دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸
چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸
هشتادوهشت که شروع شد
«بهار نیامده، سال عوض شده بود. یک شب از عید دیدن که برمیگشتیم، به خاطر سرما تا ماشین دویدیم. سوار ماشین که شدیم، تازه لرزمان آغاز شد. همهی نوروز آن سال همین بود. یا سرما بود یا لرز سرما...»
یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸
پلکان
بیبیست پله در پایین
بیهیچ آسمان در بالا-
پلهای
بینرده و
بیحفاظ.
شمس لنگرودی
سهشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۸
تکهپاره
توضیح دقیقش سخت است. ولی باید اینطور میشد. چارهی دیگری نداشتم. راه برگشت نداشتم. توان کار دیگری هم نداشتم. یعنی اصلاً دست من نبود. من فقط میخواستم از این توفان هر روزه نجات پیدا کنم. هر جور دیگری را که امتحان کردم، نشد. منظورم این است اگر بادکنک باشید، وقتی بیش از حد پُر شده باشید، فوت آخر هم که باشد، خب دیگر چارهای ندارید، کارتان ساخته میشود. خودتان باید درک کنید که این اتفاق باید میافتاد. من باید میترکیدم و باید این طور پخشوپلا میشدم.
یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸
پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷
حوصله
خلاصهاش میشود اینکه من به شمای خوانندهی اینجا حق میدهم که حوصلهتان از حال همیشه بد من سر رفته باشد. حوصلهی خودم هم سر رفته. پس تا آنجا که میتوانم دیگر اینجا از اینکه حال خوش یا ناخوشی دارم نمینویسم. اگر کسی هم خواست بداند، خُب میپرسد دیگر. هوم؟
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷
هشتادوهفت داشت تمام میشد - دو
«...آن روزها فکر میکردم میتوانم همینجور ادامه دهم. ولی نتوانستم. بیخیالیام حبابی بود که با کوچکترین ضربه تق صدا داد و ترکید. میتوانستم باز بنشینم دلیل ردیف کنم که فلان شد و بهمان شد که همه چیز خراب شد. و این کار را هم کردم. ولی بعد که بیشتر فکر کردم، دیدم من حق نداشتم. من باید همانطور میماندم. همانطور که گفته بودم. بعد به این فکر کردم که من هیچوقت آنقدر که باید خوب نبودهام. هیچوقت آنقدر که باید دوست خوبی نبودهام، آنقدر که باید فرزند خوبی نبودهام، آنقدر که باید صبور نبودهام، آنقدر که باید لجباز نبودهام. همیشه کم بودهام، همیشه کم داشتهام.»
