پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸

مانیفست

هیچ‌وقت وبلاگ‌نویس معروفی نبوده‌ام و هیچ‌وقت هم نمی‌خواهم باشم. سال اولی که وبلاگ داشتم، کلاً بیست‌-سی خواننده‌ی ثابت داشتم که همه‌شان را می‌شناختم و حالا بعد از پنج سال وبلاگ‌نویسی خواننده‌های بیش‌تری دارم که خیلی‌هایشان را نمی‌شناسم. چند سالی هست وبلاگ‌های معروف و گروه‌هاشان را دنبال می‌کنم. کنکور که داشتم، هر چند روز یک‌بار می‌رفتم پالپ‌تاک را می‌خواندم و یک دل سیر می‌خندیدم و خستگی‌ام درمی‌آمد. گاهی هم می‌خورد تو ذوقم که خیلی لوس شده‌اند. یکی دو بار آن‌جا اظهار فضل کردم، که هیچ‌کس اعتنایی به حرف من نکرد. الآن هم در گودر همین وضع را دارم. گاهی که حرفی دارم زیر مطلبی کامنت می‌گذارم که در جریان کامنت‌ها تقریباً بی‌تأثیر است. سر «هم‌فیلم‌بینی» دوست داشتم چیزی بنویسم، که چون فکر می‌کردم منظور این است که یک عده آدم برای خودشان فیلم ببینند و برای خودشان بنویسند، ننوشتم.


حوصله‌ی بیش‌تر گودری‌ها را ندارم. خیلی وقت است کسانی را که عکس از دختری شر می‌کنند که لب پنجره ایستاده و پیرهن گل‌گلی پوشیده هاید کرده‌ام. دیگر هم حوصله‌ی متن‌های عاشقانه‌ای را ندارم که در آن‌ها یارو خیلی دل‌تنگ است و طعم سیگار دوست‌پسرش یادش نمی‌رود. از کلمه‌سازی هم خوشم نمی‌آید. خیلی آدم «اوپن‌مایند»ی نیستم و زیاد هم به این فکر نمی‌کنم که کِی باید با کی خوابید. تو بیش‌تر تجمع‌ها هم بوده‌ام، ولی بعد از هر تجمع حس این را نداشتم که «خیلی حال داد. ما اونا رو گذاشتیم سر کار، اونا حرص می‌خوردن، ما می‌خندیدیم» این -به قول شما- تاریخ‌نگاری‌ها بیش‌تر روی اعصابم بوده. من در بیش‌تر تجمع‌ها حس تنهایی داشتم و «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم» برایم بی‌معنی بود. بیانیه‌های موسوی هیچ‌وقت سر ذوقم نیاورده، و تندروی‌های کروبی صرفاً برایم جالب بوده. کلاً از هیچ‌کدامشان خیلی خوشم نمی‌آید. کلاً هیچ سیاست‌مداری نیست که باهاش حال کنم. مرگ منتظری هم برایم در حد یک خبر ماند. این روزها هم کسانی را که روزی ده متن شر می‌کنند با این مضمون که هدف جنبش خشونت نبود، نمی‌فهمم. نه این‌که با خشونت موافقم، ولی هیچ‌وقت به پلیس گل نداده‌ام. و نسبت به شعار «مرگ بر...» حس بدی ندارم. از آن گذشته، نمی‌فهمم چرا باید یک مضمون هزار بار شر ‌شود. بدبختی این است که نمی‌شود این‌هایی را که گفتم ندید، این‌قدر همه‌جا هست که هرچه‌قدر هم ازش در بروم، باز یک‌جایی بهش می‌خورم. خیلی هم آدم باحوصله‌ای نیستم که به راحتی قبول کنم که خب هر کس یه جوریه. ولی حوصله‌ی بحث هم ندارم. حرفم را می‌زنم و قضیه را کش نمی‌دهم.


کلاً هم جدیداً با «بامداد» خیلی ارتباط برقرار می‌کنم، آرشیو «مجید اسلامی» را هم زیاد مرور می‌کنم. و هنور هم معتقدم به‌ترین راه تعامل وبلاگی کامنت‌گذاشتن است.

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۸

تاریخ

یک. «قصه‌های عامه‌پسند» تارانتینو من را شگفت‌زده نکرد. نمی‌دانم چرا. شاید چون دیر دیدم. وقتی که کشف شده بود. ولی «Inglourious Basterds» رسماً شگفت‌زده‌ام کرد. تارانتینو آمده همه‌ی کلیشه‌ها را دست انداخته. حتا کلیشه‌ی تاریخ را. یک‌جا هم خودش گفته. که اگر تاریخ قرار بود با این آدم‌ها اتفاق بیفتد، این‌جوری می‌شد که من تعریف کردم. حالا شما بیا و بگو هیتلر که از آلمان بیرون نرفته، چه اهمیت دارد؟
یک چیز باحال دیگرش هم این بود که همه‌ی آن‌هایی که در جایی از فیلم به همه چیز مسلطند، گند می‌زنند. حتا خود فیلم، دو ساعت با تسلط خیره‌کننده داستانش را تعریف می‌کند، بعد یک‌هو همه چیز را می‌ریزد به هم. این از آن کارهاست که فقط از دیوانه‌ها برمی‌آید. دیوانه‌هایی که بودنشان زندگی ما را شیرین‌تر می‌کند.


دو. دو سه هفته‌ای هست دارم «در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته» می‌خوانم. خوش‌بختانه هنوز جلد اولم. عیشی است برای خودش. الآن دارد حس‌های سوان را نسبت به اودت و بی‌اعتنایی‌هایش می‌گوید. لذت می‌برم از جمله‌های تودرتو و حس‌های درهم‌پیچیده‌اش، از شناخت عمیقش به پنهان‌ترین حس‌های انسانی. از این‌که همه چیز کتاب مثل همان کلوچه‌ای که راوی در چای فرومی‌برد پخش، معلق و سیال است.
جدای این حرف‌ها، وقتی به این فکر می‌کنم که بزرگانی عمرشان را گذاشته‌اند سر شناخت این کتاب، وقتی در پی‌نوشت‌ها از این می‌خوانم که فلان پروست‌شناس مطرح این صحنه را چه‌گونه تفسیر کرده، لذتم بیش‌تر می‌شود. حس می‌کنم من هم جزئی از تاریخم. حس می‌کنم وصل شده‌ام به زنی فرانسوی، که هشتاد سال پیش روی کاناپه‌اش لم داده بود و همین شوق حالای من در او برانگیخته شده. زنی که حالا -با تجربه‌ای مشترک با من- مُرده.

سه. دلم تنگ شده بود برای این‌جور نوشتن. باید عوارض گودر و این‌ها باشد این فشرده نوشتن، از هر دری ننوشتن.

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

بعد

پریروز رفته بودیم بوفه. از همان راه بوفه، از پشت دانشکده، آمدیم تو. مصطفی ایستاده بود روبه‌روی چمران. مات ایستاده بود و جلو را نگاه می‌کرد. گفت «بچه‌ها نمونید، از در شونزده آذر برید بیرون.» گفتم «الآن اون‌جا درگیری بود. هستیم این‌جا دیگه.» از پشت پنجره‌ی بوفه درگیری‌ها رادیده بودم. برگشت نگاهم کرد. گفت: «حاجی نمی‌بینی ریختند همه جا رو داغون کردند؟» نور دانشکده کم بود. شیشه‌ها را شکسته بودند. دانشکده را تخلیه کردند. جلوی در یکی داشت از رهبرش حرف می‌زد.


یکی از بچه‌های هشتادوهفتی را دیروز گرفتند. دیده بودمش، ولی نمی‌شناختمش. چند نفری یکی از خیابان‌های اطراف دانشگاه را بالا می‌رفتند، یا پایین می‌آمدند، که یکی که قیافه‌اش مشکوک بوده از آن‌ها پرسیده «شما تو شلوغی‌ها بودید؟» بقیه گفته‌اند نه و این بنده‌خدا خواسته بامزه‌بازی درآورد گفته آره، من بودم. بعد گرفته‌اندش. یکی را هم که اصلاً نمی‌شناختم با کتک و گاز فلفل برده‌اند. امروز یکی که دوستش بود و قیافه‌اش مبهوت بود، برایم تعریف کرد. با زنش داشته می‌رفته که توی صورت خودش و زنش فلفل زده‌اند و بعد خودش را تا می‌خورده، کتک زده‌اند. یکی از بچه‌های خودمان را هم همان دیروز عصر گرفتند که چون اشتباهی گرفته بودند، امروز آزادش کردند. بچه‌ی آرامی است. آن ترم اول که کسی کسی را نمی‌شناخت، سر کلاس نقشه‌کشی ته کلاس با هم می‌نشستیم. کلاً اظهارنظر نمی‌کرد. گاهی تیکه‌ای می‌انداخت. کوتاه و یک‌جمله‌ای و غریب. معمولاً هم تیکه‌هاش را کسی نمی‌شنید و من مجبور بودم زیرزیرکی بخندم. اهل این چیزها نیست ولی من مطمئنم اگر وبلاگ مینی‌مال بزند، کارش می‌گیرد. دیشب فکر می‌کردم اگر بخواهند ازش بازجویی کنند، دهنشان را صاف می‌کند. سیرکی می‌شود بازداشتگاه. داشته تو وصال موبایل حرف می‌زده، به پشت‌خطی گفته «کجایی؟» بعد گفته «اومدم.» بعد بهش شک کرده‌اند و گرفته‌اندش.


امروز توی چمران تریبون آزاد بود. رییس دانشکده فنی آمده بود جواب بدهد. گفت که آدم از بیرون دانشگاه آمده‌اند و حمله کرده‌اند که غلط بوده. می‌خواست آرام کند. گفت خواسته‌هایتان را به رییس دانشگاه می‌گویم. همه گفتند بهش بگو استعفا دهد، گفت من که منصوب او هستم که نمی‌توانم بگویم استعفا بده. سعی می‌کرد از در دوستی وارد شود. یکی رفت بالا گفت «تو مزدوری.» گفت شده «مزدور اندر مزدور» بعد همه گفتند «مزدور برو گم‌شو»، او هم خودکاری که باهاش داشت حرف‌های بچه‌ها را می‌نوشت، گذاشت توی جیبش، دست تکان داد و رفت بیرون. نمی‌شناسمش. ولی اگر برود، حتماً یکی  بدتر از او می‌آید. بعد یکی دیگر آمد از بالا تا پایین را به فحش کشید. همه هم سوت و کف زدند. الآن هم خبری را خواندم که گفته بود دانش‌جوها با خواندن «یار دبستانی» و با نشان‌دادن «V» از سالن بیرون رفته‌اند.

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۸

ظرف

باور کن بسیکا، تنهایی ظرف ندارد. آدم‌ها نمی‌توانند تنهایی هم را پُر کنند، این‌جور چیزها را فقط باید حل کرد، در حرف، در خنده، در راه‌رفتن حل کرد. تنهایی پایان ندارد، تا دلت بخواهد عمیق است، کاری هم از دستِ ما برنمی‌آید. می‌دانی بسیکا، ما به بد چیزی محکوم شده‌ایم.

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۸

خشم و هیاهو - یک

«زندگی افسانه‌ای است که از زبان دیوانه‌ای نقل شود، آکنده از هیاهو و خشم که هیچ معنایی ندارد.»
مکبث/ پرده‌ی پنجم/ صحنه‌ی پنجم


گویا فاکنر عنوان «خشم و هیاهو» را از این جمله گرفته. خب، خواندن همین جمله کافی است که هوس دوباره‌خوانی این کتاب به سرم بیفتد.

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸

مهدی سحابی

همیشه هم این‌قدر ناگهانی به خبر نمی‌خوری. که مثل کارتون‌ها با کله بروی توی در و دو بُعدی شوی و گیج شوی. گاهی مثلاً می‌گویند طرف مریض شده و بعد خبرش را می‌شنوی، گاهی هم گوشه‌ی روزنامه می‌خوانی. خب، باید عادت کرده باشی که ستون بغلی روزنامه از این خبرها بزند. مگر کم زده است؟ ولی این‌که یک روز صبح بیدار شوی و بروی سر کلاس و بعد بیفتی به سه روز پیش خواندن و تهِ یک پست مثلاً سرخوش برسی به خبر، خب، انصاف نیست.

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۸

سکوت

می‌دانم که زیاده‌روی کرده‌ام. همه‌ی این خط‌کشی‌ها و حرف‌زدن‌ها و نوشتن‌ها بی‌خود است. می‌دانی؛ وقتی می‌بینم نوشته‌هایم به جایی نمی‌رسد، وقتی از بحث‌ها و حرف‌‌ها فقط خستگی برایم می‌ماند، داغ‌تر می‌شوم، تندتر می‌روم، صریح‌تر می‌نویسم. من می‌گفتم و می‌نوشتم که مجبور نشوم قبول کنم کم آورده‌ام. ولی -خودم را که نمی‌توانم گول بزنم- کم آورده‌ام. جلوی همه‌ی آدم‌ها و چیزهایی که خیلی خیلی از من دورند، کم آورده‌ام.

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۸

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

خالی

دیگر کاری از دست کلمات و دست‌ها و لب‌خندهای گاه و بی‌گاه برنمی‌آید. حتا نوشتن هم بی‌معنی شده. همین‌ها که دارم می‌نویسم هم بی‌معنی‌اند. دیگر چیزی رنگ‌وبوی قبل‌ترها را ندارد. باور کن، بسیکا، رنگ‌هایمان رفته‌اند و رفته‌ها بازنمی‌گردند. غم‌انگیز است، می‌دانم. ولی خب، دیگر ته کشیده‌ام. از این اتفاق‌ها هم که برای همه می‌افتد... ببینم، می‌فهمی از چی حرف می‌زنم، یا باز دارم مونولوگ‌های طولانی‌ام را تکرار می‌کنم؟

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸

کتاب‌های من

تصمیم گرفتم فعلاً کتاب‌هایی را که تازه چاپ و مطرح می‌شوند نخوانم، مگر آن‌که میان آن‌ها استثنایی پیدا شود. راستش، به کتاب‌های تازه‌چاپ‌شده اعتماد ندارم. به مجموعه‌داستان‌ها و رمان‌های ایرانی نشر چشمه اعتماد ندارم. دلم نمی‌خواهد تجربه‌های نویسنده‌های تازه‌ی ایرانی را بخوانم. دوست دارم کتاب‌هایی را بخوانم که چند سال از چاپشان گذشته و امتحانشان را پس داده‌اند. دوست دارم ادبیات دهه‌ی پنجاه ایران را بخوانم. ترجیح می‌دهم بروم همینگ‌وی‌ها و فاکنرهای خوانده و نخوانده‌ام را بخوانم تا بوکوفسکی‌ها و براتیگان‌های تازه مُدشده. برای من ترجمه‌های محکم نجف دریابندری و عبدالله کوثری جذاب‌ترند از نوآوری‌های پیام یزدان‌جو و مهدی غبرایی. اصلاً می‌دانید چیست؟ من دلم می‌خواهد چیزی درگیرم کند که ارزشش را از گذر زمان گرفته باشد، نه از روزنامه‌ها و سایت‌ها.

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۸

اعجوبه‌ها

Unknown: I don't have to ask. You brought them here. Still trying to prove me wrong, aren't you?
Jacob: You are wrong.
Unknown: Am I? They come. They fight. They destroy. They corrupt. It always ends the same.
Jacob: It only ends once. Anything that happens before that is just progress.

[Lost, Season 5, Last Episode]

 

صرفاً خواستم یادآوری کنم ما با چه اعجوبه‌هایی طرف بودیم و خواهیم بود.

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

باران

می‌شویَد تن ِ ما را -این باران- همچون تن ِ این بیدمجنون‌ها؟ بگو که می‌شویَد. بگو که تازه می‌کند. کبوتری ناگهان، محمد چرم‌شیر

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

که را رؤیا؟

به خیالت که آسان بوده برای من؟ با آن دوری‌ها و دل‌نکندن‌ها و این تک‌لحظه رسیدن‌های‌ مدام، به خیالت آرام می‌ماند جانِ من؟ یا شوق می‌ماند برای دویدن؟ نا می‌ماند برای آغاز؟ ما خسته‌ایم از چه‌کنم چه‌کنیم‌ها. بیا و بگو آغازمان کجاست. بگو کجا خوش‌تر داری دوباره شروع‌کردن را. بگو برسانم خودم را.

شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۸

شعاع

این‌جا همان‌جای لعنتی است که باید بگردی ببینی همه‌ی این‌ها از کجا شروع شد، از کجا خراب شد. باید ببینی مرکز این دایره که مدام دورش می‌زدی کجاست. کدام روز؟ کدام حرف؟ کدام لحظه‌ای که از دستت رفته؟ این‌جا همان‌جای لعنتی است که باید آینده را، رؤیاها را رها کنی، خراب کنی. باید قبول کنی که باختی. باید از گیجی بیرون بیایی، بفهمی کِی، کی تو را بازنده اعلام کرد که خودت نفهمیدی. ببین خودت نبودی؟ باید بفهمی چه شد که آن‌قدر سریع چرخیدی و آن‌قدر دایره زود به شروعش رسید که سر آخر از مدار پرت شدی بیرون. حالا باید بگردی ببینی سوزنِ پرگار کجای کاغذ گیر کرده بود. تو کجا گیر کرده بودی.

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

چه چیزی را می‌خواهی پنهان کنی؟

بلندشدن وسط تقلا برای درس‌خواندن‌ و بی‌خیال‌شدنِ درس برای گوش‌کردن چند آهنگ و گپ‌زدن با چند آدم. که موسیقی باشد و دلْ تنگ باشد و آدم‌ها باشند و گپی نباشد و درس‌ها مانده باشند.

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

کلمه

کلمه‌اش را پیدا نمی‌کنم. غم، اندوه، دل‌تنگی، تنهایی. نه. هیچ‌کدام کلمه‌ی من نیستند. این حس -کلمه‌اش هرچه هست، باشد- گسترده است. آن‌قدر آشناست که هیچ‌وقت فکر نکردم باید کلمه‌ای برای‌اش پیدا کنم. حالا دیگر می‌دانم جزئی از من شده. زیر پوستم وول می‌خورد. در من رشد کرده و جان گرفته. آن‌قدر که نمی‌دانم اوست که حالا می‌نویسد یا من.

دوشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۸

غبار

گودر، وبلاگ‌‌ها، کتاب‌ها، فیلم‌ها. دیگر هیچ‌کدام غم را از یاد نمی‌برند. لایه‌ای می‌شوند روی آن. لایه‌ای غبار که غم پشت آن گنگ است و گسترده و عمیق. انگار که همیشه بوده، انگار که خیال رفتن نداشته باشد.

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۸

بی‌پایان است این پایان

اینک دلیل می‌آورم
دلیل می‌خواستی که چرا باید
پرندگان را در باد
صدا کرد - دانه داد
دلیل می‌خواستی که
که چگونه روز را باید آغاز کرد.


همه‌ی این هفته را
که از من بی‌خبر بودی
در خانه ماندم
به دنبال دلیل بودم
که برای تو بگریم.
بارانی نیست
گرمای تیرماه
آوازی در کنار همهمه‌های مدام، سربی‌رنگ
این پرنده‌ای
که دوباره آرزوی قفس دارد
اما در خانه‌ی تو.


احمدرضا احمدی

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۸

چیزها

چیزهایی هست که در ذهن آدم شکل گرفته و مانده. آدم همیشه فکر می‌کند که آن‌ها چیزهای خوبی‌اند و اصلاً درستش هم همین است. بعد ممکن است طی اتفاقاتی، یا پس از گذشت زمان قابل ملاحظه‌ای، با عوض‌شدن فضای زندگی یا هر کوفتی آدم برسد به این‌که انگار پیش‌فرض ذهنی‌اش چندان هم درست نیست، اصلاً شاید کاملاً غلط باشد. خب سردرگم می‌شود. بعد اگر روی پیش‌فرضش پافشاری کند، که  لج‌بازی کرده و خودش را گول زده. اگر هم کوتاه بیاید و آن چیز را کنار بگذارد، آن وقت یک حفره‌ی گنده برایش درست می‌شود. یک سردرگمی بزرگ‌تر. علامت‌سؤال بزرگ‌تر می‌شود و پخش می‌شود روی همه‌ی باورهایش. یعنی زیر پایش سست می‌شود. می‌خواهم بگویم اساساً زندگی یک همچین چیزی است.

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۸

All we are saying, is give peace a chance

الآن نزدیک است که طاقتم تمام شود و کُل صورتم اشک شود. هربار که این دی‌وی‌دی‌های جان لنون را می‌گذارم و می‌بینم، همین‌طور می‌شوم. جان لنون جدا از نبوغ بی‌حدش سادگی و صداقتی دارد، کودکی پنهان‌شده‌ در پس‌زمینه‌ای دارد که من را شیفته می‌کند، ازخودبی‌خود می‌کند. یک‌جور غم آشنا و ناآشنایی را در من بیدار می‌کند که انگار خیلی وقت است در من هست و من هی به‌ آن بی‌اعتنا بودم و رویش را پوشانده‌بودم و جان لنون، با همه‌ی سادگی نبوغ‌آمیزش، می‌آوردش رو. روی دلم.
همین یک ساعت پیش هم که برای چندمین‌بار ناتور دشت را می‌خواندم، همین حس را داشتم. هولدن، با همه‌ی خالی‌بندی‌هایش، آن‌قدر صادق است که می‌گوید خالی‌بندتر از او پیدا نمی‌کنیم و آن‌قدر دلش کوچک است که پَر می‌زند برای جین گالافر که نکند هم‌اتاقی‌اش کارش را ساخته باشد. و آن‌قدر حساس مانده که دلش می‌گیرد وقتی یادش می‌افتد مادرش با چه ذوقی برای او کفش هاکی خریده. و همه‌ی این‌ها تلنگر است به من ِسخت‌شده. بیدار کردن حسی کهنه در من است که سادگی می‌خواهد، بی‌ادایی می‌خواهد، معصومیت می‌خواهد، دوستی و صلح می‌خواهد. 
مطمئنم آن هوادار دیوانه‌ی جان لنون کژفهم بوده یا دروغ‌گو بوده که ناتور دشت گرفته دستش و تفنگ را گرفته به سمت جان لنون و بعد شلیک کرده. دارم به این فکر می‌کنم که اگر حالا جان لنون زنده بود، لابد یک دست‌بند سبز می‌بست به دستش و به افتخار ما Give Peace A Chanceاش را اجرا می‌کرد. و ما، حتا برای لحظه‌ای، چه‌قدر ذوق‌زده می‌شدیم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

سؤال‌ها

اگرچه بی‌قراری عاشقانه در چهره‌ی علی‌رضا مشهود است، اما او زمانی که جسد الی را می‌بيند و همراه با بقيه می‌فهمد که الی غرق شده، فقط به دنبال پاسخ يک سؤال است. اين‌که الی پيش از مرگ به سپيده و احمد و بقيه درباره‌ی نامزدش چه گفته است. بی‌رحمانه اما منطبق با حقيقتِ عشق است که علی‌رضا بيشتر نگران عشقش است تا معشوق از دست رفته‌اش. آيا می‌توان عليرضا را شماتت کرد يا الی را مقصر قلمداد کرد؟


...احمد از زبان همسر سابق در توضيح علت جدايی می‌گويد: «يک پايان تلخ بهتر از تلخی بی‌پايان است.» اما آيا «يک پايان تلخ» وجود دارد؟ نگفته‌هايی از الی، اين سؤال را در ذهن تداعی می‌کند که آيا تلاش آدمی برای پايان دادن به يک تلخی، دست و پا زدن او برای پوشيدن لباس تلخی ديگری نيست؟


[+]

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

مقوله‌ی کار

آقا این چه چیز مسخره‌ایه سر زبون همه افتاده؟ هر کی دوتا جلسه و کلاس می‌ره به فیلم و کتاب و تئاتر و موسیقی و همه‌چی می‌گه کار؟ فلان‌چیز کار خوبی بود، خوب نبود، بد بود، بد نبود. می‌خوام ببینم چی می‌شه که یکی می‌گه کار جدید بیضایی یا کارای تارکوفسکی. نمی‌تونه بگه فیلم یا تئاتر یا هرچی؟ مگه همه‌ی مردم می‌گن فیلم منظورشون نمی‌رسه؟ اصن مگه نه این‌که بگه فیلم یا کتاب منظور به‌تر می‌رسه؟ اگه مثِ بقیه حرف بزنه از میزان روشن‌فکریش کم می‌شه خدای نکرده؟

یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۸


پرونده‌ی شانزدهم منتشر شد. «ما و ادبیات- سه» رو که پایان مجموعه‌ی ما و ادبیاته حتماً بخونید. در مورد این مطلبِ به‌خصوص نظرات شما برای من مهمه. با تشکر.

سه‌شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۸

می‌فهمی چی می‌خوام بگم، بسیکا؟

می‌دونی بسیکا، مهم نیست منظورتو اشتباه گفتی یا نه. یعنی مسأله این نیست. یادته چند ماه پیش یکی یه چیزی نوشته بود، من ناراحت شده بودم و می‌گفتم نامردی نوشته؟ بعداً که باهاش حرف زدم، گفت اصن منظورم این نبود و این حرفا. تو که می‌دونی، چیزی که اون موقع واسه من خراب شد و ریخت رو سرم، دیگه هیچ‌وقت اون‌جوری که باید ترمیم نشد. نشد مثل قبل. حالا هم چیزی که پریشب گفتی، کار ندارم که منظورت اون بود یا نه، چیزیو که من ناخودآگاه به‌ش رسیده بودم خراب کرد. یعنی من تهِ ذهنم، حتا بدون این که درست‌حسابی روش فکر کنم، به این رسیده بودم که بی‌خیال باشم و سریع از مسائل بگذرم و کلاً روحیه‌مو حفظ کنم. نه این‌که ادای اینو دربیارم، نه، واقعاً این‌جوری شده بودم. بعد اون جوری که گفتی، همه‌ی اون تغییر تدریجی که من کرده بودم یا می‌خواستم بکنم و دلم کلی به‌ش خوش بود از بین برد. حالا شاید بعداً دوباره دلم خوش شه و مثل قبل شم. ولی الآن دیگه دلم قُرص نیست. باورت می‌شه بسیکا؟ باورت می‌شه که یه جمله می‌تونه همه‌ی چیزاییو که کلی وقت برده بهش برسیم، از بین ببره؟

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

با دیگران

این‌که بعد از این همه ننوشتن -که خُب بی‌دلیل و از سر بی‌حوصلگی یا دل‌زدگی یا افسردگی نبود و توضیح دلایلش وقت می‌خواهد- بخواهم چیزی حالا بنویسم که شاید آخرش هم پست نکنم، خودش برای من اتفاق است. اتفاقی که می‌گویم از این جنس است که حس می‌کنم -فقط حس می‌کنم- که برگشته‌ام به همان که قبلاً بودم و خیلی وقت بود نبودم. یعنی همان خرس‌ مهربانِ کارراه‌انداز که همه‌اش نگاه می‌کند که کسی، یک‌وقت، مشکلی، گره‌ای نداشته باشد. دلش نگرفته باشد کسی از چیزی. کسی جایی چیزی را گم نکرده باشد که نداند چه کار کند. یعنی همان شده‌ام که وقتی کسی را این‌جور می‌دید تُند خودش را می‌انداخت جلو که آرام باشد و آرام کند. کسی که دلش می‌سوزد. کسی که ناامید است، ولی می‌گردد امیدهای زندگی دیگران را نشانشان بدهد. فرقش هم با آنی که قبلاً بودم در این است که این‌ها که الآن من دارم وانمود می‌کنم که هستم، با یک نگاهِ بدبینانه‌ی ناشی از ناامیدی‌های قبلی نسبت به دنیا درآمیخته است که نتیجه‌اش می‌شود آن‌که انتظاری از کسی نداشته باشم. حالا می‌دانم اگر هم چیزی را گم کرده‌ام، اگر هم پناه و هم‌راه می‌خواهم -که بدجور می‌خواهم- دیگر از کسی توقعی نداشته باشم. جاهایی را که قبلاً گشته‌ام و نبوده، دیگر نباید بگردم. یعنی که کلاً حالا رام‌تر و آرام‌تر شده‌ام جلوی دیگران. دیگر آن‌قدرها که بودم، ترسناک نیستم.

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

اهم اخبار

برایتان بگویم که اول بروید این‌جا عضو شوید. منبع خبری بدی نیست در این روزهای بی‌فیس‌بوک و بی‌بی‌سی‌قطع. حتماً می‌دانید دیگر؟ نباید به هر خبری که منتشر می‌شود اعتماد کرد، چه در آن گروهی که گفتم، چه هرجای دیگر. بعد هم به این صفحه بروید و فری‌گیت را که بالاترین لینکش است [همان‌که حجمش ۳۸۳.۲ کیلوبایت است] دان‌لود کنید تا عجالتاً فیس‌بوک‌دار شوید. تلاش کنید خشمتان را هم کنترل کنید. مواظب خودتان هم باشید.

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

شاید درک شد

انتخابات امسال به من نشون داد که به شدتِ خیلی خیلی زیادی از نزدیک‌ترین آدمای اطرافم دورم. من حرف اونا رو نمی‌فهمم و اونا حرف منو. این واقعیت از یه ماه پیش تا همین امروز، روزی چندبار به صورت من کوبیده شده. می‌دونم. الآنم خیلی احتمالش کمه از اون آدما کسی تلخی این قضیه‌ای رو که می‌گم بفهمه.

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۸

انتخابات و چیزهای دیگر

برای هدا و بسیاری دیگر 


فقط بحث انتخابات نیست که. چه‌طور بگویم؟ ما نسل بی‌خودی هستیم. نگاه کن دور و برت را. آدم‌ها را. در به‌ترین حالت مجله‌ی نسل ما چلچراغ است که هرچه‌قدر هم ورقش بزنی هیچ حرفی در آن از روی منطق زده نشده. شب یلدا می‌کوبند می‌روند پیش خاتمی که برایشان حافظ بخواند و از گل و بلبل بگویند و بیایند. وقتی می‌خواهد درباره‌ی فیلمی بنویسد با بازی‌گر نقش اولش مصاحبه می‌کند و با او از نسل سوم می‌گوید و کنارش هم نهایتاً یک نقد می‌گذارد که فیلم درآمده یا درنیامده. یا می‌روند پرونده درمی‌آورند درباره‌ی فیس‌بوک و در آن به‌به و چه‌چه می‌کنند که دوست دبستانمان را پیدا کردیم و کوییز دادیم. نسل بی‌خودی هستیم. کتاب نسل ما -باز در به‌ترین حالت- شده کافه پیانو و داستان‌های مستور که چیزها در آن بی‌هیچ‌منطقی صرفاً قشنگند و کتاب‌خانه‌هایمان پر شده از کتاب‌های براتیگان -که آن را هم نمی‌دانیم فلسفه‌ی ژان‌گولرهایش را، فقط می‌گوییم عجب ژان‌گولری!- و هیچ حتا یک داستان‌کوتاه هم از گلشیری نخوانده‌ایم که خیر سرش قُله‌ای است برای خودش و نثرش و داستان‌هایش آدم را میخ‌کوب می‌کند. می‌خواهم بگویم که این تفکر چلچراغی بدجور سایه انداخته روی نسل ما. روی سلیقه‌های ما. این‌که هیچ‌وقت دنبال ریشه‌ها نیستیم و همیشه دنباله‌روی جریانیم.


چند روز پیش با عموی بزرگم بحث انتخابات بود. این عمویم از آدم‌های قابل احترام زندگی من است. از این نظر که معمولاً حرف بی‌خود نمی‌زند و گوش می‌کند. می‌گفت هنوز مردد است بین کروبی و موسوی. خب من -طبق روال دو ماه گذشته- پرسیدم چرا موسوی؟ الآن دقیق حرف‌هایش یادم نیست. ولی مهم‌ترین دلیلش برای من آن بود که می‌گفت موسوی ثابت کرده که بلد است با آدم‌های مختلف کار کند و الآن به همچین آدمی نیاز داریم. حرفش درست بود. پرسیدم ولی هیچ معلوم نیست موسوی با کی قرار است کار کند و به جز اقتصاد تقریباً موضعش در هیچ چیز واضح نیست. که آن اقتصاد هم تعریفی ندارد. بعد مقایسه کردم با کروبی که حرفش -راست یا دروغ- مشخص است و آدم‌هایش هم مشخصند. بعد گفتم که من موسوی را نمی‌شناسم و او هم تلاش نمی‌کند که خودش را بشناساند. عمو سر تکان داد و تأیید کرد. لازم به گفتن نیست که او اخبار را دنبال می‌کند و بیانیه‌ها و سخن‌رانی‌های دو طرف را می‌خواند. بعد گفت که تو حق داری اگر رأی ندهی به موسوی. ولی من که تجربه‌اش را دارم، هنوز شک دارم بین موسوی و گروه اطراف کروبی. بعد بحث تمام شد. نه کسی خسته شد، نه نظری عوض شد. نه کسی کوبیده شد.


چند روز قبل از آن، سه‌شنبه، که رفتیم جلسه یکی از دوست‌هایمان را دیدم که روبان سبز بسته. این‌قدر یادم هست که بحث کوتاهی شد و کمی حرف زدیم درباره‌ی انتخابات و او یا حرف نزد یا اگر هم زد سؤال پرسید. مثلاً پرسید چرا. بعد دیدم فردایش در فیس‌بوک عضو گروه «ما به کروبی رأی نمی‌دهیم» شده. دقت کن که این گروه نفی رأی‌دادن به کسی بود و لابد این دوست ما تحت هیچ شرایطی به کروبی رأی نمی‌دهد. بعد تو گفتی که شنبه آمده بوده ورزشگاه آزادی. چیزهای مبهمی که از بحث سه‌شنبه یادم هست و حرف‌های قبلی، عدم شناختش بود.


جمعه شب که میرحسین حرف زد، حرف‌هایش غلط بود. کاری ندارم که زبانش دقیقاً من را یاد رییس‌جمهور فعلی می‌انداخت. می‌گویم می‌شود با همان زبان، برای عوام حرف زد و حرف حسابی زد. می‌شود آن خاطره‌ی مسخره را از امام نقل نکرد که یک چیزی را که کارشناسی کرده بودند امام مخالفت کرد و بعد یک ذره آن‌ها کوتاه آمدند و یک ذره امام و سیگارهای ارزان، ارزان ماندند. گفتن این‌ها برای من یعنی نقل حرف‌های بیست سال پیش. آن هم نقل قسمت‌های تاریک آن. وقتی تو به آن حرف‌ها می‌گویی مردمی و خوب یعنی که انگار اصلاً حواست نیست.


این‌ها را گفتم که هم نقدی کرده باشم شماها را و هم مقایسه کرده باشم رفتار یک آدم باتجربه را با رفتار ما. می‌دانم زیاد دارم حرف می‌زنم. ولی خسته شدم از بس تا خواستم این حرف‌ها را بزنم یکی پرید توی حرفم که پس بگذاریم این مردیکه بیاید یا یک همچین چیزی. من رأی خواهم داد. رأی من هم اگر اتفاق خاصی نیفتد مشخص است. این‌ها را هم ننوشتم که بگویم بیا به فلانی رأی بده. این‌ها را نوشتم که بگویم آن دست‌بند سبزی که می‌بندی، باید از روی شناخت باشد. آن دیو دو سری که از آدم‌ها ساخته‌ای، نباید از روی حرف بقیه باشد. خواستم بگویم که جای آن‌که بروی ورزشگاه و سوت و کف بزنی و همه‌جا را ببینی که سبز است، بنشین فکر کن که از موسوی چه می‌دانی، از کروبی چه می‌دانی، از رضایی چه می‌دانی. خواستم بگویم قبل از آن‌که زود موضع بگیری که حرف زور می‌زنیم، جای آن‌که بکوبی و نفی کنی، درباره‌ی آدم‌ها بخوان. حرف‌هایشان را بخوان. حوصله کن. این‌که خاتمی کسی را حمایت می‌کند دلیل بر هیچی نیست. خاتمی قرار نیست جای تو تصمیم بگیرد. حالا خاتمی صرفاً نماینده‌ی یک جریان است که به عمل‌کردش نقد وارد است. خواستم بگویم که آن‌ها کارشان را خوب بلدند که دست‌بند سبز علَم می‌کنند و دست زنشان را می‌گیرند و همایش راه می‌اندازند که آدم‌ها را جوگیر کنند. ولی من و تو که خیر سرمان دانش‌جوییم و قشر فرهیخته‌ایم که نباید زود جوگیر شویم. یعنی اگر رأی ما از روی شناختِ کافی نباشد، دیگر چه انتظاری است از دیگران که مثلاً عامه‌اند و زود فریب می‌خورند؟ می‌دانم مثل پدربزرگ‌ها شده‌ام که نصیحت می‌کنند که فرزندم، فلان باش. ولی لطف کن و از کسی بت نساز. زود نشو هوادار کسی، آن‌قدر که هیچ عیبی در او قبول نکنی و اگر قبول نمی‌کنی هی تأکید نکن که البته او نام‌زد ایده‌آل تو نیست. خواستم بگویم این بساط سه هفته‌ی دیگر برچیده خواهد شد و من در ذهنم مدام تصویر نوارهای سبزی است که جست‌وگریخته روی زمین ریخته‌ شده‌اند و آدم‌هایی که گوشه‌ای کز کرده‌اند و لابد اشک می‌ریزند. و از آن بدتر تصویر دانش‌جوی معترضی است که سه سال بعد در جلسه‌ای پلاکارد بالا گرفته که آقای موسوی، چرا؟


همین دیگر. حرف‌های من تقریباً همین‌ها بود که گفتم. خیالم راحت شد که زدمشان و کسی زود نپرید بین حرف‌هایم. بروم بخوابم دیگر. دیروقت است، خسته‌ام.


+ من آنم که احمدی‌نژاد نیست

ما و ادبیات- دو


پرونده‌ی چهاردهم

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۸

A Little Faith


[آخرین قطار شب - صدوهفتادوسه]


بالاخره باید یک روز یکی من را گیر می‌آورد و این را به من می‌گفت. لابد باید یادم می‌آورد که این بدبینی‌ام بی‌انصافی است. که قرار نیست همه یک روزی، به‌هرحال، بروند و من بمانم و کسان دیگری که آن‌ها هم یک روز خواهند رفت. فقط نمی‌دانم، جداً نمی‌دانم چرا این‌قدر تلخ گفته این‌جا. نمی‌دانم چرا آن‌قدر تلخ گفته که من مطمئن می‌شوم که همه‌ی آدم‌ها یک روز تمام می‌شوند. که هیچ‌کس نمی‌تواند از تمام‌نشدن فرار کند. نمی‌دانم چرا هربار که این قطار شب را می‌خوانم حس می‌کنم چیزی را گم کرده‌ام. برمی‌گردم پشتِ سرم را نگاه می‌کنم. باور کنید حس می‌کنم من فقط به این اعتمادی که این‌جا گفته نیاز دارم. خُب، آدم به خیلی چیزها نیاز دارد. دلیل نمی‌شود که.

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۸

حواشی

اما من دلم هنوز پُر است. پُر از حرف لابد. می‌خواهم آن‌قدر بگویم تا خالی شود. از دَرودیوار بگویم و نه اصل مطلب. از فیلمی که ندیده‌ام، کتاب‌هایی که خریده‌ام، داستانی که نوشتنش گیجم کرده. دلم می‌خواهد بنشینم یک‌جا هی بگویم این گلشیری عجب بزرگ است، یا چرا این روزها هی پرواز کیهان کلهر را گوش می‌دهم، یا از غم صدای اَمی لی بگویم وقتِ My Immortalخواندن. یا از اسنیک بگویم، که هی باید مربع بخوری و بلند شوی تا باز بتوانی بخوری و باید سر بزنگاه بتوانی در بروی تا نبازی. دلم می‌خواهد زودتر اپیزود آخر لاست را ببینم. دلم می‌خواهد بشود دو ساعت حرف زد و هیچ‌جای حرف به میرحسین یا زبانم‌لال کروبی نکشد. شاید این‌طور خوب باشد. شاید این‌طور همه‌ی سنگینی این هفته سبک شود. چه ‌می‌دانم؟ لابد باید گفت و گفت و گفت. لابد باید آن‌قدر حاشیه رفت که عاقبت بگذرد، محو شود، فراموش شود.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸

پرواز

ترَکِ پرواز در شهر خاموش کلهر، آن‌جا هست که آخرهای قطعه همه هم‌نوازی می‌کنند، آن آرشه‌‌ای که آزاد و رها کشیده می‌شود، توفانی است برای خودش.

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸

صبر

خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم باید بیش‌تر صبور می‌بودم. باید مقاوم‌تر می‌بودم. نه آن‌که مثلاً اگر صبر می‌کردم چیزی به‌تر می‌شد، صرفاً از این نظر که همه چیز -گیرم به مسخره‌ترین شکل ممکن- ولی به‌هرحال ادامه پیدا می‌کرد. قطع نمی‌شد که برای وصل کردنش نیاز به جان‌کندنِ بی‌خود باشد.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۸

برعکس

بیا یک وقتی این فیلم را دور تند بزنیم عقب. که مثلاً دعوا کنیم و دستمان کم‌کم از آن بالا بیاید پایین و آرام بگیریم. که مثلاً چشم‌های من یک‌هو از اشک خالی شوند و سرخی‌شان سفید شود. عقب‌عقب و تُندتُند راه برویم و برسیم این بار به هم و دست هم را بگیریم. دوباره عقب‌عقب برویم و پلِیْ را بزنیم تا آرام‌آرام راه برویم، هم‌دیگر را از دور ببینیم، دست هم را بگیریم و با هم راه برویم و راه برویم. بعد همین‌جور از هرجا خواستیم حرف بزنیم. گاهی نگاه کنیم هم را، گاهی بخندیم، گاهی لب‌خند بزنیم. بعد آن لحظه که مثلاً یا واقعاً قرار است برویم؛ دوباره بزنیم روی دور تند و عقبکی ببینیم و دوباره یک جایی نگه‌داریم و هزار بار همان تیکه‌ها را ببینیم، هزار بار ببینیم که با همیم. که واقعاً با همیم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۸

Over Logging

 


[South Park, Season 12 Episode 6]
یعنی نیم‌ساعته دارم سعی می‌کنم یه چیزی درباره‌ی این اپیزود بگم، هیچی پیدا نمی‌کنم. شاه‌کار بود.

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

ما همه سر کاریم

یعنی می‌خواهم ببینم این بالاخره‌یِ بالاخره همه چیز خوب خواهد شد، اساساً قرار است برسد یا نه.

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

چی گفتی، ری؟

یک سال پس از مرگ ریموند کارور، آن‌چه او را مدام به یاد می‌اندازد تصویر کسانی‌ست که سرهاشان را جلو برده‌اند، گوش‌هاشان را تیز کرده‌اند و سخت تلاش می‌کنند تا صدای او را بشنوند. زیر لب حرف می‌زد. تی اس الیوت زمانی ازرا پاند را در مقام استاد به صورت مردی توصیف کرده بود که «سعی می‌کرد به شخص شدیداً ناشنوایی این واقیت را حالی کند که خانه آتش گرفته است.» ریموند کارور شیوه‌ی کاملاً متفاوتی داشت. دود همه‌ی اتاق را می‌گرفت، شعله‌های آتش به فرش سرایت می‌کرد و کارور تازه داشت می‌پرسید: «فکر نمی‌کنید که هوا کمی گرم شده باشه؟» و تو که روی صندلی‌ات نشسته بودی، خودت را می‌کشیدی جلو و می‌پرسیدی: «چی گفتی، ری؟»


ریموند کارور- صدایی ملایم و آرام/ جی مک‌اینرنی
[لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر/ ترجمه‌ی جعفر مدرس صادقی]

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۸

چشمک‌زن

هر چه‌قدر هم بنویسم و بنویسم و چند جمله که نوشتم بَک‌اسپیس را بگیرم تا این چشمک‌زن لعنتی ِ منتظر برسد به اول سطر و انتظار من را بکشد، هر چقدر هم که بگویم و دستم را در هوا تکان بدهم و بپیچد حرف در دل و زبانم و تُندتُند اس‌ام‌اس بزنم و پاک کنم و پاک کنم و پاک کنم، هر کار دیگری را هم هر چه‌قدر بکنم، حرف گفته‌نشده می‌ماند روی زبانم و دستانم و این چشمک‌زنِ لعنتی همین‌طور می‌آید و می‌رود و می‌گوید که بنویس، بنویس، بگو، و من نمی‌دانم چه کار کنم که حرف و جانِ حرف را بگویم و آن‌قدر بگویم که بعدش با خیال راحت بروم زیر پتو و چشمم را ببندم و هی زمزمه کنم دیگر تمام شد، دیگر تمام شد، دیگر تمام شد.

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸

این هم از این، این هم از این...

«انگار آدم‌ها یک جایی تمام می‌شوند، حتا اگر خودشان نفهمند، حواس‌شان نباشد. انگار باید چشم‌هایت را بپوشانی با دست‌هایت، درست وقتی که رنگ رخسارشان، صدای‌شان، آن‌جور بودن‌شان، این‌جور نبودن‌شان خبر می‌دهد ار تمام‌شدن‌شان، از آِینده‌ی محتومِ شوم و بی‌خاصیتی که بالاخره یک روز باید می‌آمد، گیرم نروند، نروی، بمانند، بمانی، سماجت کنند و بمانند و بمانی. انگار باید حواست باشد، یک روزی، شبی، بی‌وقتی خودت آدم‌ها را برای خودت تمام کنی. یعنی بشینی با خودت به دودوتا‌چهارتا که وقتش شده، که آن لحظه‌ی لعنتیِ کذایی با تمامِ سنگینیِ بی‌خاصیتش فرا رسیده، که تمام امیدهایت به تمام فرداها و ذوق‌کردن‌ها و خوشی‌ها و کیف‌ها را بیندازی دور، بعد نفسِ راحتی از سرِ دل‌تنگیِ ابدی بکشی، با خودت بگویی که این هم از این، این هم از این، این هم از این...»

 

بی‌کران

تو تمام نمی‌شوی، بسیکا.

چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸

هشتادوهشت که شروع شد

«بهار نیامده، سال عوض شده بود. یک شب از عید دیدن که برمی‌گشتیم، به خاطر سرما تا ماشین دویدیم. سوار ماشین که شدیم، تازه لرزمان آغاز شد. همه‌ی نوروز آن سال همین بود. یا سرما بود یا لرز سرما...»

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸

پلکان

بر پلکان بیست‌سالگی‌ات ایستاده‌ای
بی‌بیست پله در پایین
بی‌هیچ آسمان در بالا-
پله‌ای
بی‌نرده و
بی‌حفاظ.


شمس لنگرودی

سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۸

تکه‌پاره

توضیح دقیقش سخت است. ولی باید این‌طور می‌شد. چاره‌ی دیگری نداشتم. راه برگشت نداشتم. توان کار دیگری هم نداشتم. یعنی اصلاً دست من نبود. من فقط می‌خواستم از این توفان هر روزه نجات پیدا کنم. هر جور دیگری را که امتحان کردم، نشد. منظورم این است اگر بادکنک باشید، وقتی بیش از حد پُر شده باشید، فوت آخر هم که باشد، خب دیگر چاره‌ای ندارید، کارتان ساخته می‌شود. خودتان باید درک کنید که این اتفاق باید می‌افتاد. من باید می‌ترکیدم و باید این طور پخش‌وپلا می‌شدم.

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

حوصله

خلاصه‌اش می‌شود این‌که من به شمای خواننده‌ی این‌جا حق می‌دهم که حوصله‌تان از حال همیشه بد من سر رفته باشد. حوصله‌ی خودم هم سر رفته. پس تا آن‌جا که می‌توانم دیگر این‌جا از این‌که حال خوش یا ناخوشی دارم نمی‌نویسم. اگر کسی هم خواست بداند، خُب می‌پرسد دیگر. هوم؟

چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷

هشتادوهفت داشت تمام می‌شد - دو

«...آن روزها فکر می‌کردم می‌توانم همین‌جور ادامه دهم. ولی نتوانستم. بی‌خیالی‌ام حبابی بود که با کوچک‌ترین ضربه تق صدا داد و ترکید. می‌توانستم باز بنشینم دلیل ردیف کنم که فلان شد و بهمان شد که همه چیز خراب شد. و این کار را هم کردم. ولی بعد که بیش‌تر فکر کردم، دیدم من حق نداشتم. من باید همان‌طور می‌ماندم. همان‌طور که گفته بودم. بعد به این فکر کردم که من هیچ‌وقت آن‌قدر که باید خوب نبوده‌ام. هیچ‌وقت آن‌قدر که باید دوست خوبی نبوده‌ام، آن‌قدر که باید فرزند خوبی نبوده‌ام، آن‌قدر که باید صبور نبوده‌ام، آن‌قدر که باید لج‌باز نبوده‌ام. همیشه کم بوده‌ام، همیشه کم داشته‌ام.»

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

هشتادوهفت داشت تمام می‌شد - یک

چند ماه بعد در نوشته‌های شخصی‌ام درباره‌ی این روزها خواهم نوشت: «آخرهای اسفند بود. هوا داشت بهاری می‌شد. عصبانیت من فروکش کرده بود. آرام‌تر و تنهاتر از قبل بودم. دوباره تا نیمه‌های شب بیدار می‌ماندم و صبح‌ها دیر بیدار می‌شدم. رنگ دنیا و آدم‌هایش شدید نبود و تضادی ایجاد نمی‌کرد. شعر زیاد می‌خواندم و داستان هم اگر می‌خواندم مندنی‌پور می‌خواندم که به شعر پهلو می‌زند. همه‌ی زمستان و پاییز در من رسوب کرده بود. و من احساسات فروخورده‌ام را با خود حمل می‌کردم. آن روزها سنگینی بارم را حس نمی‌کردم. بی‌اعتمادی و عصبانیت بودند و نبودند. جای هر چیز، غمگین بودم. بیش‌تر غم بی‌اعتمادی، غم خشم و غم تنهایی با من مانده بود. انگار که همه چیز در مِه رقیقی فرورفته‌ باشد. آن روزها فکر می‌کردم می‌توانم همین‌جور ادامه دهم...»

فردا روز دیگری است

می‌پرم روی دوچرخه
رکاب می‌زنم


جز باد
کسی تحمل این اشک‌ها را ندارد


 روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود، سارا محمدی اردهالی


[Label: Quotation]

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۷

خواب

نمی‌شه غصه ما رو
یه لحظه تنها بذاره
نمی‌شه این قافله
ما رو تو خواب جا بذاره
ما رو تو خواب جا بذاره...


[Label: Quotation]

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

یک نامعلوم

حال خوشی ندارم رفیق. دیشب بد خوابیدم. اعصابم که خُرد باشد، خوابم به هم می‌ریزد. تکه‌تکه می‌شود. شب را با لیوان آب باید صبح کنم. پریشب را یادم نمی‌آید. یادم است موقع خواب چندان حال خوشی نداشتم. دیگر نا ندارم. می‌دانی، گاهی آدم دلش می‌خواهد با یکی حرف بزند همین‌جوری. نه که مثلاً سفره‌ی دلش را باز کند و شروع کند حرف‌زدن ‌ها، نه، آن‌طور نه. این‌جور که بشینیم با هم گپ بزنیم و مهم خود حرف‌زدن باشد. خسته شدم از بس هر کی من را دید، یا سؤال‌پیچم کرد که بگو چه‌ت شده و اگر نگفتم عصبانی شد که خودت را لوس می‌کنی و این حرف‌ها، یا جمله‌ی اول نه، جمله‌ی دوم شروع کرد به گفتن این‌که چه‌ش شده، با کی به هم زده و با کی می‌خواهد شروع کند. باز اگر حرف‌هاش منطقی بود یک چیزی، یا حتا احساساتش یک جوری بود که بتوانم درک کنم یا حس کنم یک چیزی. بین خودمان باشد رفیق، این‌ها همه خُل شده‌اند. احمقانه فکر می‌کنند. قبول دارم، من هم گاهی -باشد، خیلی وقت‌ها- احمقانه فکر می‌کنم. ولی من اگر بهم بگویند احمقانه فکر می‌کنی، دستِ‌کم رو حرف طرف فکر می‌کنم. نه این‌که به هیچ جای مبارک نگیرم و باز حرف خودم را بزنم. باز خدا را شکر که  پسرعمه‌ی گرامی‌مان این ترم را می‌آید خانه‌ی ما تا با هم و با برادرها حرف بزنیم و گپ بزنیم از سینما و داستان. گپ بزنیم که گپ زده باشیم. و حرف هم را گوش می‌کنیم. ولی نمی‌شود که همه چیز را همه جا گفت. اصلاً همه چیز همین‌جوری به زبان نمی‌آید که. باید حرف زد از این در و آن در تا حرف راه خودش را پیدا کند و بیفتد روی غلتک و جوری شود که بعدش حس کنی آرام گرفته‌ای. حالا حرف که زیاد است. الآن حالم خوب نیست. درونم خالی است. می‌ترسم رفیق. می‌ترسم امسال هم زمستان که تمام شد، بهار نیاید و برود تا سال بعد. از انتظار خسته و نامید شده‌ام. حالا یک روز که پیدا شدی، بیا یک دل سیر با هم حرف بزنیم تا حرف اصلی خودش بیاید. به هرکس بی‌اعتماد شده باشم، رفیق، به کلمات اعتماد دارم. خودشان راهشان را پیدا می‌کنند. بعد جاری می‌شوند. باور کن.

تکرار

تو اشتباه کردی، پسر. تو حق داشتی بی‌اعتماد شوی. و اشتباه کردی که خواستی از لاک خودت بیرون بیایی. اشتباه کردی که فکر کردی باید خوش‌بین بود، نباید سخت گرفت. می‌بینی؟ هیچ چیز عوض نشده. بی‌خود خودت را گول زدی، بی‌خود گول خوردی. دوباره برگرد همان‌جا که بودی، پسر. درون خودت مچاله شو. فکر نکن آن بیرون خبری است. دیگر به هیچ کس و هیچ حرفی اعتماد نکن. آن بیرون پر از دروغ است. هوا هم دروغ می‌گوید. گول آسمان آبی و هوای بهاری را نخور. بهاری در کار نیست. هنوز هم باید لباس روی لباس پوشید، باید دست‌کش دست کرد. باید پوست‌کلفت بود، پسر. آن بیرون هوا اصلاً خوب نیست. گیرم که آن‌جا که تو بودی هم وضع هوا تعریفی نداشته. ولی آن‌جا هرچه باشد، هوایش واقعی است، پسر.

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

Depression

We're the middle children of history, man. No purpose or place. We have no Great War. No Great Depression. Our Great War's a spiritual war... our Great Depression is our lives.


Fight Club, David Fincher


[Label: Quotation]

چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۷

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷

فقدان

این‌که دیگر هیچ‌وقت نیستی، معنی‌اش این نیست که تا آخر هفته نیستی یا تا عید، یا تا آخر زمان دانش‌جویی یا مثلاً سی‌سالگی. معنی‌اش این است که تا دم مرگ حسرتِ تکرار همه‌ی لحظه‌های خوشمان را خواهم خورد. و من نمی‌توانم باور کنم. من این هیچ‌وقت لعنتی را نمی‌توانم باور کنم. کاش نرفته بودی.


[تلخ‌ترین و وحشتناک‌ترین روزهای زندگی‌ام را می‌گذرانم.]

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷

جاده‌ی خوش‌بختی در دست تعمیره

یکی از همین روزها بالاخره همه چیز دوباره خوب می‌شود. دیگر حسرت گذشته را نمیخورم. به آدمهایی که رفتهاند فکر نمیکنم. حسرت روزهایی را که گذشتهاند نمیخورم. حرف زدن دوباره راحت میشود. آدمها دوباره برمیگردند. دوباره دور هم جمع میشویم. چند هفتهای یک بار عصرها میرویم شریف. میگوییم، میخندیم. سر هم غُر نمیزنیم. همدیگر را نمیپیچانیم. به هم دروغ نمیگوییم. به هم کنایه نمیزنیم. من کمتر عصبی میشوم. بیحس نمیشوم. ناراحت میشوم. گریه میکنم. دانشگاه بهتر میشود. همیشه نُهَم گرو دهَم نیست. داستانخوانیمان بهتر میشود. سرش اعصابم خرد نمیشود. دوباره داستان مینویسم. دوباره بحث میکنم. دیگر فکر نمیکنم تهِ همهی بحثهای دنیا هرکس دوباره حرف خودش را می‌زند. از آدمها فرار نمیکنم. آدمها از من فرار نمیکنند. دوباره با بچه‌ها میرویم بیرون. میگوییم، میخندیم، قلیان میکشیم، دخترها را مسخره میکنیم، همدیگر را دست میاندازیم. دوباره میروم مدرسه فوتبال بازی میکنم. وبلاگها پستهای خوب میگذارند. آرامشم با یک زنگ تلفن پاره نمیشود. دیگر اینقدر به صدای تلفن حساس نمیشوم. چیزهایی که باید برایم عادی شوند، عادی میشوند. و دیگر نمی‌ترسم. از هیچی نمی‌ترسم...

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷

برگشت

«خودتون که می‌دونین، راهه دیگه... هرچی درازتر باشه، تنهاییش بیش‌تره... راه بازگشت هم، مادمازل، لعنتی همیشه درازه...»
اسب‌های پشت پنجره، ماتئی ویسنی‌یک


می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟


[Label: Quotation]

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

ای کاش

حالا باید یک چیزی بگویم که حالم را نشان بدهد. ولی مسأله این است که خودم هم حال خودم را نمی‌فهمم. هنوز نفهمیده‌ام چه شده. همه‌اش به موبایلم نگاه می‌کنم، شاید زنگ بخورد. هر چند ثانیه یک‌بار چک می‌کنم، شاید اس‌ام‌اسی آمده باشد و من نفهمیده باشم. نکند سایلنتش کرده‌ام و یک لحظه که رفته‌ام آن‌ور خبری شده؟ نه. اصلاً سایلنت هم نبود. دیروز همه‌اش منتظر بودم بگویی قسمت جدید لاست را داون‌لود کردم. بیا بگیر، ببین، بعدش با هم حرف می‌زنیم. که نگفتی. راستی تو دیدیش؟ بن که چیزیش نشد خدای نکرده؟ الآن جزیره کجای زمان است؟ باز همه‌اش طرح سؤال بود؟ خودت چطور؛ خوبی بسیکا؟

ترسو

هُل نده. خودم بلدم بیفتم.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷

تنگی نفس

درباره‌ی الی: میخ‌کوب‌کننده، شگفت‌انگیز.


[روز بعد: از دیشب داره می‌ره رو مخم. همه‌ی تلخی بی‌پایان فیلم...]

یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۷

پسرک بی‌چاره

معین عصبی و پرخاشگر این روزها را شما نمی‌شناسید. من هم نمی‌شناختمش. برایم ناآشنا بود. تا به حال باهاش روبه‌رو نشده بودم. ولی راستش را بخواهید، درکش می‌کنم. چون بارها نشسته و برایم گفته که چه شده که این‌جور پرخاش می‌کند و به آدم‌ها می‌پرد. من هم بهش گفته‌ام که همیشه باید آرام باشد. که این برای خودش به‌تر است و بیش‌تر به خواسته‌اش می‌رساندش. ولی او نمی‌تواند. می‌فهمم که نمی‌تواند.

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۷

جاده

ما راه درازی آمده‌ایم تا به این‌جا برسیم، بسیکا. وقتی به گذشته‌مان نگاه می‌کنم، بیش‌تر دلم برای خودمان می‌سوزد. دلم برای تمام روزهایی که رفته‌اند و دود شده‌اند به هوا می‌سوزد. و برای تک‌تک آن روزها تنگ شده. ولی خودت به‌تر می‌دانی که نمی‌شود دوباره آن‌ها را برگرداند. آن‌ها گذشته‌اند، بسیکا. حالا ما باید خودمان تنها بقیه‌ی این راه را برویم. چه‌جوری‌اش را من هم نمی‌دانم، نپرس. من فقط می‌دانم باید برویم.

جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۷

فرار

نوشتن دردی را دوا نمی‌کند. فقط سبک‌ترت می‌کند. ولی کمی که بگذرد، کلماتی که نوشته شده‌اند سنگینی‌شان را رویت می‌اندازند. فکر این‌که نوشتم ولی اتفاقی نیفتاد مأیوست می‌کند و کلمات بی‌خاصیتی‌شان را نشان می‌دهند. حس می‌کنی خودت را سبک کرده‌ای. اگر ننویسی کلمات نوشته نشده و احساسات گفته نشده رهایت نمی‌کنند و در تو رسوب می‌کنند. و سنگین و سخت می‌شوند. باید قبول کرد. نمی‌شود با کلمات جنگید. نوشتن و ننوشتن هر دو به یک اندازه عذاب‌آورند.

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

Game Over

نوشتن درباره‌ی «لاست» را به اندازه‌ی کافی عقب انداخته‌ام. اوایل که می‌دیدمش، می‌خواستم آخر هر فصل در Menu درباره‌ی همان فصل بنویسم. که ننوشتم. لاست که معرفی نمی‌خواست بس که این‌قدر همه‌گیر شده. چندبار هم خواستم همین‌جا بنویسم درباره‌اش. تنبلی کردم. این نوشته را هم می‌خواستم پریروز که دو قسمت اول فصل پنج را دیدم بنویسم. امتحان لعنتی دینامیک بود و تلاش برای نیفتادن، نوشتم. همه‌ی این‌ها یک طرف؛ نوشته‌ی سپینود هم طرف دیگر. حالا هم می‌خواهم کامنت مفصلی بگذارم برایش.


حق می‌دهم بهت. من هم فصل یک را که دیدم، درست که نتوانستم ازش دل بکنم و نشستم بقیه‌اش را هم دیدم، ولی چیز تازه‌ای -به‌تر بگویم فوق‌العاده‌ای- برایم نداشت. فلش‌بک‌هایش را بازی می‌دانستم. خرس قطبی و گراز و این‌ها هم حرصم می‌داد. شخصیت همیشه کارراه‌انداز جک هم رو اعصاب بود. عوضش سایر و هرلی را دوست داشتم. خلاصه که اگر نبود پایانِ معلق فصل اول، دیدن لاست را ادامه نمی‌دادم. در فصل دو هم اوضاع خیلی به‌تر نشد. داستان جذاب‌تر شد. ولی هیچ‌وقت از خالی‌بندی خوشم نمی‌آمد. صدوهشت دقیقه‌ی کذایی را -آن موقع البته- باور نمی‌کردم. تا آن‌جا که بن وارد داستان می‌شود. آن‌جا که با جان لاک سر همینگ‌وی و داستایوفسکی بحث می‌کند، فهمیدم که قرار است یک اتفاق‌هایی بیفتد. و افتاد. فصل سه به نظرم شاه‌کار بود. کم‌کم حس می‌کردم فلش‌بک‌ها معنا دارند و به‌طرز باورنکردنی به داستان اصلی پیوند می‌خورند. روابط شکل می‌گرفت و پیچیده می‌شد. دنیای دزموند را دوست داشتم. رفت و برگشت‌هایش در زمان را. و نمی‌توانم انکار کنم که از کشف لایه‌های پنهان داستان و شخصیت‌ها شگفت‌زده می‌شدم. و فهمیدن این همه ارجاع‌های ظریف به کتاب‌ها و فیلسوف‌ها و نظریه‌های علمی و فلسفی متعجبم کرد. و فصل چهار هم که ذهنم را پر کرد از سؤال. و فلش‌فورواردها و امکان تازه‌ای که برای داستان‌گویی برای خودشان ساخته بودند و از آن مهم‌تر، کاربرد آن‌ها در داستان، خُب دهانم را می‌بست. این‌که زمان روایت درهم‌ریخته شده و در فصل سه و چهار در خود داستان اصلی هم در هم می‌ریزد، این نشان دادن فرم روایی در خود داستان، این‌ها را در کدام سریا دیده بودی؟ راستش را بگویم. دلم برای جکِ آینده سوخت. نامتعادلی‌اش را که بالای پل دیدم... می‌فهمی؟ می‌خواهم بگویم نمی‌دانم چطور می‌گویی: «لاست یک بازی کامپیوتری صرف بود و تو انگار داری مدام جوی‌ استیکت را تکان می‌دهی.» بازی‌های کامپیوتری که زمان ما بود، مکس پین و مافیا به‌ترینشان بودند. که من سر هیچ‌کدام لبم را نگزیدم. و سر هیچ‌کدام کسی مثل چارلی نبود که بخواهد پنج‌تا از به‌ترین لحظات زندگی‌اش را انتخاب کند. و من را به فکر فرو ببرد که اگر من بودم، کدام‌ها را برمی‌داشتم. در بازی‌های کامپیوتری ما کسی در زمان معلق نبود. یعنی خیلی دلم می‌خواهد بدانم آن‌جا که پنه‌لوپه برای دزموند «ثابت» شد که هی نرود و بیاید، تو جوی استیکت را چطوری تکان داده بودی. واقعاً آن‌جا که جک و کیت در پایان فصل سه با هم حرف می‌زنند و جک فریاد می‌زد که باید برگردیم، تو هیچ احساساتی نشدی؟ یا پایان هر کدام از فصل‌ها، سریع نرفتی دنبال دی‌وی‌دی فصل بعد تا ببینی بعدش چه می‌شود؟ می‌دانی؛ آخر فصل چهار دلم سوخت و حرص خوردم. فکر کردم دارند داستان را بد جایی می‌برند. ولی حالا که فصل پنج شروع شده، می‌بینم اشتباه می‌کردم. این‌ها از ما باهوش‌ترند. این‌ها در هر فصل و هر قسمت روی دست خودشان بلند می‌شوند. و باید بهشان اعتماد کنم. این نویسنده‌ها می‌دانند دارند چه کار می‌کنند. و می‌توانند همه‌ی این داستان در داستان‌ها را جمع کنند. و به معماها پاسخ دهند. مگر تا الآن نداده‌اند؟ می‌دانی شاه‌کار چیست؟ شاه‌کار این است که حالا این‌قدر داستان بکر دارند که در هر قسمت هر چقدر خواستند از هر کدام نشان دهند و به هیچ‌جایشان هم نباشد که در جای دیگری از دنیا سریال‌هایشان یا یک داستان دو صفحه‌ای ساخته می‌شوند. شاه‌کار لاست‌پدیا و این همه سایت درباره‌ی لاست است که همه‌شان پر است از مطلب و فرضیه درباره‌ی لاست. بعد تو می‌آیی و می‌گویی چیزی برای فکر کردن ندارد؟ شاه‌کار دقیقاً جمله‌ی جان لاک در قسمت اول فصل پنج است و باور کردن جمله‌اش. آن‌قدر که دیگر به ذهنم چیزی تو مایه‌های خالی‌بندی نیاید. آن‌جا که به ریچارد می‌گوید:" When am I" در ستایش لاست همین بس که جمله‌ای در آن ساخته شده که هیچ جای دیگر معنا ندارد به جز در دنیای لاست. دنیای پیچیده و تودرتوی لاست.

چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۷

خوش به حالِ O

وقتی توی همه‌ی Oها و Pهای کتاب را با مداد سیاه کرد، سرش را کمی عقب برد و به کتاب خیره شد. فرمول‌هایی را با دایره‌های سیاه دید. حس کرد دارند توی هم می‌دوند. کم‌کم صفحه‌ی کتاب پیش چشم‌هایش تار شد و بعد به‌کلی محو شد. انگار باران تند و ناگهانی روی پنجره‌ی ماشین باریده باشد. چند بار پلک زد. فرمول‌ها دوباره آمدند. گفت: «خوش به حالت O! حتا تو هم درونت خالی نیست.» بعد به قطره‌های باران فکر کرد که روی شیشه‌ی ماشین سر می‌خورند پایین.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۷

شباهت

این‌ نکته که ویگن و کارور هر دو اثری دارن به اسم «چرا نمی‌رقصی؟» نکته‌ی مهمیه که متأسفانه چندان مورد توجه اهل فن قرار نگرفته.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۷

ننوشت

نه. ننویس. نگذار خیال کنند این‌هایی که می‌نویسی واقعی‌اند. بگذار فکر کنند همه‌ی این‌ها در نهایت یک متن تأسف‌برانگیزند. کسی که کاری نمی‌کند. خودت را سبک نکن. آرام بگیر. تو حق نداری مزه‌ی دهان کسی را تلخ کنی. بگذار هرکس زندگی‌اش را بکند. بگذار اگر شاد است، شاد بماند. حال تو به کسی ربط ندارد. ربط هم داشته باشد، حال تو است. برای خودت است. نگهش دار. سکوت کن. ننویس. این‌جوری به‌تر است. واقعی‌تر است.

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

though you're still with me

تقصیر تو نیست. خودم هم نمی‌دانم چرا چیزی خوش‌حالم نمی‌کند. و نمی‌دانم چرا امروز و دیروز و پریروز و پس‌پریروز و هفته‌ی پیش تمام نمی‌شوند. و نمی‌دانم چرا فردا قرار است مثل امروز بیاید، و پس‌فردا هم. من سردم شده‌. و غمگینم. می‌دانی؛ بدی‌اش این است که کمی دیگر فردا می‌شود، و من نمی‌توانم فرار کنم. و دلم می‌خواهد آن‌قدر بدوم که این روزها تمام شوند. همه‌چی تمام شود. بعد دوباره از اول شروعت کنم. از اولِ اول.

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

داد

می‌دانی امروز چی شد؟ داشتم روی دیوار کنار در خانه‌ها دنبال پلاک ۲۰۳ می‌گشتم. کوچه تاریک بود. خواستم بروم تو پیاده‌رو که پام گیر کرد به تیرآهن‌هایی که آن‌جا ریخته شده بود. بعد نزدیک بود بخورم زمین. جدی‌جدی نزدیک بود. یعنی اگر دستم را به دیوار نمی‌گرفتم می‌خوردم زمین. می‌دانی، دو ساعت بعدش وسط یک اتوبان بودم. ماشین‌ها از دور نور می‌انداختند و رد می‌شدند. هیچ ماشینی برایم نمی‌ایستاد. سرعتش را هم کم نمی‌کرد. فقط زوزه می‌کشید و می‌رفت. باد سرد به صورتم می‌خورد و دست‌هام یخ کرده بود. چند بار داد زدم. واقعاً داد زدم. کسی نشنید. کاری نمی‌توانستم بکنم. الآن هم کاری نمی‌توانم بکنم. فقط دلم می‌خواهد امروز تمام شود. دیروز و پریروز و پس‌پریروز هم تمام شوند. هیچ‌چی نماند.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

ابری

امروز آسمان ابر بود. هرجا را نگاه می‌کردی ابر بود. پشت ساختمان دانشکده، لابه‌لای درخت‌ها. سرت را هم که پایین می‌انداختی، می‌دانستی و حس می‌کردی که بالای سرت را ابر پوشانده. همه‌جای آسمان را گرفته بود.  انگار آسمان سنگین شده و شکم داده. گاهی نم باران هم می‌زد. تنها جایی که آفتاب بود، در کاغذهای وداع با اسحله‌ی همینگ‌وی بود. و البته در سالن سایه‌ی تئاترشهر هم ابر نبود. به‌جز آن، باقی همه ابر بود. من هم حالا مثل همه‌ی امروز ابر شده‌ام. خاکستری، سرد، ساکت. با نَمی گاه‌گاهی.