یکشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۵

The only way out is in

همان موقع‌ها، به چند نفری گفته بودم که می‌خواهم همه‌ی حواسم را بدهم به کار، این پروژه‌ی نصفه‌ونیمه‌ی ترجمه را تمام کنم. گفته بودم این تنها راه دوام آوردن است؛ تمرکزم را بدهم به جای دیگر. یکی گفت می‌تونی؟ گفتم خودم رو مجبور می‌کنم.
صبح‌ها زودتر بیدار می‌شدم و زودتر شروع می‌کردم به کار، بعد از مدت‌ها از همان سر صبح انرژیِ کار کردن داشتم. یک روزهایی دیوانه‌وار بود. خسته نمی‌شدم. متن سخت می‌شد و پیش‌بردنش جان‌کاه بود ولی تا ولش می‌کردم دلم می‌خواست باز بنشینم سرش ــ می‌خواستم از پسش بربیایم. فشارهای بیرونی در جمله‌های تودرتوی متن گم می‌شدند. مرگ هاشمی. شوک. ادامه‌ی کار. فروریختن پلاسکو. غم. شوک. تبدیلش به انرژی برای ادامه‌ی کار. حکم ترامپ. به‌هم‌ریختن برنامه‌ها. ترس. فرار به کار. ساختنِ روتینی برای کار کردن، چند ماه کار، پایان پروژه. نقطه‌ی آخر. ارسال نسخه‌ای برای صاب‌کار. وقتِ خوشی و جشن و استراحت.

اما به طرز عجیبی، آن نیرویی که در شرایط پرفشار و پرهیجان آدم را سرپا نگه می‌دارد، بعد از آن رهایش می‌کند: سقوط می‌کنی. حالا دوره‌ی دیگری است، دوره‌ی خواب‌آلودگی مدام در طول روز، مریضی پشت مریضی، ناهُشیاری، خواب‌زدگی، سردرگمی، بی‌تمرکزی. روزها کش می‌آیند و به‌زحمت تمام می‌شوند، آن‌چه که روزی سیال و گریزان بود، حالا سنگین و سنگی شده ــ باری که هر روز باید به دوش بکشی.

یکشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۵

زندگی تو

بعدازظهر که از ماشین پیاده شدم، دیر کرده، یادم افتاد عمه‌ام خانه‌اش را عوض کرده، یک نگاهی به خانه‌ی قبلی‌شان انداختم و درجا فهمیدم دیگر این‌جا نیستند. یادم نبود خانه‌ی جدیدشان کجاست، یعنی یک چیزهایی حدودی می‌دانستم، ولی دقیقش را یادم رفته بود. زنگ زدم گفتم برایم لوکیشن بفرستند و راهی شدم. لوکیشنی که فرستاده بودند دقیق نبود، دوتا کوچه بالاتر خورده بود، از سر چندتا کوچه گذشتم و سعی کردم جزئیات یادم بیاید، این‌که خانه‌شان چندطبقه بود، نماش چه شکلی بود، یادم نمی‌آمد یا چیزهایی که یادم می‌آمد را پیدا نمی‌کردم. دوباره زنگ زدم، یک بوق خورد و دیگر بوق نخورد. موبایل خاموش شده بود. هی از این کوچه می‌رفتم به آن کوچه تا یک چیز آشنایی چشمم را بگیرد، ولی در شهر مادری‌ام، شهری که هجده سال در آن زندگی کرده بودم، همه‌چیز غریب بود، پارک، تاب‌ و سرسره، خیابان‌ها، کوچه‌ها، همه را انگار اولین بار بود که می‌دیدم. یادم افتاد ته کوچه می‌خورد به علفزار طلایی، و ته همه‌ی کوچه‌های آن منطقه می‌خورد به علفزار طلایی. فکر کردم چه افتضاحی، حالا باید به همه‌ی فامیل توضیح بدهم که چرا این‌قدر حواس‌پرتم، چرا وقتی یک جایی می‌روم جزئیات را ثبت نمی‌کنم که بعدها به کارم بیاید، فکر کردم همین است، همیشه این‌قدر توی خودم بوده‌ام که بیرون را ندیده‌ام تا یک وقتی گم ول شده‌ام و نتوانسته‌ام راهم را پیدا کنم. بالأخره یک چیز آشنایی چشمم را گرفت، ماشینِ عمویم که ته یک کوچه‌ای پارک کرده بود. نجات پیدا کرده بودم.
بعدش، وقتی رسیدم و بدوبدو ناهار می‌خوردم و به همه سلام می‌دادم و جوابِ چه‌عجب ما شما رو دیدیم را با لبخند می‌دادم، فهمیدم که به‌نسبت بقیه‌ی خانواده اصلن حواس‌پرت نیستم. فهمیدم که دیشبش، مامان و بابا و برادرم به پیش‌پاافتاده‌ترین شکل ممکن گولِ کلاه‌برداری را خورده‌اند که خودش را جای یکی در رادیو جا زده که می‌خواهد به‌شان جایزه بدهد و در نهایت، بدون خون‌ریزی، کلی پول از کل خانواده چاپیده. جزئیات عملیات یارو هی تکرار می‌شد، مامان برای عمه تعریف می‌کرد، عمه از من می‌پرسید، بابا به عمو توضیح می‌داد، برادرم سر تکان می‌داد و چیزی نمی‌گفت، مامان می‌گفت تقصیر من بود، بابا می‌گفت پول می‌آد و می‌ره، زن‌عمو می‌گفت فدای سرتون، اگه یه وقت یه چیزی می‌شد چی، من گوش می‌کردم، می‌گفتم از برادرم بعید بود، و همه توی یک چیز غلیظ و کش‌دار بودیم، توی فضای خفه، عین خوابی که ازش بیدار نمی‌شوی.
شب که برگشتیم خانه، مامان هنوز شوکه بود، می‌گفت دیشب نخوابیدیم، بابا می‌گفت حالا عزا بگیری که چیزی درست نمی‌شه، من زدم بیرون. رفتم طرف پارکِ دم خانه. خلوت بود و سوز داشت و درخت‌هاش لخت بود. صدای مرغابی از یک‌جاش می‌آمد، چند نفر پراکنده ایستاده بودند یک گوشه‌ای و سیگار می‌کشیدند و با موبایل شاهین‌نجفی گوش می‌کردند. رفتم تا ته پارک و یک‌جا گیر آوردم که چای بفروشد، یک مغازه‌ی آلاچیق‌طور که تویش چند میز بود و دور میزها ملت، کاپشن انداخته روی شانه، نشسته بودند، سیگار می‌کشیدند و دومینو بازی می‌کردند، عین قهوه‌خانه‌های فیلم‌های قبل انقلاب. یک پسره هم بود که با من آمد توی مغازه، کلاه سرش بود و صدایش درنمی‌آمد، یعنی جوری حرف می‌زد که چند ثانیه بعدش حس می‌کردی شاید چیزی نگفته و تو توهم زده‌ای که چیزی گفته. با هم در آمدیم بیرون و فکر کردم بروم باهاش حرف بزنم، رفت پشت مغازه و از آن‌جا رفت طرف درخت‌ها و دیگر پیدا نبود. فکر کردم الآن بروم خانه با چی روبه‌رو می‌شوم؛ مامانِ مبهوت، بابایی که از موضع بالا درباره‌ی بی‌ارزش‌بودن مال دنیا پند و اندرز می‌دهد، و یاد جمله‌ای افتادم که صبحش توی راه در رمان جونو دیاز خوانده بودم؛ آدم همیشه فکر می‌کنه حداقل تهِ تهش یه چیزی با مامان و باباش عوض می‌شه، یه چیزی بهتر می‌شه. ولی نه برای ما. بعد به دعواهای چند هفته پیش فکر کردم، و پارسال که بابا خورد زمین و من مبهوت‌تر از آن بودم که واکنش نشان دهم، به وقتی که بابا عصبانی سرم داد کشید که چرا آن موقع کاری نکرده‌ام، به آن روزی که از خانه زدم بیرون، به پیوند خونی، یه پیوند غیر خونی، به اول سال، به به کل سال، به تکه‌ای دیگر از کتاب؛ این زندگی توست. همه‌ی خوشی‌ای که برای خودت جمع می‌کنی، یک‌هو جارو می‌شود، انگار هیچی نیست. از من بپرسی که می‌گویم چیزی مثل نفرین وجود ندارد. فکر می‌کنم فقط زندگی وجود دارد. همین کافی است. و به درخت‌های لخت نگاه کردم، شاخه‌هایی که آسمان را چنگ می‌زدند، و مرغابی‌ها را دیدم که در سکوت توی آب دور هم جمع شده بودند. بله، زندگی من همین است، همین است که هست.

چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۵

اگر چه

پریشب ساعت ده یازده بود که از سر کار برگشتیم، بعد از سه چهار ساعت حرف‌زدن از پروژه‌مان و تخصیص منابع و این‌جور چیزهایش. از بالای کوهِ خلوت سُر خوردیم پایین تا تجریشِ اشباع از آدم. بالا هوا سرد بود و هر چه به شهر نزدیک‌تر می‌شدیم سوزش کم‌تر می‌شد. از انتخاب مشترکمان می‌گفتیم، می‌گفت ما اهلِ شلوغ‌کردن و همه‌جا بودن نیستیم، انگار مارکتینگ با ذات دغدغه‌ی شخصی‌مان هم‌خوانی ندارد، از کسی نقل قول کرد که اهالی هنر انگار دو دسته‌اند، کسانی که برای رضایت خودشان کار می‌کنند و کسانی که برای رضایت دیگران کار می‌کنند، ادامه‌ی نقل قولش این بود که این دوتا هیچ‌وقت به هم نمی‌رسند. گفتم بدبختی‌اش این است که هیچ‌وقت هم خودت از خودت راضی نمی‌شوی. هر دو تصمیم گرفته‌ایم مهندسی‌ای را که خوانده‌ایم کنار بگذاریم، ترجیح داده‌ایم به جای هر کاری بیفتیم دنبال چیزی که برایش شوق داشتیم، سعی کرده‌ایم صدای شخصی‌مان را بلند کنیم، اما شوقمان هم با حرفه‌ای‌شدن دارد محو می‌شود ــ دیگر بکر نیستیم. از یکی دیگر نقل قول کرد که برای اولین نمایشگاهش ایستاده بوده وسط گالری و از استرس و شوق این‌که ملت از کارهایش خوششان می‌آید یا نه، قلبش داشته از دهانش بیرون می‌آمده، ولی حالا وسط گالری شاهانه قدم می‌زند، توپ تکانش نمی‌دهد، دارد کار خودش را می‌کند و عین خیالش نیست کسی چه می‌گوید. انگار این یکی هم مثل اغلب چیزها قبل از آن‌که هیجان‌زده‌مان کند، لوث شده ــ ولی کماکان ادامه می‌دهیم، این زندگی‌ای است که انتخابش کرده‌ایم؛ سخت، تنها، پردست‌انداز، اما همین را انتخاب کرده‌ایم.

×××

دارم یک چیزی می‌نویسم که خودم هم دقیق نمی‌دانم چیست. می‌دانم بزرگ‌ترین پروژه‌ای است که تا به حال داشته‌ام. تکه‌هایی جدا از هم که قرار است کنار هم معنادار شوند، ولی نمی‌دانم می‌شوند یا نه. هر چند روز یک بار شکلش را برای خودم مرور می‌کنم، روی کاغذ می‌آورم، فکر می‌کنم که این‌ها کنار هم چه شکلی می‌شوند، خودم را می‌گذارم جای خواننده‌ی احتمالی و از اول همه چیز را در ذهنم مرور می‌کنم. فایده ندارد. برای منی که ذهنم عادت کرده به واحدهای ده بیست صفحه‌ایِ داستان‌کوتاه، واحد دویست سیصد صفحه‌ای، آن هم وقتی قرار است در ذاتش گسسته باشد، غریب است. بدبختی‌اش این است که همه‌ی این کلیت فعلن فقط در ذهن من است، هیچ‌کس دیگری تا تمام نشود بهش دسترسی ندارد. همه‌ی این‌ها نتیجه‌اش این می‌شود که خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم، به انگلیسی، که it doesn't make any sense، بی‌خودی داری خودت را خسته می‌کنی، چند سال است داری وقتِ خودت را تلف می‌کنی، و بعد فکر می‌کنم what if it does? و به هر ضرب‌وزوری هست خودم را می‌نشانم پای لپ‌تاپ و به خواننده‌ی خیالی‌ای فکر می‌کنم، به یکی که آرزویم است کنارم باشد، که به شانه‌ام می‌زند و می‌گوید it does make sense, man. کسی که نیست، تمام پروسه بیش‌ازحد تک‌نفره، ذهنی و طولانی است.

×××

پریشب فهمیدم دلم برای همین لحظات دو نفره تنگ شده است، برای پیاده‌روی طولانی و صحبت‌هایی که به جاهای تازه می‌برندت. از دستش داده‌ام و کم‌یاب است، مثل هر چیزِ هیجان‌انگیز دیگری که هنوز لوث نشده است.

پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۵

طرز تهیه‌ی آبجوی دست‌ساز از دلستر بهنوش

چند شب پیش خواب دیدم که خوابش را دیده‌ام. شب قبلش خوابش را دیدم. چیز زیادی از خواب یادم نیست، در معمولی‌ترین خیابان تهران بودیم. تا این‌جایش را مطمئنم، بقیه‌اش از حس‌وحال خواب می‌آید، این‌که خوش نمی‌گذشت، این‌که انگار حرفی نداشتیم به هم بزنیم. یادم نمی‌آید آخرین بار کِی خوابش را دیده بودم یا اصلن تا به حال خوابش را دیده بودم یا نه. انگار هیولای ناخودآگاهی‌ام به فقط به چیزهای دوردست چنگ می‌اندازد، به حی‌وحاضرها کاری ندارد ـ آن‌ها که خودشان توی بیداری هستند. بیدار که شدم، خوابم یادم آمد و دمغ شدم، لغت دقیقش مستعمل و نخ‌نماست، ولی واقعن همین اتفاق افتاد: دلم گرفت. چشم‌هایم قی کرده بود و اشک می‌آورد و از دماغم هم آب رقیق روان بود. تا شب توی دفتر تنها ماندم و دستمال کشیدم روی دماغ و چشمم و کار خاصی نکردم. بعد توی راه برگشت، انداختم از بازار بروم و از عطاری گل‌گاوزبان خریدم که شب‌ها بهتر بخوابم ـ که اثر نکرد ـ بعد لامپی بالای سرم روشن شد و از عطاری بعدی پودر مخمر خریدم تا طبق دستور آبجو بیندازم. کلمن خریدم، شکر، و دلستر کلاسیک.

شب اول مخمر اثر نمی‌کند، مایع یک‌دست تیره‌ای توی کلمن است که انگار نه انگار قرار است تغییر ماهیت بدهد. شب دوم کفِ غلیظ و بدرنگی رویش را می‌گیرد که تویش قل‌قل می‌زند. بعد کم‌کم کف نشست می‌کند، از جوش می‌افتد و آن مایع تیره تغییر ماهیت می‌دهد. الان توی کلمن مایع روشن‌تر و شفاف‌تری است که ریز قل می‌زند. همین یکی دو روزه باید از جوش بیفتد. علامتش این است که دست که می‌زنی دیگر مزه‌ی شیرین نمی‌دهد. بعد باید بریزی‌اش توی بطری و درش را ببندی.

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵

«تکرار دایره‌ها در میان فاصله‌ها»

سه‌هفته پیش در خانه‌مان بمب ترکید. تعطیلات را رفته بودم پیش خانواده، در شرایطی که فکر می‌کردم بالأخره به صلحی پایدار رسیده‌ایم. نرسیده بودیم. نیم‌ساعت بعد از رسیدنم به خانه، رفته بودم تو اتاق، در را بسته بودم و فکر می‌کردم چرا آمدم، می‌توانستم بمانم خانه‌ی خودم و از آرامشِ دیریابم لذت ببرم. چند ساعت بعد در ماشین نشسته بودم به سمت تهران، نورهای اتوبان کش می‌آمدند و توی ماشین صدای نوحه پیچیده بود و سعی می‌کردم گریه‌ام نگیرد. داشتم به تمام فریادهای یک ساعت قبلش فکر می‌کردم، به آن جمله‌ای که اگر از زبان هر کس دیگری درآمده بود، از زبان هر کس دیگری که باهاش پیوند خونی نزدیک نداشته باشم، به تندترین شکل ممکن جوابش را می‌دادم و برای همیشه ترکش می‌کردم. اما آن جمله گفته شده بود، و فقط عجز و عصبانیتش با من مانده بود ـ هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. فقط توانسته بودم به‌خاطر صدای بالارفته‌ام عذرخواهی کنم، مامان و بابا را بغل کنم، و وسایلم را جمع کنم و برگردم به خانه‌ی خودم، گوشه‌ی امنم.

هر بمبی که می‌ترکد، صدای انفجارش تا چند هفته در گوشم زنگ می‌زند. ترکش‌هایش در تن فرو می‌روند و بیرون‌کشیدنشان خون می‌ریزد. آن انفجار، اوج استیصال من و خانواده‌ام برای نزدیکی به هم بود. نمودِ عینی فاصله‌ای که هیچ‌وقت نه پر شد، نه پذیرفته، نه فراموش. در این چند هفته به‌شدت شکننده بوده‌ام. هر سقلمه‌ای به زمین می‌اندازدم. در پایان بیست‌وهفت‌سالگی بیش از هر وقت دیگری آسیب‌پذیر و سردرگم شده‌ام. چند سال پیش فکر می‌کردم در این سن‌وسال درگیری‌ام باید زندگی‌ حرفه‌ای‌ام باشد (در کمال تعجب، زندگی حرفه‌ای چندان درگیرکننده از آب درنیامده است، مسیر طبیعی‌ام را پیش گرفته‌ام و کم‌دست‌انداز پیش می‌روم)، و مسائل اولیه‌ی زندگی حل شده باشند ـ اما چنین نشد و (ظاهرن) نخواهد شد. هستی خسیس‌تر از این‌هاست.

سه‌شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۵

be/feel at home

داشت می‌گفت که کتابم برایش عجیب است، می‌گفت نمی‌گم بده، می‌گم عجیبه. عجیبه که تو نوشته باشیش، ربطی به معینی که من می‌شناسم نداره. معینی که او می‌شناسد معینِ دو سال پیش به این ور است، یکی که به جنب‌وجوش افتاده، دیگر دانشجو نیست، پول و معاش به مسائل زندگی‌اش اضافه شده، جای امنی ندارد، خطر کرده و در دنیای تازه‌اش مدام دست‌وپا می‌زند. یکی است که آرامش ظاهری آن کتاب را ندارد، اضطراب درونی‌اش آمده رو. تازه وقتی این حرف‌ها را می‌زد یادم افتاد که همه‌اش دو سال است می‌شناسمش. گفتم تو یه جوری‌ای که انگار بودی همیشه، یعنی قبل تو رو یادم نمی‌آد. گفتم این دو سال خیلی برام غلیظ بوده فلان‌جان. واقعن هم بوده؛ تجربه‌ها همه شدید بوده‌اند، ضربه‌ها محکم بوده‌اند، به دلِ چیزها زده‌ام و بعد خالی از انرژی مانده‌ام با خودم چه کار کنم. انگار مسئله همین است ــ یک‌جور مهاجرت روانی، بیرون آمدن از شهری که مختصاتش را می‌دانستی و ورود به شهری دیگر، که خیابان‌هاش را نمی‌شناسی، نمی‌دانی چه راهی به چه راهی می‌رسد، خانه‌ات را در آن پیدا نکرده‌ای، گم می‌چرخی. پرسه‌زن در عذاب، پرسه‌زنی که نمی‌داند با خودش چه کار کند.

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۵

"Then what?" I said

“And certain things around us will change, become easier or harder, one thing or the other, but nothing will ever really be any different. I believe that. We have made our decisions, our lives have been set in motion, and they will go on and on until they stop. But if that is true, then what? I mean, what if you believe that, but you keep it covered up, until one day something happens that should change something, but then you see nothing is going to change after all. What then? Meanwhile, the people around you continue to talk and act as if you were the same person as yesterday, or last night, or five minutes before, but you are really undergoing a crisis, your heart feels damaged…”
ـــ Raymond Carver, So Much Water So Close to Home