داشت میگفت که کتابم برایش عجیب است، میگفت نمیگم بده، میگم عجیبه. عجیبه که تو نوشته باشیش، ربطی به معینی که من میشناسم نداره. معینی که او میشناسد معینِ دو سال پیش به این ور است، یکی که به جنبوجوش افتاده، دیگر دانشجو نیست، پول و معاش به مسائل زندگیاش اضافه شده، جای امنی ندارد، خطر کرده و در دنیای تازهاش مدام دستوپا میزند. یکی است که آرامش ظاهری آن کتاب را ندارد، اضطراب درونیاش آمده رو. تازه وقتی این حرفها را میزد یادم افتاد که همهاش دو سال است میشناسمش. گفتم تو یه جوریای که انگار بودی همیشه، یعنی قبل تو رو یادم نمیآد. گفتم این دو سال خیلی برام غلیظ بوده فلانجان. واقعن هم بوده؛ تجربهها همه شدید بودهاند، ضربهها محکم بودهاند، به دلِ چیزها زدهام و بعد خالی از انرژی ماندهام با خودم چه کار کنم. انگار مسئله همین است ــ یکجور مهاجرت روانی، بیرون آمدن از شهری که مختصاتش را میدانستی و ورود به شهری دیگر، که خیابانهاش را نمیشناسی، نمیدانی چه راهی به چه راهی میرسد، خانهات را در آن پیدا نکردهای، گم میچرخی. پرسهزن در عذاب، پرسهزنی که نمیداند با خودش چه کار کند.
سهشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۵
شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۵
"Then what?" I said
“And certain things around us will change, become easier or harder, one
thing or the other, but nothing will ever really be any different. I
believe that. We have made our decisions, our lives have been set in
motion, and they will go on and on until they stop. But if that is true,
then what? I mean, what if you believe that, but you keep it covered
up, until one day something happens that should change something, but
then you see nothing is going to change after all. What then? Meanwhile,
the people around you continue to talk and act as if you were the same
person as yesterday, or last night, or five minutes before, but you are
really undergoing a crisis, your heart feels damaged…”
ـــ Raymond Carver, So Much Water So Close to Home
ـــ Raymond Carver, So Much Water So Close to Home
جمعه، مهر ۰۲، ۱۳۹۵
“I was too curious about the future to look back.”
امروز بالأخره جرأت کردم ایمیله را بنویسم؛ بلند، صریح، بیرحم. نوشتم و نوشتم. پر از «تو» و «من». آخرهاش، وقتی حرفهام را زده بودم، تلفن زنگ زد. وسط تلفن حرفزدن، وقتی داشتم میگفتم با شلوغکردنِ زندگیم چیزی پر نمیشود، فایل ورد را بستم و بدون هیچ فکری گفتم سیو نکند. میشد تلفن زنگ نزند و حرفهام را تمام کنم و بفرستم، ولی زنگ زد. صبح یک صحنهی داستانم را عوض کردم، از چند روز پیش برایم مسجل شده بود که این صحنه «کار نمیکند»، عوضش کردم و راوی را از انفعال درآوردم. بعد نشستم پای ترجمه، بد پیش رفت. فکر کردم دیگر ترجمه هم جواب نمیدهد، ترجمه که همیشه گوشهی امن من بوده که خودم را بسپرم به فکر دیگری، دقت کنم در دقتِ افکار دیگری، امروز بهم راه نمیداد. فکر کنم هنوز به متن وصل نشدهام. نشستم «کرول» دیدم و مدام وسطش داشتم به این فکر میکردم که آن صحنهی داستانم هنوز درنیامده، هنوز کار نمیکند، دم دستی است، کلی امکانِ دیگر را دارم نادیده میگیرم ــ هر چند نمیدانم چه امکانهایی. نه به فکرهای یکی دیگر وصل میشوم، نه طبعن به فکرهای خودم.
دیروز مموآر پتی اسمیت دربارهی رابرت میپلتروپ، پارتنر و دوستِ مردهاش را تمام کردم. فصل آخرش، فصل مرگ رابرت بود. پتی به اندازهی تمام عمر رابرت دوست او میماند، تحسینش میکند و راهش را از او جدا میکند، ولی ازش کَنده نمیشود. آخر کتاب مینویسد «چرا نمیتوانم چیزی بنویسم که مُرده را زنده کند؟» داشت گریهام میگرفت. چگونه چیزی بنویسم که مُرده را زنده کند، یا خودش زنده باشد، وقتی حس میکنم خودم، درون خودم، تکهتکه مردهام؟
شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۵
سوای خون دلت در سبو چه میبینی؟
یک. آخرین داستانی که نوشتم و به نظرم خوب از آب درآمد، دربارهی یکی بود به اسم نوید که رفته سفر خارج مخ بزند و هر کاری میکند، نمیتواند. نوید قرار بود آدمی باشد بیجهت، گمشده در فرهنگِ hook up و خودمحوری که از فیلمهای آمریکایی میآید، درگیر سکس و خودش، یکی که به عواقب کارهایش فکر نمیکند و جز خودش کسی را (واقعن) نمیفهمد، آنقدر درگیر خودش است و آنقدر رها در دریای احساسات متناقض، که نمیتواند خودش و رقتانگیزیاش را از بیرون ببیند. هر جا باد ببردش میرود و برنمیگردد به عقب نگاه کند ببیند چرا اینجاست.
نوید بخشی از من است، بخشی خفته که اغلب تحت کنترل است، و هر چند وقتی یک بار سروکلهاش پیدا میشود و نمیدانم باهاش چه کار کنم. چند وقت اخیر اینجوری بودهام؛ بیمهابا، غلط، ناتوان از کنترل احساسات و تسلیم به احساسات. احساساتِ متناقضم آنقدر قوی شدهاند که همهی توانم صرف مبارزه با آنها میشود. راستش یادم رفته بود که احساسات چقدر میتوانند پرزور شوند و خلأ چقدر میتواند خالی باشد. خلئی که از نوستالژی آینده میآید، آیندهای که در ذهنت ساخته بودی و به امید رسیدن بهش جلو میرفتی و ناگهان، نیست میشود و از حالا به بعد باید همینجور کورمال جلو بروی. شبیه به یکجور طلسم شوم است: یک چیز پرحجم و رنگارنگ یکهو محو میشود ــ و برنمیگردد.
دو. راه گریزی نیست. تنها راه همین است: رفتن در تاریکی، زندگی در خلأ، گامبرداشتن بدون آنکه بدانی پایت را کجا زمین میگذاری. نه میشود میانبُر زد، نه میشود از دور و برش رفت. باید از درونش بگذری. خوبیاش این است که آدم میداند خیلیها این مسیر را رفتهاند و تهش یکجوری یک جایی از تاریکی بیرون آمدهاند. بدیاش این است که آدم میداند اینها یکجور دلخوشکنکاند؛ هیچ چیزی را سبکتر نمیکنند، همچنان همه چیز غلیظ و تاریک است، همچنان زور همه چیز از توی کمتوان بیشتر است. تنها راه انگار همین است: مُشت بخوری و قبول کنی که توان چیزی نیست که ناگهان توی تو جمع شود.
سه. خیلی وقت است چیز خوبی ننوشتهام. خیلی وقت است کلن ننوشتهام. نوشتن برای من همیشه لنگرگاه بوده؛ هر چیزی که شود، هر چه که از دست برود، نوشتن همچنان هست. نه به عنوان روشی برای بغلکردن یا خالیکردنِ خود، به عنوان راهی برای بقا، برای تکیه، برای مبارزه، برای پر کردن خلأ. نکند از دستش بدهم؟
چهار. بعدش چه میشود؟ کِی ابرهای سترون ناپدید میشوند؟ کِی دوباره میتوانم بنویسم؟ این گلولهی آتشگرفتهای که دل است و باد میبردش سو به سو چقدر دیگر باید برود سو به سو تا آرام بگیرد؟
پنج. سفر چه تلخه در امتداد اندوه
پنج. سفر چه تلخه در امتداد اندوه
چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۵
Into the great Unknown
یکجوری بود که انگار دلچرکین آمده مهمانی، از اینها که بالأخره تصمیم میگیرند بیایند و خوش بگذرانند. و خوش هم میگذرانند، با آدمها گرم میگیرند، خوشوبش میکنند، سرشان گرم میشود، حتا پا میشوند میرقصند (هرچند تنهایی)، اما از یک جا به بعد حوصلهشان سر میرود، مستیشان میپرد، مینشینند دم در، به ساعت نگاه میکنند، و دیگر آنجا نیستند: سرشان توی موبایل است، بیقرار اطراف را نگاه میکنند، از گرما شکایت میکنند، به ساعت نگاه میکنند، وقت بازی خودشان را میکشانند کنار، صدای آهنگ به نظرشان زیادی بلند است، هر لحظه برایشان سخت میگذرد، میروند توی اتاق دراز بکشند، دوباره مینشینند دم در، ساعت را نگاه میکنند، میگویند ساعت دوازده میروند، و مدام منتظرند ساعت دوازده شود و بروند، چای میخوری؟ نه میخوام برم دیگه، و آخرش دوازدهنشده خداحافظی میکنند و میروند.
و فقط من و او در این مهمانی بودیم.
مهمانی تمام شده. من یک گوشهای بالا آوردهام. روی میز لیوانِ خالی مانده و زیرسیگاری پر و تهماندهی چرکموت غذا، سیگارها روکش مبلها را سوزاندهاند و پنبهها از زیر روکش زدهاند بیرون. یکی باید بیاید آشغالها را بریزد دور، جاروبرقیای باید خردهریزها را جمع کند، من باید بالأخره خوابم ببرد، هرچند سبک و مشوش و بیقرار، و بعد باید بیدار شوم، و راه بیفتم، هرچند با درد، سنگین، پا کِشان.
مهمانی تمام شده. من یک گوشهای بالا آوردهام. روی میز لیوانِ خالی مانده و زیرسیگاری پر و تهماندهی چرکموت غذا، سیگارها روکش مبلها را سوزاندهاند و پنبهها از زیر روکش زدهاند بیرون. یکی باید بیاید آشغالها را بریزد دور، جاروبرقیای باید خردهریزها را جمع کند، من باید بالأخره خوابم ببرد، هرچند سبک و مشوش و بیقرار، و بعد باید بیدار شوم، و راه بیفتم، هرچند با درد، سنگین، پا کِشان.
یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۵
سهشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۵
داشت میگفت آخر داستان حس کردم بهم رو دست زدهای، میگفت بازاری جمعش کردهای، میگفت من این همه روایتِ خونسرد و دقیق گوش دادم، آن وقت آخرش را اینطور دراماتیک کردی؟ چرا قبلش را خونسرد روایت کردی؟ یا این، یا آن. یا دراماتیکش کن، یا همه جا خونسرد بمان. گفتم همینجوری بود، گفتم تا یک جایی اینها بیحساند به اتفاقها، تا بزرگ نشود نمیفهمند چه اتفاقی افتاده. انگار باید فاجعه ملموس شود تا احساس شود. گفتم یک همچین چیزی.
هفت هشت ماه بود ندیده بودمش. دو هفته برگشته ایران، قرار است عروسی کنند و دوباره هر کدامشان بروند یک سر دنیا تا چند ماه دیگر، معلوم نیست چند ماه، یکیشان برود پیش یکی دیگر. وضع نامعلوم من را هم که به این معادله اضافه کنی، معنایش این میشود که معلوم نیست دیگر کِی و کجا همدیگر را ببینیم. بهم کتابی داد که کلی دربارهاش با هم حرف زده بودیم، مجموعهای از داستانهای جنگی، در دورههای مختلف ادبی.
آخرش همدیگر را بغل کردیم و گفت دیگه کجا ببینمت؟ گفتم نمیدونم، گفتیم مراقب خودمان باشیم.
آخرش همدیگر را بغل کردیم و گفت دیگه کجا ببینمت؟ گفتم نمیدونم، گفتیم مراقب خودمان باشیم.
***
شب، نشسته توی ماشین گیرکرده در ترافیک نیمهشعبان، خیره به آدمهایی که شیرینی و شربت پخش میکردند، گفتم هفتهی پیش فرو پاشیدم. کلمهی دقیقش را نمیدانم. گفتم از فلانجا و بهمانجا فشار بود، استرس این و آن بود، تنهایی و غم و دلتنگی و فشار بود و همه اینها حس نمیشدند، آنقدر حس نمیشدند، مگر یک شب که از سر کار آمدم خانه و حس کردم دیگر نمیتوانم. لرز کردم، گریه کردم، میدانستم نباید با کسی حرف بزنم ولی چنگ میانداختم که با کسی حرف بزنم، میمردم که به یک جایی، یک چیزی، وصل شوم، هرچقدر لوس و مصنوعی و دور، و همه جا تاریک و ساکت بود، یکهو پکیدم، انگار از تو مکیده میشدم، همانجور که یک کیسهی خالی تحت فشار بیرون مچاله میشود، مچاله شدم و در خودم فرو رفتم، چشمبسته، زیر پتویی که گرم نمیکرد، در انتظار هوایی که بدمد و بلندم کند. بیرون فشار بود و تو خلأ.
به روی خودش نیاورد و به روی خودم نیاوردم که آخرین باری که اینطور شده بودم، اینطور لرزان و شکسته، یک سال و چند ماه پیش بود، و آن نزدیکترین آدمی که میخواستم صدایش را بشنوم که میگوید من اینجام، من اینجام، نترس، خودش بود که از یکجایی به بعد نبود.
توی کتاب نوشته بود: «برای معین، و صلح پایدار پس از تمام جنگها»
***
دو زخم روی دستم دارم که جایشان خوب نمیشود. یکیشان مربوط میشود به آن روزی که خانهی تهران را تحویل دادیم و مجبور شدم برگردم قزوین که یک جایی وسط اسبابکشی کنار مچِ راستم برید و خون آمد و دویدم توی خانهی خالی از ما که بشویمش، و دیگری روی دستِ راست است و حتا نمیدانم چطور پیش آمده ولی مربوط میشود به روز دفاع ارشدم که در آن جلوی خانواده و چندتا دوستی که آمده بودند تحقیر شدم. هر دو تدریجی بود، از چند ماه پیشش قرار بود ما از آن خانه برویم و من هم میدانستم، ولی عزاداری نمیکردم، نمیجنگیدم، نشسته بودم منتظر تا آن روز برسد و بعد توی ماشین و تازه بفهمم که تمام شده و باید خودم را آمادهی دوری از کار و زندگی و بازگشت به خانه کنم ـ که هیچوقت نکردم. و میدانستم که پایاننامه پر از باگ و حفره است و حال نداشتم درستش کنم، انرژیام تمام شده بود و دلم میخواست دیگر کِش نیاید و هر چه زودتر، با سرهمبندی، تمام شود، اما انگار باید آن روز میآمد که یکی یک ساعت تمام به در و دیوار بکوبدم تا بفهمم چه کار کردهام.
***
شدهام آدمی که خونسرد زندگی خودش را روایت میکند تا یک وقتی یک چیزی (خودم؟)، تصادفی، سقوط کند. تا اوضاع از دستش در برود و به دیگران و خودش زخم بزند. و زخمها میمانند، حتا وقتی دردشان تمام میشود، خشکشده، گوشتآورده، محو، جایشان میماند.
اشتراک در:
پستها (Atom)