خوابی. من نمیدانم تو چهطور میخوابی، احتمالن طاقباز دراز کشیدهای و به سقف نگاه کردهای تا خوابت ببرد، ولی حالا باید خودت را مچاله کرده باشی. نمیدانم که نور ماه و چراغ از پنجرهی اتاقت پهن شده تو یا نه، افتاده روی صورتت یا نه. چراغ اتاق من روشن است و وقتی خاموش میشود که تهرنگی از روز از پایین آسمان بالا آمده باشد. نصف شب مامان غرغر کرد که چرا کولر خاموش است و پنجره بسته است و پا شد رفت تو آشپزخانه خوابید، نیمساعت بعد بابا پا شد گفت مامانت سروصدا کرد بیخواب شدم. بعد هر دو خوابشان برد. دیشب که از استخر آمدم جفتشان تو اتاق خواب بودند ولی تا من وارد شدم گفتند اومدی؟ بعد گفتند آشنا ندیدی؟ بعد گفتند یعنی تنها شنا کردی همهش؟ دیشب هی عرض استخر را کرالپشت میرفتم که تنها شنایی است که بلدم، چون نفسگیری بلد نیستم. یک بار خواستم کل عرض را کرالسینه بروم، وسطهاش نفسم گرفت و سرم را که آوردم بیرون نشد نفس بگیرم و بدتر تعادلم به هم خورد و یکهو خودم را وسط استخر دیدم. دنبال چیزی میگشتم که بهش تکیه کنم. کاش بودی. چند بار خواستم آنجور که گفتی شیرجه بزنم ولی ترسیدم و آخرش مدل خودم پریدم توی آب و کف پاهام را چسباندم روی زمین و فوت کردم تا حبابها بالا روند و من هم نفسم کم بیاید، بعد دستوپا زدم تا برگردم بالا. روی آب میخوابیدم و به خودم فکر میکردم میان آن آب و میان همهی چیزهایی که توش گیر کردهام. کاشیهای مربعی سقف همه یکشکل بودند و نوری از لرزش آب افتاده بود روشان.
حس میکنم زیادی خودم را انداختم تو شلوغی و فشار، دوباره باید برگردم تو لاک خودم. حس میکنم امروز ادامهی دیروز است و انگار هیچ روزی تمام نمیشود و فقط کمکم میچکد تو روز بعدی. حس میکنم دارم باد میکنم و با یک اشارهی سوزن میترکم. باید نفس بگیرم تا تعادلم از دست نرود، باید به خودم وقت بدهم. راستی موهام بیشتر شده و دیگر حس نمیکنم کلهم مثل کیوی کال است. الان شبیه به این موکتها شده که میشود روش خوابید. حالا فردا خودت میبینی و میتوانی روش دست بکشی. دلم برایت تنگ شده، خوشحالم که فردا میبینمت. کاش فردا از آن روزهای کوفتی نشود که توش نمیتوانیم حرف بزنیم و بالأخره با هم حرف بزنیم. حالا که فکرش را میکنم خیلی غمانگیز میشود اگر فردا هم نشود حرف بزنیم و دلتنگی و کرختی نشت کند به روزهای بعد.
شب هنوز حل نشده در روشنایی روز. تو هنوز خوابی.
دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۰
برگها هر سال دفن میشوند و کسی نمیداند که من رفتهام
یکشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۰
Tiding of Comfort and Joy Really Sucks
از در و دیوار خانه عکس میریزد. مامان و بابا هر چی قاب عکس داشتیم و داشت تو کشوها خاک میخورد انداختهاند به کار. عکسهای همان چندتا قاب عکس کوچکی هم که افتاده بودند به کار عوض کردهاند و جاش عکسهای نو گذاشتهاند. عکسی که برادر بزرگم با عروس اوّل روز نامزدیاش در آتلیه گرفت و در آن عروس اوّل گوشهی دامنش را گرفته بالا و آتلیه هم بکگراندش طرح مِلویی گذاشته، کنار آیفون جای نقاشی فرشچیان را گرفته. عکس دو نفری برادر وسطی با آن یکی عروس آمده روی اوپن آشپزخانه جای آن عکس خانوادگیه که در آن قد من به زور به اوپن میرسید، کنارش عکسی است که من از عروس دوم در عقد گرفتم و چون تابلوهه دو وری است، آنورش عکسی است که از عروس اوّل گرفتم. روی هر کدام از دو بوفهی پذیرایی عکس تکی هر عروس، عکس دو نفری هر عروس و داماد و یک عکس همینجوری دیگر گذاشتهاند که در یکیش ما پنج نفر دور تاب جمع شدهایم، من و دو عروس و داماد. مامان و بابا هر چند وقت یک بار به من میگویند بیا عکسها را نشان بده ببینیم کدام را بدهیم چاپ. هر بار عکسها را میبینند با همان ذوق اوّل دربارهش حرف میزنند؛ چه خوشگل شده این عکس، ولی آرایشگره خوب درستش کرده بود، بچهم یه ذره صورتش پُر شه خیلی خوشتیپ میشه، از این دوتا چاپ کنیم یکیشو بدیم به مامانبزرگ، اینها رو باید بریزی رو فلش بدیم به یارو؟ بعد عکسها را میدهند چاپ و میبینند قابها تمام شده و نمیدانند چه کارشان کنند، یک عکس از قابهای قدیمی را برمیدارند میچپانند توی آلبوم یا زیر شیشه و جاش یکی از این عکسهای جدید را میگذارند، قرار مدار میگذارند که بروند قاب جدید بخرند، قابی را که در آن لوح تقدیر از بابا بوده برمیدارند و توش چهارتا عکس میگذارند. حالا که عکسها را نگاه کنی، انگار قبل از این شش ماه خانوادهای وجود نداشته، انگار قبل از این همه مُرده بودیم.
پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰
موجها
دیروز نشسته بودم توی اتوبوس و جستوجوم را میخواندم. پروست کتاب را رسانده بود به جای محبوبش. قرار بود سونات ونتوی در یک مهمانی نواخته شود و نخوانده مطمئن بودم که به محض آنکه سونات شروع شود، راوی غرق در خاطراتش میشود، هر جملهی سونات را تفسیر میکند و ربط میدهد به هزارتا چیز، حتمن یادی هم از عشق سوان خواهد کرد. پردهی اتوبوس اذیت میکرد، میآمد روی کتاب و خشخش میکرد. آفتاب هم گرم بود، واقعن گرم بود. خلاصه، در همین احوال بودم که شنیدم یکی زنگ زده به رادیو و درخواست میکند که آهنگ دریای بیژن خاوری را پخش کنند. دوزاریام نیفتاد. آهنگ را که پخش کردند، یعنی آنجایی که بیژن خاوری خواند وقتی که پا میذاره، دریا به روی شنها، کتاب را بستم. صدا کم میآمد و من هم متأسفانه آخر مردانه نشسته بودم. چهرهی بیژن خاوری یادم آمد که با کلهی کچل و شکم قابل توجهاش، میایستاد کنار دریا و دستهاش را بالا و پایین میبرد. یاد وقتهایی افتادم که تلویزیون از هر فرصتی استفاده میکرد تا این آهنگ را پخش کند، قبل از اخبار، بین دو نیمهی فوتبالها، بعدازظهرهای رخوتناکی که مامان و بابا میخوابیدند و من با صدای کم تلویزیون میدیدم. خاطرهی آن روزها، مثل یک قاشق نسکافه که در آب جوش رنگ میگیرد و رگههایش آرام پایین میآیند، در ذهنم پخش میشد. آن روزها پرسپولیس با پلیاکریل بازی میکرد، مهدویکیا به هامبورگ رفته بود و مامان و بابا در اتاق خواب بودند و صدای تلویزیون کمی بلندتر از پچپچ بود. انگشتم لای کتاب مانده بود، بیژن خاوری میخواند یاد تو در دلِ من طوفان به پا میکنه، تلویزیون موجهایی را نشان میداد که فرود میآمدند و من، نشسته در اتوبوس داغ، فکر میکردم که حتا مزخرفترین چیزها هم اگر تکرار شوند، خاطرهانگیر میشوند.
دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۰
Chaos
خیلی وقت است کار خاصی نکردهام. صداهای زیادی میشنوم و نمیتوانم هیچکدام را ساکت کنم. تا میخواهم بر چیزی تمرکز کنم، صدای دیگری بلند میشود و ذهنم را میگیرد و صداهای دیگر آن زیر برای خودشان وزوز میکنند. تا چیزی برای نوشتن پیدا میکنم، شک می کنم. این همان چیزی است که میخواستم بنویسم؟ چیز دیگری میخواستم بگویم و جرأتش را ندارم؟ من کجای این نوشتهام؟ بعد اصلن میمانم که چه چیزی میخواستم بگویم. فکر و نوشتهام کش پیدا میکند، ناقص میماند و اگر کامل شود، چیزی هشلهفت از آب در میآید. نمیتوانم روی چیزی خاص مکث کنم و بقیهی چیزها را راه ندهم. تکهتکههای من پخش میشود در هر تکهی نوشته، محو و سرسری. مثل وقتهایی که سرعت شاتر را پایین میآوری و حرکتها در عکس میافتند و آدمها محو میشوند، چیزی قابل تشخیص نیست و آنقدر چیزهای ناخواسته وارد عکس میشود که هیچکس نمیفهمد منظور کدام بوده.
من نیاز دارم که کار بزرگی بکنم یا کار کوچکی را کامل بکنم. نیاز دارم چیز خوبی بنویسم. بنویسم و بعد که خواندمش حس کنم که کارم را انجام دادهام، حس کنم توانستهام از این آب گلآلود ماهی بگیرم. دستِ کم یکی از صداها قطع میشود. نیاز دارم سر نخی در میانِ گرههای درهم و برهم پیدا کنم. پیدایش که کردم، از بین گرهها میگذارنمش و گرهها باز میشوند و سر دیگر نخ پیدا میشود. آن وقت میافتم روی روال. صداها را از هم جدا میکنم، اضافیها را بیرون میریزم و برمیگردم به زندگی. فقط نیاز دارم چیزی پیدا کنم، بعد خانههای سفید جدول پُر میشوند، فقط باید بتوانم درست ببینم، یک خانه که پُر شود، بقیه را میشود حل کرد.
یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰
خاطرات نوروز
دوشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۹
شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۹
از این تکرار و اون آوار
استرسی که در طول دیدن «دربارهی الی...» بهم وارد شد، تا چند ساعت بهتزدهام کرده بود. جزئیاتِ زیاد فیلم را در مرورهام کشف میکردم و لذت میبردم. اما چند ماه بعد، کمکم سؤالی که از اوّل تو ذهنم مانده بود، برام بزرگ شد و انقدر بزرگ شد و بیجواب ماند که شد نقطهی ضعف فیلم: چرا فیلم انقدر قاطع قضاوت میکند؟ فیلمی که مدام تماشاگر را در شرایط قضاوت قرار میدهد، بهش رو دست میزند و تمام زورش را میزند که بگوید قضاوت به راحتی ممکن نیست، چرا یکهو با شتاب زیادی شخصیتهایش را محکوم میکند و میکوبد؟ این نقض غرض نیست؟
«چهارشنبهسوری» خوشبختانه قضاوت نمیکرد. ولی این اتفاق برایاش جور دیگری افتاد. کمکم که از شلوغی فیلم فاصله گرفتم، به نظرم ترانه علیدوستیاش –اسمش چی بود؟ روحی؟- بیشازحد خنثا آمد. تو زندگی اینها سرک میکشید و میرفت بیرون، هیچ کاری نمیکرد. یک راویِ منفعل بود. گاهی خبرچینی میکرد، که آن هم برای پیشرویِ فیلم بود.
«شهر زیبا» را با کامپیوتر دیدم. با فیلم گریه کردم؟ یادم نمیآید، فکر نمیکنم، اگر قرار به گریه بود با صحنهی آخر چهارشنبهسوری راحتتر میشد گریه کرد. یادم هست تکهای که پسره با رییس زندان حرف میزند و رییسه سؤالپیچش میکند که عشق را میشود فراموش کرد یا نه، چند بار دیدهام. صحنهی حلقهبیرونآوردنِ دختره را هم. از شهر زیبا زودتر از بقیه فاصله گرفتم. مایههای زورچپونی داشت. برای تأثیرگذاری بیشتر، کلاف قصه را انقدر به هم میپیچد که نتواند باز کند. آخرش یک پایان باز قرار است به دادِ فیلم برسد، که نمیرسد. کلاف خودبهخود گره نخورده، فرهادی گرهاش زده و نمیتواند بازش کند.
«جدایی نادر از سیمین» فیلم خوبیست. حداقل اینکه اشکالهای فیلمهای قبلی را ندارد. فرهادی هیچکدام از طرفین را محکوم نمیکند، برای کسی دل نمیسوزاند. هیچ شخصیتی اضافه نیست، منفعل نیست، همه واکنش نشان میدهند. مثل چهارشنبهسوری طبقهی فقیر فقط تو خانه نمیچرخند، آنها هم آدماند، میفهمند. و با وجود آنکه موضوعش به شهر زیبا نزدیک است، بدبختیِ هیچکس را خیلی گنده نمیکند، قصه را به سمتی نمیبرد که فقط پایان باز به دادش برسد.
ولی چیزی که از قبل از دیدن فیلم تو ذهنم وول میخورد، این است که جدایی نادر از سیمین برای فرهادی حرکت رو به جلویی هست یا نه؟ فکر نمیکنم. فرهادی هنوز رویهاش را عوض نکرده. جنسِ سؤالهایی که فیلم مطرح میکند شبیه به فیلمهای قبلی است، فیلم مثل قبلیها پیش میرود و حتا بعضی صحنهها هم آدم را یادِ فیلمهای قبلی میاندازد. همین است که در برخورد اوّل، با وجود کوبندهبودن، شگفتانگیز نبود.