شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۵

سوای خون دلت در سبو چه می‌بینی؟

یک. آخرین داستانی که نوشتم و به نظرم خوب از آب درآمد، درباره‌ی یکی بود به اسم نوید که رفته سفر خارج مخ بزند و هر کاری می‌کند، نمی‌تواند. نوید قرار بود آدمی باشد بی‌جهت، گم‌شده در فرهنگِ hook up و خودمحوری که از فیلم‌های آمریکایی می‌آید، درگیر سکس و خودش، یکی که به عواقب کارهایش فکر نمی‌کند و جز خودش کسی را (واقعن) نمی‌فهمد، آن‌قدر درگیر خودش است و آن‌قدر رها در دریای احساسات متناقض، که نمی‌تواند خودش و رقت‌انگیزی‌اش را از بیرون ببیند. هر جا باد ببردش می‌رود و برنمی‌گردد به عقب نگاه کند ببیند چرا این‌جاست.

نوید بخشی از من است، بخشی خفته که اغلب تحت کنترل است، و هر چند وقتی یک بار سروکله‌اش پیدا می‌شود و نمی‌دانم باهاش چه کار کنم. چند وقت اخیر این‌جوری بوده‌ام؛ بی‌مهابا، غلط، ناتوان از کنترل احساسات و تسلیم به احساسات. احساساتِ متناقضم آن‌قدر قوی شده‌اند که همه‌ی توانم صرف مبارزه با آن‌ها می‌شود. راستش یادم رفته بود که احساسات چقدر می‌توانند پرزور شوند و خلأ چقدر می‌تواند خالی باشد. خلئی که از نوستالژی آینده می‌آید، آینده‌ای که در ذهنت ساخته بودی و به امید رسیدن بهش جلو می‌رفتی و ناگهان، نیست می‌شود و از حالا به بعد باید همین‌جور کورمال جلو بروی. شبیه به یک‌جور طلسم شوم است: یک چیز پرحجم و رنگارنگ یک‌هو محو می‌شود ــ و برنمی‌گردد.

دو. راه گریزی نیست. تنها راه همین است: رفتن در تاریکی، زندگی در خلأ، گام‌برداشتن بدون آن‌که بدانی پایت را کجا زمین می‌گذاری. نه می‌شود میان‌بُر زد، نه می‌شود از دور و برش رفت. باید از درونش بگذری. خوبی‌اش این است که آدم می‌داند خیلی‌ها این مسیر را رفته‌اند و تهش یک‌جوری یک جایی از تاریکی بیرون آمده‌اند. بدی‌اش این است که آدم می‌داند این‌ها یک‌جور دل‌خوش‌کنک‌اند؛ هیچ چیزی را سبک‌تر نمی‌کنند، هم‌چنان همه چیز غلیظ و تاریک است، هم‌چنان زور همه چیز از توی کم‌توان بیشتر است. تنها راه انگار همین است: مُشت بخوری و قبول کنی که توان چیزی نیست که ناگهان توی تو جمع شود.

سه. خیلی وقت است چیز خوبی ننوشته‌ام. خیلی وقت است کلن ننوشته‌ام. نوشتن برای من همیشه لنگرگاه بوده؛ هر چیزی که شود، هر چه که از دست برود، نوشتن همچنان هست. نه به عنوان روشی برای بغل‌کردن یا خالی‌کردنِ خود، به عنوان راهی برای بقا، برای تکیه، برای مبارزه، برای پر کردن خلأ. نکند از دستش بدهم؟

چهار. بعدش چه می‌شود؟ کِی ابرهای سترون ناپدید می‌شوند؟ کِی دوباره می‌توانم بنویسم؟ این گلوله‌ی آتش‌گرفته‌ای که دل است و باد می‌بردش سو به سو چقدر دیگر باید برود سو به سو تا آرام بگیرد؟

پنج. سفر چه تلخه در امتداد اندوه

چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۵

Into the great Unknown

یک‌جوری بود که انگار دل‌چرکین آمده مهمانی، از این‌ها که بالأخره تصمیم می‌گیرند بیایند و خوش بگذرانند. و خوش هم می‌گذرانند، با آدم‌ها گرم می‌گیرند، خوش‌وبش می‌کنند، سرشان گرم می‌شود، حتا پا می‌شوند می‌رقصند (هرچند تنهایی)، اما از یک جا به بعد حوصله‌شان سر می‌رود، مستی‌شان می‌پرد، می‌نشینند دم در، به ساعت نگاه می‌کنند، و دیگر آن‌جا نیستند: سرشان توی موبایل است، بی‌قرار اطراف را نگاه می‌کنند، از گرما شکایت می‌کنند، به ساعت نگاه می‌کنند، وقت بازی خودشان را می‌کشانند کنار، صدای آهنگ به نظرشان زیادی بلند است، هر لحظه برایشان سخت می‌گذرد، می‌روند توی اتاق دراز بکشند، دوباره می‌نشینند دم در، ساعت را نگاه می‌کنند، می‌گویند ساعت دوازده می‌روند، و مدام منتظرند ساعت دوازده شود و بروند، چای می‌خوری؟ نه می‌خوام برم دیگه، و آخرش دوازده‌نشده خداحافظی می‌کنند و می‌روند.

و فقط من و او در این مهمانی بودیم.
مهمانی تمام شده. من یک گوشه‌ای بالا آورده‌ام. روی میز لیوانِ خالی مانده و زیرسیگاری پر و ته‌مانده‌ی چرک‌موت غذا، سیگارها روکش مبل‌ها را سوزانده‌اند و پنبه‌‌ها از زیر روکش زده‌اند بیرون. یکی باید بیاید آشغال‌ها را بریزد دور، جاروبرقی‌ای باید خرده‌ریزها را جمع کند، من باید بالأخره خوابم ببرد، هرچند سبک و مشوش و بی‌قرار، و بعد باید بیدار شوم، و راه بیفتم، هرچند با درد، سنگین، پا کِشان.

سه‌شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۵

داشت می‌گفت آخر داستان حس کردم بهم رو دست زده‌ای، می‌گفت بازاری جمعش کرده‌ای، می‌گفت من این همه روایتِ خونسرد و دقیق گوش دادم، آن وقت آخرش را این‌طور دراماتیک کردی؟ چرا قبلش را خونسرد روایت کردی؟ یا این، یا آن. یا دراماتیکش کن، یا همه جا خون‌سرد بمان. گفتم همین‌جوری بود، گفتم تا یک جایی این‌ها بی‌حس‌اند به اتفاق‌ها، تا بزرگ نشود نمی‌فهمند چه اتفاقی افتاده. انگار باید فاجعه ملموس شود تا احساس شود. گفتم یک همچین چیزی.
هفت هشت ماه بود ندیده بودمش. دو هفته برگشته ایران، قرار است عروسی کنند و دوباره هر کدام‌شان بروند یک سر دنیا تا چند ماه دیگر، معلوم نیست چند ماه، یکی‌شان برود پیش یکی دیگر. وضع نامعلوم من را هم که به این معادله اضافه کنی، معنایش این می‌شود که معلوم نیست دیگر کِی و کجا هم‌دیگر را ببینیم. بهم کتابی داد که کلی درباره‌اش با هم حرف زده بودیم، مجموعه‌ای از داستان‌های جنگی، در دوره‌های مختلف ادبی.
آخرش هم‌دیگر را بغل کردیم و گفت دیگه کجا ببینمت؟ گفتم نمی‌دونم، گفتیم مراقب خودمان باشیم. 

***

شب، نشسته توی ماشین گیرکرده در ترافیک نیمه‌شعبان، خیره به آدم‌هایی که شیرینی و شربت پخش می‌کردند، گفتم هفته‌ی پیش فرو پاشیدم. کلمه‌ی دقیقش را نمی‌دانم. گفتم از فلان‌جا و بهمان‌جا فشار بود، استرس این و آن بود، تنهایی و غم و دل‌تنگی و فشار بود و همه این‌ها حس نمی‌شدند، آن‌قدر حس نمی‌شدند، مگر یک شب که از سر کار آمدم خانه و حس کردم دیگر نمی‌توانم. لرز کردم، گریه کردم، می‌دانستم نباید با کسی حرف بزنم ولی چنگ می‌انداختم که با کسی حرف بزنم، می‌مردم که به یک جایی، یک چیزی، وصل شوم، هرچقدر لوس و مصنوعی و دور، و همه جا تاریک و ساکت بود، یک‌هو پکیدم، انگار از تو مکیده می‌شدم، همان‌جور که یک کیسه‌ی خالی تحت فشار بیرون مچاله می‌شود، مچاله شدم و در خودم فرو رفتم، چشم‌بسته، زیر پتویی که گرم نمی‌کرد، در انتظار هوایی که بدمد و بلندم کند. بیرون فشار بود و تو خلأ.

به روی خودش نیاورد و به روی خودم نیاوردم که آخرین باری که این‌طور شده بودم، این‌طور لرزان و شکسته، یک سال و چند ماه پیش بود، و آن نزدیک‌ترین آدمی که می‌خواستم صدایش را بشنوم که می‌گوید من این‌جام، من این‌جام، نترس، خودش بود که از یک‌جایی به بعد نبود.

توی کتاب نوشته بود: «برای معین، و صلح پایدار پس از تمام جنگ‌ها»

***

دو زخم روی دستم دارم که جایشان خوب نمی‌شود. یکی‌شان مربوط می‌شود به آن روزی که خانه‌ی تهران را تحویل دادیم و مجبور شدم برگردم قزوین که یک جایی وسط اسباب‌کشی کنار مچِ راستم برید و خون آمد و دویدم توی خانه‌ی خالی از ما که بشویمش، و دیگری روی دستِ راست است و حتا نمی‌دانم چطور پیش آمده ولی مربوط می‌شود به روز دفاع ارشدم که در آن جلوی خانواده و چندتا دوستی که آمده بودند تحقیر شدم. هر دو تدریجی بود، از چند ماه پیشش قرار بود ما از آن خانه برویم و من هم می‌دانستم، ولی عزاداری نمی‌کردم، نمی‌جنگیدم، نشسته بودم منتظر تا آن روز برسد و بعد توی ماشین و تازه بفهمم که تمام شده و باید خودم را آماده‌ی دوری از کار و زندگی و بازگشت به خانه کنم ـ که هیچ‌وقت نکردم. و می‌دانستم که پایان‌نامه پر از باگ و حفره است و حال نداشتم درستش کنم، انرژی‌ام تمام شده بود و دلم می‌خواست دیگر کِش نیاید و هر چه زودتر، با سرهم‌بندی، تمام شود، اما انگار باید آن روز می‌آمد که یکی یک ساعت تمام به در و دیوار بکوبدم تا بفهمم چه کار کرده‌ام.

***

شده‌ام آدمی که خون‌سرد زندگی خودش را روایت می‌کند تا یک وقتی یک چیزی (خودم؟)، تصادفی، سقوط کند. تا اوضاع از دستش در برود و به دیگران و خودش زخم بزند. و زخم‌ها می‌مانند، حتا وقتی دردشان تمام می‌شود، خشک‌شده، گوشت‌آورده، محو، جایشان می‌ماند.

جمعه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۵

«من انتظار نداشتم با این برف محض روبه‌رو شوم»

 

خیال می‌کردم نیم ساعت اولی که اولین کتابم را دستم می‌گیرم لحظاتِ خاصی باشند، خیال می‌کردم ورق می‌زنم و از دیدن کلمه‌های آشنا (این بار روی کاغذ) به وجد می‌آیم، به اسم خودم نگاه می‌کنم و لذت می‌برم، به عطفش دست می‌کشم و از واقعی‌بودنش کیف می‌کنم. ولی این‌طوری نبود، ورقش زدم، چند تا ریزه‌کاری را که قرار بود درست شوند چک کردم، و همین. واقعن همین. بعد سرفه‌هایم برگشتند. ازش عکس گرفتم که این لحظه‌ها را ثبت کرده باشم، بعد دیگر اتفاق خاصی نیفتاد.
توی خانه خبرش را پخش کردم و جواب تبریک‌ها را دادم و سرفه کردم. مثل سگ سرفه می‌کردم. دوستم از آن سر دنیا پیغام می‌داد که نمون خونه، برو جشن بگیر. می‌گفت یک لحظه مکث کن و به خودت افتخار کن، می‌گفت  یو دید ایت. فکر کردم باید آن سیگار باشکوهی که این‌جور موقع‌ها می‌کشند و لبخند رضایتی به لب می‌آورد روشن کنم. روشن کردم و با پُک اول افتادم به سرفه‌های پیاپی. آخرش آن‌قدر سرفه کردم که بالا آوردم.
آن لحظه‌ی طلایی، لحظه‌ی شکوه و افتخار با لبخند بر لب، پریشب فرارسید. ساعت دو و سه‌ی شب بود و خوابم می‌آمد، ولی نمی‌خواستم بخوابم. توی همان حالِ خواب‌آلودگی کتاب را برداشتم و ورق زدم. خواندم. کلمه‌های خودم را خواندم و حس کردم این‌ها واقعی‌اند. جسم دارند. وزن دارند. خودم را گذاشتم جای خواننده‌ی احتمالی و  فکر کردم نه، واقعن خوب نوشته شده‌اند. پا شدم و زدم پشت خودم، گفتم آفرین جوون. همه‌ی این‌ها کلن چند ثانیه بود. بعدش دیدم یک‌جا یک کلمه‌ای را حذف کرده‌ام که لازم بود باشد، بعضی جمله‌ها خیلی بی‌ریخت شده بودند، یک داستان به‌کل بی‌معنا به نظر می‌آمد. بچه‌ام شد بچه‌ای نارَس و کج‌وکوله‌؛ حالاواقعی‌شده، در آغوش من، انگار ناقص، که هر چند به نظر خودم زشت و بدترکیب می‌آید اما امیدوارم این فقط نظر خودم باشد و حالا که به‌دنیاآمده، دیگران هم در آغوشش بگیرند و بگویند چه خوشگله، و من هم باورم شود که خوشگل است و فکر کنم شاید هم آن‌قدر که من فکر می‌کنم دست‌وپاچلفتی و لنگ نباشد، شاید راه بیفتد و به جاهایی برسد، دور از دسترس من.

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۵

زخم سر باز

جینن وِرلی
 
تو یک زخم سر بازی 
یک شات اضافه‌ی تکیلا
گره‌ی گوریده‌ی مو که باید بریده شود

تو آن موبایلی که در سکوت تئاتر زنگ می‌خورد
سنگ‌ریزه‌ی گیرافتاده در کف کفش
تکه‌ناخن خونی و آویزان
تو فقط همین یه دفعه‌ای

تو صندل‌ای در توفان
نعوظ از دست‌رفته‌ی پسر
خودکار خشک‌شده
تو کابوس شبانه‌ی پدرم
سراب مادرم
تو چِتیِ دیوانه‌واری
و خلاصه،
تو یک فکر ناجوری

تو تبخالی، با وجود کاندوم
تو خودم کارمو بلدم‌‌ای
تو تکه‌های چوب‌پنبه‌ای، شناور در گیلاس شراب
تو صبح فردایی هستی
که یکی که نامش یادم نیست
هنوز در تخت من است
تو سوراخی در چکمه‌ام
ویبراتور بی‌باتری
تو خفه‌شو، بوسم کن‌ای

تو برهنه‌ای با جوراب
خط چشم سُریده از گونه‌های خندان
تو آن مرد اشتباهی که برایم نوشیدنی می‌خرد
تنها غلط چاپیِ کتاب درخشان
حرف‌های قشنگ قبل از سکس خطرناک
همکار متأهل
انگشت بی‌هوا به میز خورده

تو نه جدیدی نه عجیب
نه باهوشی نه زیبا
تو یک فکر ناجوری
ستاره‌ی راک نشسته در صندلی عقب تاکسی
چس‌فیل سوخته
جنس اعلا، نصف قیمت

تو تمام آن‌چیزی هستی که من می‌خواهم
تو آن شعری هستی که من نمی‌توانم بنویسم
کلمه‌ای که نمی‌توانم ترجمه کنم
تو یک زخم سر بازی
یک نام
که طاقتش را ندارم
به زبان بیاورم

پی‌نوشت: Exit Wound رو خیلی وقت پیش یکی تو گوگل‌ریدر شر کرده بود، توی این چند سال گاهی تصویرهاش بی‌هوا می‌اومد تو ذهنم. دیشب یادش افتادم و دوباره خوندمش، هوس کردم ترجمه‌ش کنم ببینم فارسیش چطوری می‌شه. این نتیجه‌ی تلاش یکی دو ساعته‌ی منه.


چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۴

مرغان خفته در لعاب کاشی‌ها

این لابد سخت‌ترین مرحله‌ی چاپ کتاب است: آخرین بار خواندن آن‌چه چند سال پیش نوشته‌ای. کلماتم برایم بی‌معنا شده‌اند، نمی‌فهمم‌شان، یادم نمی‌آید چرا این‌ها را نوشتم. هنوز می‌توانم برای خودم دلیل ردیف کنم و از تک‌تک داستان‌ها دفاع کنم، ولی نمی‌توانم این حس را انکار کنم که دیگر چیزی از این کلمه‌ها نمی‌فهمم. از من جدا شده‌اند، ولی همه‌شان را به یاد دارم. مسئله همین است: کلمه‌ها را یادم هست، جمله‌ها را یادم هست، ولی حس‌شان را فراموش کرده‌ام. یادم هست که می‌خواستم با کلمه‌ها و حروف، آدم‌هایی بسازم و قصه‌هایی تعریف کنم و حس‌هایی منتقل کنم، ولی بدبختی این‌جاست که هیچ چیز به من (که حالا می‌خوانم‌شان) منتقل نمی‌شود. من نزدیک‌ترین و دورترین آدم به این کتاب هستم. یک زمانی نویسنده‌ی این کلمه‌ها بودم و تک‌تک کلمه‌ها را می‌فهمیدم، شاید هم یک زمانی خواننده‌اش بشوم و بعضی چیزهایش را بفهمم و حتا ازش لذت هم ببرم. ولی حالا انگار هیچ نسبتی باهاش ندارم: نه نویسنده‌اش هستم، نه خواننده‌اش.