چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۲

I need some of that vagueness now

به عنوان یک عینکی این شانس را دارم که جهان را آن‌طور که تجربه می‌کنم ببینم. بی‌عینک جزئیات از بین می‌روند و رنگ‌ها در هم می‌روند، نورهای نقطه‌ای بزرگ می‌شوند و بلورهای درخشانی می‌شوند که جایی را روشن نمی‌کنند، روشنایی‌ای می‌شوند در جایی نامعلوم که در تاریکی حل شده و هیچ معلوم نیست کجاست. اشیاء با هم یکی می‌شوند و کلیتی بی‌معنا و در عین حال غیر قابل تفکیک می‌سازند. تا بخواهی بر چیزی تمرکز کنی، آن چیز محوتر می‌شود و دیگر چیزها هم محو می‌شوند. آن‌قدر دور می‌افتی که فاصله‌ها از بین می‌روند و همه جا تابلویی می‌شود از رنگ‌های ناآرام؛ تابلویی مبهم و دست‌نیافتنی، سرگیجه‌آور اگر بخواهی بفهمی و آرامش‌بخش اگر بخواهی صرفن نگاه کنی.
بی‌عینک کلافه می‌شوم، باعینک خسته.

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

طرح‌هایی برای آینده

چند روز پیش همکار بابا مرد. هم‌سن‌وسال بابا بوده و دچار ایست قلبی شده و یکی‌ دو ساعت بعد هم تمام کرده. بابا که خبر را شنید، چند بار گفت ای‌داد بر من و بعد هیچی نگفت تا فرداش که آگهی ترحیم را دید. وقتی رسید خانه، گفت آدم باورش نمی‌شه، صبح به خانومش گفته می‌رم بیرون یه قدمی بزنم، تا ظهر هم نمونده. ای‌داد بر من. تو هال قدم می‌زد و این‌ها را به درودیوار خانه می‌گفت. من تو اتاق کتاب می‌خواندم و مامان تو آش‌پزخانه سر خودش را گرم می‌کرد.
من زیاد به مرگ اطرافیانم فکر می‌کنم و سرآمد این اطرافیان باباست. وقت‌هایی که خانه نیستم همه‌اش منتظرم موبایلم زنگ بخورد و خبر را بشنوم که بله، بیمارستان‌اند، خیر، تمام کرده‌اند. بعد من که تا قبل از این با چندتا از دوست‌هام داشتیم می‌خندیدیم خودم را جمع می‌کنم و می‌گویم باید بروم و چند روز بعد دیگران هم خبر را می‌شنوند، یا نه، آن‌قدر شوکه می‌شوم (انگار نه انگار که همیشه منتظر این خبر بوده‌ام) که همه همان موقع می‌فهمند چه شده است. به مجالس ختم و نقش نکبت خودم در آن‌ها هم فکر کرده‌ام، به این‌که بغض‌کرده ایستاده‌ام دم در و خوش‌آمد می‌گویم تا بالأخره یکی بیاید که توی آغوشش گریه کنم؛ کی؟ نمی‌دانم. سر این موضوع هنوز به جمع‌بندی نرسیده‌ام. به این هم فکر کرده‌ام که احتمالن تا آن روز هیچ‌وقت به‌ش نگفته‌ام که فلان‌جا که فلان‌کار را کردی (حتمن یادت نیست) هنوز هم برام عقده مانده و آن روز را یادت هست که با همه‌ی وجودم داد می‌زدم؟ هیچ‌وقت خودم را به خاطرش نبخشیدم. این‌ها را بهش نگفته‌ام، چون دیگر از سنِ ما گذشته که بخواهیم با هم روبه‌رو شویم و در نهایت، فایده‌ای هم ندارد.
امروز «نامه به پدر» کافکا را خواندم. نامه‌ای که کافکا به پدرش نوشته (و البته هیچ‌وقت جرأت نکرده به دست خودش برساند) و در آن زندگی‌اش را واکاوی کرده و هرجا را که دست گذاشته، سایه‌ی سنگین پدرش را حس کرده. بعد از خواندنِ کتاب حس کردم کتک مفصلی خورده‌ام. از خشم و استیصال عصبی بودم. شب‌هایی یادم می‌آمد که خوابم نمی‌برد و می‌رفتم اتاق مامان‌وبابا بینشان می‌خوابیدم، بابا با آن عینک کائوچویی پت‌وپهنش روزنامه می‌خواند و مامان دراز کشیده بود و یادم نیست چی کار می‌کرد. یادم آمد آن سال که جام جهانی کشتی تو تهران بود و ایران قهرمان شد، با فرید و بابا تو هال کشتی می‌گرفتیم و آن‌ها یک‌جوری بازی می‌کردند که من برای یک‌بار هم که شده بتوانم خاکشان کنم. دیگر چی؟ کلی چیز دیگر هم یادم آمد که نمی‌توانم این‌جا بگویم، نمی‌توانم این‌جا با خیالِ راحت خودم باشم و از عاقبت نوشته‌هام نترسم؛ هرچند بعید است اصلن عاقبتی داشته باشند. بگذریم.
نامه به پدر وجه ترسناک‌تری هم برام داشت. این‌که خودم را شبیه به پدرِ حاکم و بی‌احساس کافکا می‌دیدم. این‌که حس می‌کردم، دستِ کم گاهی، آدمی می‌شوم که بی‌رحمانه می‌تازد و به دیگران آسیب می‌زند و هیچ عینِ خیالش نیست که چقدر زخم‌هایی که می‌زند کاری‌اند. این‌که نمی‌فهمم چه‌طور با رفتارم دیگران را مقابل خودم بی‌دفاع می‌کنم و از همه بدتر این‌که نمی‌دانم آیا همه‌ی این‌ها به خاطر خصوصیات من است یا دیگران. از این یکی بعدها خواهم نوشت؛ یعنی وقتی که هیاهوی این روزها تمام شود و غبارش بنشیند و بتوانم خوب ببینم که کجا بوده‌ام و چه کار کرده‌ام و چه برایم مانده است و چه نه.

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۲

کژ گریستن

تا همین چند سال پیش همیشه آماده‌ی گریه‌کردن بودم و اشک‌هام هیچ فرصتی را برای ابراز وجود از دست نمی‌دادند. هرجا بار احساسی یا عصبی ماجرایی زیاد می‌شد گریه‌ام می گرفت. موقعیت‌های شرم‌آوری هم درست می‌شد. وسط دعواهام با بابا، وقتی سرم داد می‌زد و من جوش می‌آوردم و آماده‌ی زدن کاری‌ترین ضربه می‌شدم، ناگهان صدام لرز می‌گرفت و سرخی صورتم می‌زد به چشم‌ها و بعد می‌دیدم جای واردآوردنِ ضربه گریه‌ام گرفته. واقعن شرم‌آور بود. می‌آمدم قدرت‌نمایی کنم و غرورم را حفظ کنم، جاش ضعفم از چشم‌هام می‌زد بیرون. الآن که به آن روزها فکر می‌کنم، خودم را می‌بینم ایستاده وسط هالِ کم‌نور خانه؛ عصبی، تحقیرشده، بی‌پناه. بعد از آن هم دیگر نمی‌شد صدام را بالا ببرم و بگویم این حق بدیهی من است که فلان، صرفن می‌توانستم برگردم تو اتاق و تو راه در را محکم ببندم.
به گذشته‌های دور هم که نگاه می‌کنم وضع همین است. کلاس پنجم که بودم کلاسم را عوض کردند و تو کلاس جدید تنها بودم. شاگرد اول و مبصر کلاس از این‌که رقیب سرسختی پیدا کرده عصبانی بود و همیشه دنبال راهی بود که من را شکست دهد. قیافه‌اش هنوز توی ذهنم هست؛ موهای لخت مشکی کوتاه داشت و چندتا کرک جای سیبیل. قیافه‌ی کلاسیک بچه‌تخس‌ها. تنها دعوایم در طول دوران مدرسه با او بود. یعنی دعوایی که نبود، او بود که بعد از مدرسه من را زد و گفت از سر راهش بروم کنار یا یک همچین چیزی. الآن که دارم این را می‌نویسم برام عجیب است که بچه‌ی یازده‌ساله به این خشم برسد که یکی را بزند و تهدیدش کند، واقعن چه‌ش بود؟ یک بار هم قبل از این‌که معلم بیاید سر کلاس من را از کلاس انداخت بیرون. ایستاده بودم دم در و به پیچ پله‌ها نگاه می کردم و دعا می‌کردم معلم نیاید. هرچند وقتی توی کلاس را نگاه می‌کردم ببینم واقعن مبصره نمی‌خواهد من را برگرداند سر کلاس- که نمی‌خواست. می‌خواستم قوی باشم و توضیح بدهم که کاری نکرده‌ام و بی‌خودی افتاده‌ام بیرون. معلم از پایین پله‌ها من را دید و دیگر نگاهم نکرد تا برسد بهم. خواستم شروع کنم که آقا اینا فلان و آقا جباری فسار که معلممان نگاهم کرد و گفت: «هرچه بگندد نمکش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک» روی هر کلمه تأکید کرد و سرش را خیلی مصنوعی به تأسف تکان داد. به جای هر واکنشی چشم‌هام داغ شد و گریه‌ام گرفت. گریه‌ی استیصال.
حالا این‌جور نیست. خیلی سخت گریه‌ام می‌گیرد و بیش‌تر وقت‌هایی که می‌گویم گریه‌ام گرفت، عملن صدای نامفهومی از خودم درمی‌آورم و زور می‌زنم اشکم درآید. در واقع کل پروسه‌ی بغض و زاری و هق‌هق خشک‌خشک انجام می‌شود. به سکسِ بدون ارضا می‌ماند، فقط خسته می‌شوی ولی خالی نمی‌شوی و سنگین می‌مانی. وقت‌هایی که خیلی سنگین‌ام، به کلی آهنگ و شعر و فیلم متوسل می‌شوم تا گریه‌ام بگیرد، اما جواب نمی‌گیرم. نهایتش ممکن است نازک شوم و حس کنم دیگر چیزی نمانده که گریه‌ام بگیرد -که نمی‌گیرد. متأسفانه بشر هنوز نتوانسته این ابتدایی‌ترین نیازش را تضمینی برآورده کند. مثلن باید چیزی مثل پورن برای آبِ چشم هم ساخته شود. چیزی که وقتی سنگین بودی ببینی یا هرجور دیگری استعمالش کنی تا اشکت درآید و بیفتی به هق‌هق و بعدش سبک شوی. بعد هم بروی دنبال بقیه‌ی زندگی‌ات.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

بشینیم و سحر پا شیم

معمولن یک به بعد کار خاصی ندارم و بیدارماندن‌ام دیگر زیاده‌روی است، اما نمی‌خوابم. یعنی تا جمع‌وجور کنم (چی را جمع‌وجور کنم؟) و اراده کنم بخوابم می‌شود سه، چهار. فکر کنم مال این باشد که از خواب می‌ترسم، یعنی بیش‌تر از این می‌ترسم که روزم را تمام کنم، چون تازه آن موقع‌هاست که تازه به شهودی از خودم و روزم می‌رسم. معمولن قبل از خواب مخاطب فرضی‌ای گیر می‌آرم و باهاش حرف می‌زنم، دیشب ای‌میل بلندبالایی نوشتم و توش همه‌ی ناراحتی‌هام را با دلیل و مثال و نمودار توضیح دادم. خیلی دقیق و شفاف؛ جوری که اگر عمومی‌اش می‌کردم از این‌که آدمی با فهم و خودآگاهی من تکلیفش با خودش روشن نیست متعجب می‌شدید. البته چون دم خواب بود آن ای‌میل را هیچ‌وقت ننوشتم، گفتم دیر که نمی‌شود، فردا صبح می‌نویسم. اما امروز صبح هیچ خبری از آن شفافیت نبود. چندباری هم شده که آن موقع شب، دم صبح، با یکی حرف زده‌ام و فردا صبحش که حرف‌هام را خواند‌ه‌ام از این‌که توانسته‌ام آن حرف‌ها را بزنم متعجب شده‌ام. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم عمیق‌ترین لحظات دوستی‌ام با آدم‌ها همین دم صبح‌ها بوده، به خصوص وقتی اذان هم می‌گویند و به هم می‌گوییم اوه، صبح شد، نخوابیم؟ یعنی همان وقت‌هایی که آدم دلش نمی‌آید بخوابد که وقتی بیدار شد برگشته باشد به همان زندگیِ روزمره‌ی همیشگی.
من شب‌‌ها نازک می‌شوم و روزها پوست‌کلفت، شب‌ها تصمیم می‌گیرم و روزها به تصمیمم شک می‌کنم، شب‌ها آهنگ که گوش می‌کنم بغض می‌کنم و روزها نمی‌توانم آهنگ‌هایی که گوش می‌کنم دنبال کنم. شاید به خاطر همین‌ها باشد که دوست ندارم بخوابم، میلِ خودآزارانه‌ای ته وجودم دوست دارد به خودم، خودِ ضعیف و شکننده‌ام ضربه بزند. دوست دارم خودِ مبهم و قوی روزها را انگلوک کنم، دوست دارم پوسته‌ام بشکافد و مایع غلیظ و چرک زیرش بیرون بزند؛ کثافتش هم اگر همه جام را گرفت، گرفت؛ بعدن فکری به حالش خواهم کرد.

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۱

Always the Years Between Us


"We were pretending to be fishing but really we were learning how to make love. We were trying all sorts of ways of making love to see how we fit together as bodies and companions without family and friends around to shape us with their emotions and expectations, and seeing what ways of making love made us deeper with each other and what ways were just acrobatics or showing off. We were trying to make love absolutely with every muscle and every shred of our attentions.
Maybe, thinking about it now,  we were trying to figure out how to make love in such a way as to make time no matter at all, or defeat it for a while. Which we did for a while."

Mink River - Brian Doyle

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۱

The More We Drift Apart

داشتم امیرآباد را پایین می‌آمدم  و هنک ویلیامز داشت توی گوشم می‌خواند: I just don't like this kind of living. به همین سادگی داشت مسئله‌اش را بیان می‌کرد، این‌که زندگی‌اش را دوست ندارد، رابطه‌اش را نمی‌خواهد، حوصله‌ی دردسرهای عشق را ندارد. پریروز که این‌ها را برام می‌خواند، همه‌شان آن‌قدر ازم دور بودند که می‌توانستم از بیرون بدبختی‌اش را ببینم، دلم براش بسوزد و اگر کسی کنارم بود، بگویم بی‌چاره خیلی لوزر است و بخندم. هوا کاملن مطلوب پیاده‌روی و آهنگ گوش‌کردن بود و به تخمم نبود که دماغم هی می‌آید، هی می کشیدمش بالا و هی می‌آمد پایین. بعد دیدم انگار چاره‌ای نیست و با دست پاکش کردم، یک بار دیگر هم این کار را کردم و دیدم اوه، دستم خونی شده. باز دست زدم و نتیجه همان بود: خون رقیق روی انگشتم برق می‌زد. دستمال اول خیلی دیر سرخ شد، قطره‌های خون آرام‌آرام می‌آمدند و تحت کنترلم بودند، تازه دو سه تا دستمال دیگر هم تو جیبم داشتم. لکه‌ی سرخ دستمال دوم به سرعت شد دایره‌ای سرخ دور بینی‌ام و بعد کم‌کم نشت کرد به همه‌جای دستمال. نشستم روی لبه‌ی مغازه‌ای و دستمالم را عوض کردم، دستمال سرخ شد، سرخی‌اش بیش‌تر شد و بعد نم داد به انگشت‌هام. مردم رد می‌شدند و زیرچشمی نگاه می‌کردند، تا می‌دیدند حواسم به‌شان هست چشمشان را ازم می‌دزدیدند. یکی از هم‌دانشگاهی‌هام رد شد و سعی کرد خودش را به ندیدن بزند تا نکند یک وقت مجبور شود بایستد، نگاهش را گرفتم و گفت سلام، گفتم سلام، گفت خوبی، گفتم نمی‌بینی؟ گفت آهان، خون‌دماغ شدی؟ بعد خندید. یکی هم وسطِ موبایل حرف‌زدنش گفت ببخشید، ببخشید و ازم پرسید کمک می‌خواهم؟ گفت درمانگاه ته کوچه هست، برود ماشین بیارد؟ گفتم نه، زیاد خون‌دماغ می‌شوم. بعد دستمالم را که برداشتم خون ریخت روی لبم و کشیدمش بالا تا وقت بخرم که دستمال پیدا کنم. مزه‌ی خونِ گرم را تو گلوم حس کردم و مجبور شدم همان دستمال قبلی را دوباره بگذارم سر جاش تا از خون اشباع شود. پا شدم از دکه دستمال گرفتم، به یارو گفتم بازش کند چون دستم بند است. تند تند دستمال عوض می‌کردم و از مغازه‌ها می‌پرسیدم کجا می‌توانم دست‌وصورتم را بشویم. سرویس بهداشتی صد متر جلوتر هست. نبود. تو پاساژ هست. طبقه‌ی اولش نبود، ته پارکینگش یکی بود که آب ازش نمی‌آمد. فکر کردم از این اتوماتیک‌هاست، دستم را جلو بردم، عقب بردم، کوبیدم به شیر، هیچی نشد. رفتم بیرون و تو کل پارکینگِ خلوت یکی را پیدا کردم گفتم چرا آب نمی‌آید از این‌ها. گفت با آن اهرم زیر پات می‌آید. گربه‌ی پشمالوی خاکستری‌ای نگاهم می‌کرد، چشم‌هاش زرد بودند و خیره‌ی من. تا یک جایی هم با فاصله دنبالم آمد. بعد بالأخره به آب رسیدم. آب خون‌آلودِ صورتی توی سینک می‌چرخید و بعد کم‌کم زلال شد تا توانستم توی آینه خودم را ببینم. همه‌جور قرمزی رو صورتم بود، فقط بستگی به این داشت که چند وقت بوده که مانده روی صورتم. می‌خواستم همان‌جا بنشینم، یک جایی بنشینم و بخوابم. فکر کردم اگر خون قطع نمی‌شد و از هوش می‌رفتم چی؟ توی دست‌شویی پاساژی ته یک پارکینگ خلوت کم‌کم خون ازم می‌رفت و صدای ماشین‌ها محو می‌شد و تصویر چند نفر توی ذهنم می‌آمد و بعد چشم‌هام بسته می‌شد تا یکی پیدام کند. همین می‌شد؟ شاید هم گربه‌هه می‌آمد بالای سرم موس‌موس می‌کرد. توی سکوتِ فضا ته‌صدای هنک ویلیامز را شنیدم که هنوز داشت می‌خواند، توی همه‌ی این نیم ساعت که از گوش من افتاده بود داشت شرح بدبختی‌هاش را می‌داد. هدفن را کردم توی گوشم، داشت می‌خواند: .The more I learn to care for you, the more we drift apart. رفتم بیرون، گربه‌هه نبود، کسی نبود، توی خیابان زندگی مثل قبل بود، امیرآباد همان امیرآباد بود، همه چیز همان‌طور بود که نیم ساعت پیشش بود. یادم افتاد دیروزش توی کافه یکی بدنش قفل شد و صدای خفه‌ای ازش درآمد و ظرف‌ها را شکست و از صندلی افتاد پایین، گفتند صرع داشته. زنگ زدند اورژانس آمد. قبلش داشتیم درباره‌ی مدراتو کانتابیله حرف می‌زدیم. بعد یک ربع ساکت بودیم، دست‌های من می‌لرزید و بعد گفتم نمی‌شود بعدِ چنین شوکی همان حرف‌های قبلی را زد، نمی‌شود باز ادامه‌ی بحثِ مدراتو کانتابیله را پی بگیریم. البته شد. باز درباره‌ی مدراتو کانتابیله حرف زدیم. درباره‌ی هنک ویلیامز هم حرف زدیم و گفتم بی‌چاره خیلی لوزر است؛ بعد خندیدیم.

چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۱

فلسفه‌بافی

۹ آبان ۹۱:
آدم باید تولدش را هم مثل چیزهای دیگر شخصی برگزار کند. باید قبول کنم تولد من نهایتن برای خودم روز ویژه‌ای است و نباید برای دیگران هم روز خاصی باشد، چرا باید باشد؟ هر کس زندگی خودش را دارد، این چیزی است که هیچ‌وقت نتوانستم باهاش کنار بیایم. این‌که من توی زندگی دیگران نیستم. من، با همه‌ی چیزهایی که فکر می‌کنم و هستم، با همه‌ی حالِ بد و خوبم، فقط جزئی از این دنیام، جزئی کوچک که اثری کوچک دارد، این‌که دنیا بدون من ادامه پیدا می‌کند. اگر من از هر جایی حذف شوم اتفاقِ خاصی نمی‌افتد، همه چیز مثل قبل ادامه پیدا می‌کند، حداکثرش این است که چند وقت جای خالی‌ام حس می‌شود و بعد عادی می‌شود. «...» درباره‌ی روزهای بازجویی‌اش نوشته بود، این‌که آن روزها چه‌قدر احساسِ جداافتادگی از دیگران می‌کرده، بعد گفته بود دیگران قرار نیست در «جست‌وجوی شخصی» آدم کاری بکنند و آن روزهای سخت جزئی از راه شخصی‌اش بوده. خیلی به عبارت «جست‌وجوی شخصی» فکر کردم. به نظرم آمد زندگی من هم همیشه یک‌جور «جست‌وجوی شخصی» بوده که ناچار تنها گذشته. دارم فلسفه می‌بافم، نه؟ می‌خواستم از تولد بگویم.