شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

کلمه

کلمه‌اش را پیدا نمی‌کنم. غم، اندوه، دل‌تنگی، تنهایی. نه. هیچ‌کدام کلمه‌ی من نیستند. این حس -کلمه‌اش هرچه هست، باشد- گسترده است. آن‌قدر آشناست که هیچ‌وقت فکر نکردم باید کلمه‌ای برای‌اش پیدا کنم. حالا دیگر می‌دانم جزئی از من شده. زیر پوستم وول می‌خورد. در من رشد کرده و جان گرفته. آن‌قدر که نمی‌دانم اوست که حالا می‌نویسد یا من.

دوشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۸

غبار

گودر، وبلاگ‌‌ها، کتاب‌ها، فیلم‌ها. دیگر هیچ‌کدام غم را از یاد نمی‌برند. لایه‌ای می‌شوند روی آن. لایه‌ای غبار که غم پشت آن گنگ است و گسترده و عمیق. انگار که همیشه بوده، انگار که خیال رفتن نداشته باشد.

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۸

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۸

بی‌پایان است این پایان

اینک دلیل می‌آورم
دلیل می‌خواستی که چرا باید
پرندگان را در باد
صدا کرد - دانه داد
دلیل می‌خواستی که
که چگونه روز را باید آغاز کرد.


همه‌ی این هفته را
که از من بی‌خبر بودی
در خانه ماندم
به دنبال دلیل بودم
که برای تو بگریم.
بارانی نیست
گرمای تیرماه
آوازی در کنار همهمه‌های مدام، سربی‌رنگ
این پرنده‌ای
که دوباره آرزوی قفس دارد
اما در خانه‌ی تو.


احمدرضا احمدی