.

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۰

اعتماد

در تابستان و پاییزی که گذشت، مقاله‌هایی برای روزنامه‌ی اعتماد نوشتم که در آن‌ها در جست‌وجوی راهی بودم که از زندگی نویسنده شروع می‌شود، انگیزه‌ی او برای نوشتن می‌شود و به نوشتنِ اثری می‌انجامد که در ذهن خواننده‌ها می‌ماند. شش مقاله‌ای را که نوشتم می‌توانید از لینک‌های زیر بخوانید.

از همه هیجان‌انگیزتر برایم نوشتن درباره‌ی «خشم و هیاهو» و «جست‌وجو» بود که اولی را به خاطر کم‌بود منبع درباره‌ی زندگی فاکنر ننوشتم و دومی را هم به خاطر توقیف روزنامه‌ی اعتماد.

سه‌شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۰

دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۰

اینم از روز و شب من

از رقت‌انگیزترین حالت‌هایی که آدم ممکن است دچارش شود این است که شروع کند برای خودش دل بسوزاند و همه‌ی کارهایش را با عزاداری‌هایش توجیه کند. موقعیتِ کسی که شکست خورده و چیزی برای از دست‌ دادن ندارد آن‌قدر جذاب و گول‌زنک هست که آدم جدی‌جدی باورش شود که نه تنها چیزی برای ازدست‌ دادن ندارد که چیزی هم برای به دست آوردن ندارد. من تا حدی دچار همین حالتم.
دو سه ماه پیش خون‌سرد و آرام شاهد این بودم که چه‌طور دل‌خوشی‌هایم یکی‌یکی از دستم می‌روند و انگیزه‌هایم برای زندگی کم می‌شود. تصمیم داشتم اپلای کنم و هم‌زمان برای کنکور ارشد رشته‌ای که دوست دارم درس بخوانم. خیلی ناگهانی جفتش را رها کردم. حالا که نگاه می‌کنم حس می‌کنم قایقِ در حال غرق‌شدنی بودم که باید خالی می‌شد، دمِ دست‌ترین چیزها را خالی کردم که بمانم. شروع کردم به خواندن برای رشته‌ای که خیلی هم دوستش ندارم و فقط برای این انتخابش کردم که تنها گزینه‌ی عملی بود. بعد چند بهانه‌ای که برای خواندن و نوشتن داشتم با هم تعطیل شدند و فشار درس‌ها بیش‌تر شد و حالا زندگی‌ام شده یک خط ممتد که دو هفته‌ای یک بار با آزمون‌های آزمایشی می‌ایستد و دوباره کشیده می‌شود. 
کارِ چندانی در طول روز نمی‌کنم و چند تلاش پراکنده‌ام برای جذاب‌کردن زندگیم بی‌ثمر ماند. وقتی می‌خواهم کتاب بخوانم مثلن می‌بینم یک‌ربع به دوازده است و می‌گویم دوازده باید بروم سراغ درس و تو یک ربع هم نمی‌شود چیزی خواند و بهتر است یک ربع علافی کنم. بار بعد که به خودم می‌آیم ساعت شده یک. 
چند هفته است زیاد خواب می‌بینم. بیش‌تر خواب‌هام آن‌قدر پراکنده و چرت است که صبح‌ها کسل از خواب بیدار می‌شوم یا در همان رخت‌خواب فکر می‌کنم نیم ساعت دیگر بخوابم شاید خواب بهتری دیدم یا اصلن خوابی ندیدم و خوابم شد یک خلأ مطلق و بعد آرام بیدار شدم. دوباره مثل یکی دو سال پیش یک خواب مشخص هر چند شب یک بار تکرار می‌شود: در یکی از اغتشاش‌ها در پیاده‌روی شلوغ پاکِشان راه می‌رویم، موتوری‌ها، مثل عسای موسا، جمعیت را می‌شکافند و رد می‌شوند. صدای موتور، تنگیِ نفس، له‌شدن میان چند نفر، حرکت با موج مردم. بیدار می‌شوم. تا به حال چند بار شده که چراغ چهارراهی سبز شده و چندتا موتوری با هم گاز داده‌اند و خیابان خالی مقابلشان را فتح کرده‌اند و من با شنیدن صدای موتور آماده‌ی فرار شده‌ام. آماده شده‌ام که بدوم و پشتِ سرم را نگاه نکنم یا نگاه کنم ببینم یکی خورده زمین و دورش را گرفته‌اند و می‌زنندش. می‌خواهم بگویم هر جرقه‌ی کوچکی کافی است که برگردم ساعت‌ها به این فکر کنم که بی‌خود کردم که بی‌خیالِ رفتن شدم و بعد شروع کنم نوحه‌ی خودم را بخوانم و به زمین و زمان و خدا و فلک و بلکن طبیعت هم فحش دهم تا یک وقت خودم کاری برای خودم نکنم. کسالت را کول کرده‌ام و می‌خواهم ازش فرار کنم، مثل وقت‌هایی که عینک به چشمم است و کورمال‌کورمال دنبالش می‌گردم.

چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۰

در هزارتو

عادت کرده‌ام که عصبانیتم را با تأخیر نشان دهم. بارها شده از چیزی ناراحت و عصبانی شدم یا با یکی بحث کرده‌ام و دیده‌ام که طرف موقعِ بحث به وضوح عصبی است و پرت‌وپلا می‌گوید و عملن بحث به جایی نمی‌رسد، اما من به خودم اجازه نداده‌ام عصبانیتم را نشان دهم. این به خودیِ خود بد نیست. بدی‌اش این‌جاست که وقتی بحث تمام می‌شود تازه شروع می‌کنم به عصبانی‌شدن و فحش‌دادن و نمی‌توانم خودم را جمع کنم. در ذهنم هزاربار ماجرا را مرور می‌کنم یا جور دیگری ادامه می‌دهم تا قانع شوم که حق دارم عصبانی باشم. شاید این هم به خودیِ خود بد نباشد. بدیِ بدترش این است که دیگر طرف نیست که جواب من را بدهد تا بفهمم شاید حق با من نباشد. می‌افتم روی یک چرخه، صدایم در اتاق بسته‌ی ذهنم طنین می‌اندازد و برمی‌گردد به خودم؛ صدای دیگران آن‌قدر در من تکرار می‌شود تا از رمق بیفتد.

چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۰

Still too young to fail, too scared to sail away

هفته‌ی پیش مریض بودم و نمی‌توانستم روی درس تمرکز کنم، خلط همیشه تهِ گلوم بود و گاهی  هم چسبیده بود به سقف دهانم. هر چیزی که می‌خوردم مزه‌اش چند ثانیه دوام می‌آورد و بعد مزه‌ای شبیه به آهن زنگ‌زده یا مثلن چای شیرین مانده جایش را می‌گرفت. حس می‌کردم در پوشش چسبناک و شفاف خلط زندگی می‌کنم. برای ستونم در اعتمادِ مرحوم، شروع کرده بودم به خواندن حباب شیشه‌ی سیلویا پلات. بیست‌ سی صفحه‌ی اول را که خواندم، حس کردم چیز گم‌شده‌ای را پیدا کرده‌ام: خاطره‌ی خوش خواندن کتابی که می‌دانی کتاب محبوبت می‌شود. سیلویا پلات همان‌طوری نوشته بود که من دوست دارم بنویسم: جذابیت‌های قصه را حذف می‌کرد و دور و بر آن پرسه می‌زد. صحنه را ریز ریز توصیف می‌کرد و حس‌هاش را ذره به ذره می‌گفت و همه‌ی این‌ها در نهایت برای آن بود که ما یک لحظه درماندگی یا خوشی را حس کنیم و به شهودی از حس او برسیم. کم‌کم که کتاب پیش می‌رفت همه‌ی شعف‌ها و افسردگی‌هایی که حس کرده بودیم رو می‌آمد، مثل لکه‌ای بزرگ می‌شد و کل وجود سیلویا را می‌گرفت.


***


دیروز از مشاوره‌ی دانشگاه زنگ زدند گفتند شما وضعیت تحصیلی خوبی نداشتی و بیا حرف بزنیم که از این به بعد مشکل تحصیلی نداشته باشی. گفتم من سالِ آخرم و چیزی از درسم نمانده که بخواهم مشکل داشته باشم. گفت شما بیا حالا. رفتم و فکر کردم این‌ها یک لیست درست کرده‌اند و دانه دانه زنگ می‌زنند و در نهایت هیچ کاری هم نمی‌کنند، یک فرآیند فرمالیته که مرکز مشاوره انجام می‌دهد تا حضورش توجیه داشته باشد؛ فکر کردم من نباید خودم را قاطی نمایششان کنم. می‌خواستم یک اختلال روانی بسازم و برای طرف نقش بازی کنم که نگران شود و نتواند من را مثل بقیه از سر باز کند، می‌خواستم از تجربه‌های سیلویا پلات کمک بگیرم و تلاش‌هایی برای خودکشی بسازم، ولی بعد فکر کردم به دردِ سر احتمالی‌اش نمی‌ارزد.
تو اتاق دو تا خانم نشسته بودند که خوش‌بختانه با واردشدنِ من آنی ‌که مسن‌تر بود رفت. آن یکی که مانده بود و موهاش را قهوه‌ای روشن کرده بود و سعی می‌کرد لب‌خند از لبش نیفتد، ازم پرسید خودت فکر می‌کنی چرا نمره‌هات خوب نشده‌اند و بعد پرسید پدرت چه کاره است و مادرت چه و تهرانی هستی یا خوابگاهی و این جور چیزها. بعد از یک ربع گفت خب، به نظر نمی‌رسد شما مشکل خاصی داشته باشی و می‌توانی بروی. گفتم شما چه جوری در این یک ربع فهمیدی من مشکلی دارم یا نه، گفت ما روش‌های خودمان را داریم، دوباره گفتم شما کلن با من یک ربع حرف زدی که چند تا سؤال کلی پرسیدی، این هیچ شناختی از من به شما نمی‌دهد، مشکلی هم داشته باشم معلوم نمی‌کند، بعد گفت شاید حرفت درست باشد ولی باید اجازه بدهی هر کی روش خودش را داشته باشد و بعد پرسید چرا این‌ها را گفتم و آیا مشکلی دارم که می‌خواهم بگویم، گفتم نه. 
هنوز لب‌خند می‌زد و آرام بود، دیوار اتاق کاغذ دیواری سبز کم‌رنگی داشت با طرح‌هایی ساده از ساقه و برگِ درخت‌ها. دلم برایش سوخت. فکر کردم طرف آمده اتاق را به خیالِ خودش جوری طراحی کرده که ما توش حس راحتی کنیم، لب‌خند می‌زند و سر تکان می‌دهد که بهش اعتماد کنیم و همه‌ی این‌ها برای من جزء نمایشی شده که اجرا می‌کند. فکر کردم شاید اشکال از او نباشد، کل سیستم مشکل دارد، او دارد تلاشش را می‌کند ولی خب باهوش نیست. بعد گفت چرا راحت حرف نمی‌زنی که منظورش این بود که چرا جمله‌هام را می‌خورم و کُند حرف می‌زنم. گفتم می‌خواهم کلمه‌ی مناسب را پیدا کنم، گفت یعنی دایره‌ی لغاتت محدود است؟ گفتم نه، وسواس دارم. تندی پرسید دیگر به چی وسواس داری؟ از این‌که سر نخی پیدا کرده بود که می‌توانست دنبالش کند خوش‌حال بود. گفتم نمی‌دانم. گفت یعنی به چیزی گیر می‌دهی، گفتم آره. بعد پرسید چند روز در هفته ناراحتی؟ گفتم این چه سؤالی است دیگر. چون دلم سوخته بود جواب دادم خیلی کم خوش‌حالم. پرسید می‌شود تو ماه بی‌دلیل بخواهی گریه کنی؟ گفتم آره. گفت بی‌دلیل؟ گفتم آره. لب‌خندش رفت، انگار چیز عجیبی شنیده بود. گفت چای می‌خوری؟ گفتم آره، و لیوان چایی که از اول جلسه چشمم بهش بود بهم تعارف کرد. چای ولرم و تلخ و مانده بود، از آن‌ها که ترجیح می‌دهی سریع‌تر بخوری که تمام شوند، از آن‌ها که از اول هم نباید می‌خوردی.