سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۰

آتش‌فشان

هر بار که می‌بینمش تغییری کرده؛ موهایش داشت دوباره مشکی می‌شد، یک پرده چاق‌تر شده بود -دست‌ها، دست‌های کوچکِ تپل- و جای لنز عینک زده بود. با عینک بیش‌تر شبیه به تصویرِ به‌روزنشده‌ی ذهنم شده بود، شبیه به همان دختر سال اول دانشگاهی که با هم می‌رفتیم مؤسسه‌ای که به چهارنفر بدبخت‌تر از خودمان مشاوره‌ی کنکور بدهیم. در آش‌پزخانه‌ی کافه ایستاده بودم -آش‌پزخانه آبی و کوچک بود، روی بُردش دستورهایی نوشته شده بود، چیزهایی برای یادآوری، دست‌خط بازی‌گوش بود و می‌شد حدس زد که نویسنده‌اش وقتِ نوشتن سعی داشته صمیمیت و باحال‌بودنش را هم به دست‌خط منتقل کند- نگاهش می‌کردم، چیزکیک را برید و روی بشقاب چید و در حبابی‌اش را گذاشت، گفت که نان‌تست بزرگ بگیرند بیارند، به هم‌کارش که موهای فر داشت و سبیل داشت و عینکی بزرگ با قاب نازک سیاه داشت، گفت که به خیارها دست نزن، خودم رنده‌شان می‌کنم. سر لیمو را می‌کند و شیپور کوچکی توش می‌کرد، شیپور می‌چرخید، آبِ لیمو حباب می‌کرد و با فشاری کوچک کل دهانه‌ی شیپور را می‌گرفت و خالی می‌شد توی ظرف. لیمویی دیگر. آن بیرون داشت تئاتری اجرا می‌شد و ما به زحمت صداش را می‌شنیدیم. لایه‌های صداهای نامفهوم آدم‌ها، سکوت، سکوتِ من. کلن ده نفر آمده بودند تئاتره را ببینند و سه چهار نفر اجرایش می‌کردند. ماجرای تئاتره فکر کنم این بود که کارگردان تئاتری دیر به اجرا می‌رسد و نمی‌تواند برود تو. از همان پشتِ در -و در کافه‌تریای دم در تئاتر- توصیه‌های لازم را می‌کند (می‌خوام الان نور فید شه، چرا آهنگ پخش نمی‌شه؟) قصه‌ی دیگری هم در جریان بود که انگار این بود: زنِ کارگردان با وکیلی روی هم ریخته بود و کارگردان نمی‌خواست طلاقش دهد. فکر کردم باید از دید زدنِ تصویر چلانده‌شدن لیموها دست بردارم، چیزی بگویم. گفتم: «واسه چی آب‌لیمو می‌خوای؟» گفت: «شربت لیمو. موخیتو می‌گن؟» دستش را مکید. زخم شده بود و لیموها می‌سوزاندش. دوباره گشتم. باید چیزی گیر بیارم که بگویم و حرف ادامه پیدا کند، خط ممتدِ حرف. باید خودم را بچلانم که حرفی حباب‌کنان بزند بیرون. دوتا لیموی دیگر برداشت و حلقه‌حلقه‌شان کرد -وقتی دیدم لیمو برمی‌دارد خواستم کمکش کنم که دستش نسوزد، فکر کردم تا بخواهم دستم را بشویم و بگویم که بده‌شان به من، کارش را کرده تمام شده و حرفِ من شده تعارفی بیات و بی‌رمق. تئاتره به جایی رسیده بود که انگار لپ‌تاپی که قرار بود موسیقی تئاتر در تئاتره را پخش کند، خاموش شده بود و بازیگری که نقش کارگردان را بازی می‌کرد این بیرون داشت تو سر خودش می‌زد، زنگ زد به یکی و گفت الآن فلانی برایت آهنگ می‌زند و میکروفون را بگیر جلوی گوشی که همین بشود موسیقی متنِ اجرا و بعد صدای گیتار آمد -ارتعاش آرام سیم‌ها به نوبت؛ تکرار، تکرارِ همان ریتم. فکر کردم بی‌چاره‌ها حتمن این صحنه‌ی مسخره در ذهنشان بوده و کلی فکر کرده‌اند که چه‌طوری بچپانندش توی تئاتر و یکی مثلن گفته می‌شود لپ‌تاپ خاموش شود (لابد فقط همین یک لپ‌تاپ هم آن‌جا بوده، شارژرش هم نبوده) صحنه‌ی غم‌انگیزشان از فرط رقت‌آوری غمگینم کرد. پرسید: «چی کار می‌کنی معین؟» گفتم: «هیچی، می‌رم دانشگاه.»، «تموم نشده درسِت؟»، «نه هنوز.» تئاتره تمام شد، همان ده نفر دست زدند و یکی از اعضای گروه گفت که خیلی لطف کردید که شبِ چهارشنبه‌سوری آمدید کار ما را ببینید و در نهایت اجرای امشب را تقدیم کرد به تماشاگران.
وقتِ رفتن از بیرون از لابه‌لای میزها -رومیزی‌های چهارخانه‌ی قرمز و سفید، صندلی‌های چوبی، خاطره‌ی گنگ کافه‌آنتراکت سوخته‌- دوباره نگاهش کردم. تکیه داده به پیش‌خوان، دست تکان می‌داد، پشتش انواع قهوه بود و تخته‌سیاهی بزرگ بالای سرش بود که مِنوشان بود. لب‌خند زد و باز دست تکان داد. بعد بیرون آمدم و پله‌ها پیچ خوردند و آسمان سفید پیدا شد. فکر کردم که اگر الآن، همین‌جا، آب شوم و لابه‌لای این کاشی‌ها نفوذ کنم، چه می‌شود؟ اگر نبودم و خاطره‌ای چیزی هم از من نمی‌ماند، چه می‌شد؟ چهار نفر کم‌تر می‌خندیدند، تو اعتماد به نفست بیش‌تر می‌ماند، بابا کم‌تر عصبانی می‌شد، مامان خیالش راحت‌تر بود، دیگر چی؟ ابرها را نور قرمزی پاره کرد که از پشت ساختمان‌ها بالا می‌آمد؛ آن بالا ترکید و قطره‌هایش پاشید، حس کردم قطره‌ها می‌ریزند روی سرم.

یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۰

من تو هر جمعیتی نالان شدم

قرار است آخر هفته با هفت‌نفر دیگر برویم شمال و من چند روز است هی از خودم می‌پرسم که آیا می‌توانم سه چهار روز تحملشان کنم یا نه. خب، مسأله این نیست که قابل تحمل نیستند یا معاشرت با آن‌ها سخت است، مسأله این است که هر جمعِ دیگری هم که بودند، یعنی هر جمع دیگری هم که تا به حال در آن بوده‌ام و دیده‌ام، چه فامیل چه دوست، بعد از یکی دو روز برام به شدت حوصله‌سربر شده است. این مشکل را خیلی در دیگران ندیده‌ام، یا دستِ کم این‌قدر که برای من پررنگ است برای دیگران نبوده. کجای کار می‌لنگد، چی باعث می‌شود که بودن در جمع معذبم کند، بیازاردم، در شرایطی که با هر کدام از آدم‌هایش می‌توانم به راحتی حرف بزنم؟ شاید دلیلش این باشد که جمع‌شدن آدم‌ها معمولن باعث می‌شود ویژگی‌های مشترکشان پررنگ‌تر شود. شما در هر کسی بالأخره نقطه‌ی مشترکی پیدا می‌کنید که سر آن با هم معاشرت کنید (تازه اگر همان هم پیدا شود)، ولی خیلی بعید است که پنج‌نفر آدم ویژگی‌های مشترکِ قابل تحملی داشته باشند. این‌جوری می‌شود که یا چیز مشترکی کلن نیست و جمع به جنگولک‌بازی می‌افتد که معلوم نشود به هم نمی‌آیند یا آن چیز مشترک می‌شود تمام آن جمع.

***

تصور کنید آدم‌هایی را که یک‌جور شوخی می‌کنند، یک‌جور فکر می‌کنند، یک‌جور لباس می‌پوشند، یک‌جور حرف می‌زنند، یک‌جور می‌رقصند، یک‌جور رؤیا می‌بافند. هر کس می‌خواهد خودش باشد و خودش است، اما از دور که نگاه کنی، همه را یک‌جور می‌بینی، هر کس خودش است، اما مثل دیگران. این تصویر است که می‌آزاردم. حالا که فکر می‌کنم -و کمی هم بیش‌تر روی کی‌بورد قوز کرده‌ام- می‌بینم که بیش‌ترِ عمرم داشتم از همین فرار می‌کردم. از این‌که تکه‌ای از این تصویر باشم. یعنی اگر یکی از بالا ببیندمان، من را یکی ببیند مثل بقیه. هر وقت بیش‌تر در این موضوع دقیق می‌شوم -دارم سریع‌تر و پراشتباه‌تر تایپ می‌کنم، هی برمی‌گردم عقب، کرسر را می‌بینم که هلک‌هلک برمی‌گردد، پاک می‌کند و دوباره هلک‌هلک می‌آید سر جاش یعنی جایی که من باید ادامه دهم، ادامه می‌دهم- می‌بینم که بیش‌ترِ آدم‌ها نمی‌خواهند جزء این تابلو باشند، اما راه فراری به بیرون ندارند. در نهایت یک دور می‌زنند و از یک ور تابلو می‌روند یک ور دیگر. خب، لابد من هم یکی‌ام مثل دیگران، فرارهای من هم همان‌قدر بی‌نتیجه است که مالِ دیگران -الآن برگشتم از اوّل خواندم، قرار نبود به این‌جا برسم، رسیدم.

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۰

I watched you as you disappeared

حسی که وقتی چیزی ازم چاپ می‌شود دارم شبیه به همان حسی است که وقت رقصیدن دارم؛ نمی‌توانم از خودم ول شوم، همه‌اش دارم خودم را میان جمع می‌بینم، جوری که دیگران سیاه‌وسفیدند و من رنگی، دیگران در تاریکی‌اند و نور فقط من را تعقیب می‌کند، حس می‌کنم حرکت دست‌هام بی‌معنی است؛ بی‌خودی این‌ور و آن‌ور می‌روند و باز می‌شوند و بسته می‌شوند. حس می‌کنم همه بیننده‌ی این شوی مسخره‌ی من‌اند، قضاوتم می‌کنند، به‌م می‌خندند، هر حرکت دست و پا برام سخت می‌شود، سنگین می‌شوم، انگار به هر دستم وزنه‌ای آویزان باشد.

مرضیه -که کاش زودتر آزاد شود- یک بار در گودر نوشته بود که خواب دیده اسمش بزرگ روی روزنامه چاپ شده و او دکه به دکه می‌دویده و روزنامه‌ها را جمع می‌کرده که دیده نشود، اما زورش نمی‌رسیده. حالا که داستانم در شماره‌ی بهمن «داستان» چاپ شده، حسی شبیه به این دارم. مدام اسمم جلوی چشمم است و جمله‌های داستان را می‌شنوم. آن‌قدر به خودم نزدیکم که نمی‌توانم خودم را قضاوت کنم، نمی‌دانم خوب نوشته‌ام یا نه، فقط حس می‌کنم هر چیزی که نوشته‌ام احمقانه است، بی‌معنی است. دلم می‌خواست کلمه‌هام محو می‌شدند، اسمم محو می‌شد.

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۰

اعتماد

در تابستان و پاییزی که گذشت، مقاله‌هایی برای روزنامه‌ی اعتماد نوشتم که در آن‌ها در جست‌وجوی راهی بودم که از زندگی نویسنده شروع می‌شود، انگیزه‌ی او برای نوشتن می‌شود و به نوشتنِ اثری می‌انجامد که در ذهن خواننده‌ها می‌ماند. شش مقاله‌ای را که نوشتم می‌توانید از لینک‌های زیر بخوانید.

از همه هیجان‌انگیزتر برایم نوشتن درباره‌ی «خشم و هیاهو» و «جست‌وجو» بود که اولی را به خاطر کم‌بود منبع درباره‌ی زندگی فاکنر ننوشتم و دومی را هم به خاطر توقیف روزنامه‌ی اعتماد.

سه‌شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۰

دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۰

اینم از روز و شب من

از رقت‌انگیزترین حالت‌هایی که آدم ممکن است دچارش شود این است که شروع کند برای خودش دل بسوزاند و همه‌ی کارهایش را با عزاداری‌هایش توجیه کند. موقعیتِ کسی که شکست خورده و چیزی برای از دست‌ دادن ندارد آن‌قدر جذاب و گول‌زنک هست که آدم جدی‌جدی باورش شود که نه تنها چیزی برای ازدست‌ دادن ندارد که چیزی هم برای به دست آوردن ندارد. من تا حدی دچار همین حالتم.
دو سه ماه پیش خون‌سرد و آرام شاهد این بودم که چه‌طور دل‌خوشی‌هایم یکی‌یکی از دستم می‌روند و انگیزه‌هایم برای زندگی کم می‌شود. تصمیم داشتم اپلای کنم و هم‌زمان برای کنکور ارشد رشته‌ای که دوست دارم درس بخوانم. خیلی ناگهانی جفتش را رها کردم. حالا که نگاه می‌کنم حس می‌کنم قایقِ در حال غرق‌شدنی بودم که باید خالی می‌شد، دمِ دست‌ترین چیزها را خالی کردم که بمانم. شروع کردم به خواندن برای رشته‌ای که خیلی هم دوستش ندارم و فقط برای این انتخابش کردم که تنها گزینه‌ی عملی بود. بعد چند بهانه‌ای که برای خواندن و نوشتن داشتم با هم تعطیل شدند و فشار درس‌ها بیش‌تر شد و حالا زندگی‌ام شده یک خط ممتد که دو هفته‌ای یک بار با آزمون‌های آزمایشی می‌ایستد و دوباره کشیده می‌شود. 
کارِ چندانی در طول روز نمی‌کنم و چند تلاش پراکنده‌ام برای جذاب‌کردن زندگیم بی‌ثمر ماند. وقتی می‌خواهم کتاب بخوانم مثلن می‌بینم یک‌ربع به دوازده است و می‌گویم دوازده باید بروم سراغ درس و تو یک ربع هم نمی‌شود چیزی خواند و بهتر است یک ربع علافی کنم. بار بعد که به خودم می‌آیم ساعت شده یک. 
چند هفته است زیاد خواب می‌بینم. بیش‌تر خواب‌هام آن‌قدر پراکنده و چرت است که صبح‌ها کسل از خواب بیدار می‌شوم یا در همان رخت‌خواب فکر می‌کنم نیم ساعت دیگر بخوابم شاید خواب بهتری دیدم یا اصلن خوابی ندیدم و خوابم شد یک خلأ مطلق و بعد آرام بیدار شدم. دوباره مثل یکی دو سال پیش یک خواب مشخص هر چند شب یک بار تکرار می‌شود: در یکی از اغتشاش‌ها در پیاده‌روی شلوغ پاکِشان راه می‌رویم، موتوری‌ها، مثل عسای موسا، جمعیت را می‌شکافند و رد می‌شوند. صدای موتور، تنگیِ نفس، له‌شدن میان چند نفر، حرکت با موج مردم. بیدار می‌شوم. تا به حال چند بار شده که چراغ چهارراهی سبز شده و چندتا موتوری با هم گاز داده‌اند و خیابان خالی مقابلشان را فتح کرده‌اند و من با شنیدن صدای موتور آماده‌ی فرار شده‌ام. آماده شده‌ام که بدوم و پشتِ سرم را نگاه نکنم یا نگاه کنم ببینم یکی خورده زمین و دورش را گرفته‌اند و می‌زنندش. می‌خواهم بگویم هر جرقه‌ی کوچکی کافی است که برگردم ساعت‌ها به این فکر کنم که بی‌خود کردم که بی‌خیالِ رفتن شدم و بعد شروع کنم نوحه‌ی خودم را بخوانم و به زمین و زمان و خدا و فلک و بلکن طبیعت هم فحش دهم تا یک وقت خودم کاری برای خودم نکنم. کسالت را کول کرده‌ام و می‌خواهم ازش فرار کنم، مثل وقت‌هایی که عینک به چشمم است و کورمال‌کورمال دنبالش می‌گردم.

چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۰

در هزارتو

عادت کرده‌ام که عصبانیتم را با تأخیر نشان دهم. بارها شده از چیزی ناراحت و عصبانی شدم یا با یکی بحث کرده‌ام و دیده‌ام که طرف موقعِ بحث به وضوح عصبی است و پرت‌وپلا می‌گوید و عملن بحث به جایی نمی‌رسد، اما من به خودم اجازه نداده‌ام عصبانیتم را نشان دهم. این به خودیِ خود بد نیست. بدی‌اش این‌جاست که وقتی بحث تمام می‌شود تازه شروع می‌کنم به عصبانی‌شدن و فحش‌دادن و نمی‌توانم خودم را جمع کنم. در ذهنم هزاربار ماجرا را مرور می‌کنم یا جور دیگری ادامه می‌دهم تا قانع شوم که حق دارم عصبانی باشم. شاید این هم به خودیِ خود بد نباشد. بدیِ بدترش این است که دیگر طرف نیست که جواب من را بدهد تا بفهمم شاید حق با من نباشد. می‌افتم روی یک چرخه، صدایم در اتاق بسته‌ی ذهنم طنین می‌اندازد و برمی‌گردد به خودم؛ صدای دیگران آن‌قدر در من تکرار می‌شود تا از رمق بیفتد.