پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰

موج‌ها

دیروز نشسته بودم توی اتوبوس و جست‌وجوم را می‌خواندم. پروست کتاب را رسانده بود به جای محبوبش. قرار بود سونات ونتوی در یک مهمانی نواخته شود و نخوانده مطمئن بودم که به محض آن‌که سونات شروع شود، راوی غرق در خاطراتش می‌شود، هر جمله‌ی سونات را تفسیر می‌کند و ربط می‌دهد به هزارتا چیز، حتمن یادی هم از عشق سوان خواهد کرد. پرده‌ی اتوبوس اذیت می‌کرد، می‌آمد روی کتاب و خش‌خش می‌کرد. آفتاب هم گرم بود، واقعن گرم بود. خلاصه، در همین احوال بودم که شنیدم یکی زنگ زده به رادیو و درخواست می‌کند که آهنگ دریای بیژن خاوری را پخش کنند. دوزاری‌ام نیفتاد. آهنگ را که پخش کردند، یعنی آن‌جایی که بیژن خاوری خواند وقتی که پا می‌ذاره، دریا به روی شن‌ها، کتاب را بستم. صدا کم می‌آمد و من هم متأسفانه آخر مردانه نشسته بودم. چهره‌ی بیژن خاوری یادم آمد که با کله‌ی کچل و شکم قابل توجه‌اش، می‌ایستاد کنار دریا و دست‌هاش را بالا و پایین می‌برد. یاد وقت‌هایی افتادم که تلویزیون از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا این آهنگ را پخش کند، قبل از اخبار، بین دو نیمه‌ی فوتبال‌ها، بعدازظهرهای رخوتناکی که مامان و بابا می‌خوابیدند و من با صدای کم تلویزیون می‌دیدم. خاطره‌ی آن روزها، مثل یک قاشق نسکافه که در آب جوش رنگ می‌گیرد و رگه‌هایش آرام پایین می‌آیند، در ذهنم پخش می‌شد. آن روزها پرسپولیس با پلی‌اکریل بازی می‌کرد، مهدوی‌کیا به هامبورگ رفته بود و مامان و بابا در اتاق خواب بودند و صدای تلویزیون کمی بلندتر از پچ‌پچ بود. انگشتم لای کتاب مانده بود، بیژن خاوری می‌خواند یاد تو در دلِ من طوفان به پا می‌کنه، تلویزیون موج‌هایی را نشان می‌داد که فرود می‌آمدند و من، نشسته در اتوبوس داغ، فکر می‌کردم که حتا مزخرف‌ترین چیزها هم اگر تکرار شوند، خاطره‌انگیر می‌شوند.

دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۰

Chaos

خیلی وقت است کار خاصی نکرده‌ام. صداهای زیادی می‌شنوم و نمی‌توانم هیچ‌کدام را ساکت کنم. تا می‌خواهم بر چیزی تمرکز کنم، صدای دیگری بلند می‌شود و ذهنم را می‌گیرد و صداهای دیگر آن زیر برای خودشان وزوز می‌کنند. تا چیزی برای نوشتن پیدا می‌کنم، شک می کنم. این همان چیزی است که می‌خواستم بنویسم؟ چیز دیگری می‌خواستم بگویم و جرأتش را ندارم؟ من کجای این نوشته‌ام؟ بعد اصلن می‌مانم که چه چیزی می‌خواستم بگویم. فکر و نوشته‌ام کش پیدا می‌کند، ناقص می‌ماند و اگر کامل شود، چیزی هشلهفت از آب در می‌آید. نمی‌توانم روی چیزی خاص مکث کنم و بقیه‌ی چیزها را راه ندهم. تکه‌تکه‌های من پخش می‌شود در هر تکه‌ی نوشته، محو و سرسری. مثل وقت‌هایی که سرعت شاتر را پایین می‌آوری و حرکت‌ها در عکس می‌افتند و آدم‌ها محو می‌شوند، چیزی قابل تشخیص نیست و آن‌قدر چیزهای ناخواسته وارد عکس می‌شود که هیچ‌کس نمی‌فهمد منظور کدام بوده.


من نیاز دارم که کار بزرگی بکنم یا کار کوچکی را کامل بکنم. نیاز دارم چیز خوبی بنویسم. بنویسم و بعد که خواندمش حس کنم که کارم را انجام داده‌ام، حس کنم توانسته‌ام از این آب گل‌آلود ماهی بگیرم. دستِ کم یکی از صداها قطع می‌شود. نیاز دارم سر نخی در میانِ گره‌های درهم و برهم پیدا کنم. پیدایش که کردم، از بین گره‌ها می‌گذارنمش و گره‌ها باز می‌شوند و سر دیگر نخ پیدا می‌شود. آن وقت می‌افتم روی روال. صداها را از هم جدا می‌کنم، اضافی‌ها را بیرون می‌ریزم و برمی‌گردم به زندگی. فقط نیاز دارم چیزی پیدا کنم، بعد خانه‌های سفید جدول پُر می‌شوند، فقط باید بتوانم درست ببینم، یک خانه که پُر شود، بقیه را می‌شود حل کرد.

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

خاطرات نوروز

جدا از مشکلات اساسی - که حل‌نشده باقی ماندند- چیزهای دیگری هم بود؛ آخر شب‌ها که می‌خواستی چای بخوری می‌دیدی قوری را خالی کرده‌اند و ساعت سه‌ی شب بابا داد می‌زد که ساعت چهار شد، نمی‌خوابی؟

دوشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۹

اگر بخواهم کلیدی‌ترین کلمه را در توضیح روابطم با دیگران نام ببرم، آن کلمه
«تلپ» خواهد بود. یا من تلپِ دیگران می‌شوم یا
دیگران تلپِ من. که البته چندان فرقی هم نمی‌کند.

شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۹

از این تکرار و اون آوار

هر وقت فیلمی از فرهادی می‌بینم تا مدتی خیلی نمی‌توانم درباره‌اش حرف بزنم. بعد که تأثیر فیلم کم شد، جزئیاتش پررنگ می‌شوند و شوقم برای دوباره‌دیدنِ فیلم زیاد می‌شود. بعد که فیلم را دوباره دیدم و فیلم ته‌نشین شد، اشکال‌های فیلم می‌آیند تو چشمم.


استرسی که در طول دیدن «درباره‌ی الی...» به‌م وارد شد، تا چند ساعت بهت‌زده‌ام کرده بود. جزئیاتِ زیاد فیلم را در مرورهام کشف می‌کردم و لذت می‌بردم. اما چند ماه بعد، کم‌کم سؤالی که از اوّل تو ذهنم مانده بود، برام بزرگ شد و انقدر بزرگ شد و بی‌جواب ماند که شد نقطه‌ی ضعف فیلم: چرا فیلم انقدر قاطع قضاوت می‌کند؟ فیلمی که مدام تماشاگر را در شرایط قضاوت قرار می‌دهد، به‌ش رو دست می‌زند و تمام زورش را می‌زند که بگوید قضاوت به راحتی ممکن نیست، چرا یک‌هو با شتاب زیادی شخصیت‌هایش را محکوم می‌کند و می‌کوبد؟ این نقض غرض نیست؟


«چهارشنبه‌سوری» خوش‌بختانه قضاوت نمی‌کرد. ولی این اتفاق برای‌اش جور دیگری افتاد. کم‌کم که از شلوغی فیلم فاصله گرفتم، به نظرم ترانه علی‌دوستی‌اش –اسمش چی بود؟ روحی؟- بیش‌ازحد خنثا آمد. تو زندگی این‌ها سرک می‌کشید و می‌رفت بیرون، هیچ کاری نمی‌کرد. یک راویِ منفعل بود. گاهی خبرچینی می‌کرد، که آن هم برای پیش‌رویِ فیلم بود.


«شهر زیبا» را با کامپیوتر دیدم. با فیلم گریه کردم؟ یادم نمی‌آید، فکر نمی‌کنم، اگر قرار به گریه بود با صحنه‌ی آخر چهارشنبه‌سوری راحت‌تر می‌شد گریه کرد. یادم هست تکه‌ای که پسره با رییس زندان حرف می‌زند و رییسه سؤال‌پیچش می‌کند که عشق را می‌شود فراموش کرد یا نه، چند بار دیده‌ام. صحنه‌ی حلقه‌بیرون‌آوردنِ دختره را هم. از شهر زیبا زودتر از بقیه فاصله گرفتم. مایه‌های زورچپونی داشت. برای تأثیرگذاری بیش‌تر، کلاف قصه را انقدر به هم می‌پیچد که نتواند باز کند. آخرش یک پایان باز قرار است به دادِ فیلم برسد، که نمی‌رسد. کلاف خودبه‌خود گره نخورده، فرهادی گره‌اش زده و نمی‌تواند بازش کند.


«جدایی نادر از سیمین» فیلم خوبی‌ست. حداقل این‌که اشکال‌های فیلم‌های قبلی را ندارد. فرهادی هیچ‌کدام از طرفین را محکوم نمی‌کند، برای کسی دل نمی‌سوزاند. هیچ شخصیتی اضافه نیست، منفعل نیست، همه واکنش نشان می‌دهند. مثل چهارشنبه‌سوری طبقه‌ی فقیر فقط تو خانه نمی‌چرخند، آن‌ها هم آدم‌اند، می‌فهمند. و با وجود آن‌که موضوعش به شهر زیبا نزدیک است، بدبختیِ هیچ‌کس را خیلی گنده نمی‌کند، قصه را به سمتی نمی‌برد که فقط پایان باز به دادش برسد.


ولی چیزی که از قبل از دیدن فیلم تو ذهنم وول می‌خورد، این است که جدایی نادر از سیمین برای فرهادی حرکت رو به جلویی هست یا نه؟ فکر نمی‌کنم. فرهادی هنوز رویه‌اش را عوض نکرده. جنسِ سؤال‌هایی که فیلم مطرح می‌کند شبیه به فیلم‌های قبلی است، فیلم مثل قبلی‌ها پیش می‌رود و حتا بعضی صحنه‌ها هم آدم را یادِ فیلم‌های قبلی می‌اندازد. همین است که در برخورد اوّل، با وجود کوبنده‌بودن، شگفت‌انگیز نبود.

جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۹

I'm Coming to an End


برگشتم خانه. یک ماه بود نیامده بودم و خیابان‌های شهر برام غریبه بودند. سر چهارراه ما چراغ‌قرمز وصل کرده‌اند و خیابان ما همیشه راه‌بندان شده. اوّل شب درآمدم بیرون بچرخم. امتحان‌ها تازه تمام شده و اوّل ماه است و می‌شود به خودم حال بدهم، گفتم بروم کتاب‌فروشیه که کتاب‌های چاپ قدیم داشت، آنا کارنیناش را بگیرم. آنا کارنینا نُه تومن بود، مفت، هی دست‌دست کردم نگرفتم رفت چاپ جدید خدا تومن شد. این کتاب‌فروشیه یک جای دنجی است که اگر چیزی را توش نشان کنی، هر وقت بروی همان‌جا که قبلن بود، پیداش می‌کنی. آنا کارنینا همان‌جا بود که چند ماه پیش افتاده بود. بالای همه‌ی کتاب‌ها، افقی دراز کشیده بود. پرسیدم چند؟ گفت نمی‌دانم باید نگاه کنم. گفت قیمتش قدیمیه. گفتم می‌خوام. گفت همین یه جلده‌ها، جلد دوش گم شده. دوباره نگاه کردم، بالای همه‌ی قفسه‌ها را گشتم، نه، همان یک جلد بود. گفتم نمی‌خوام، یه جلد می‌خوام چی کار. بین کتاب‌هاش می‌گشتم و کتاب‌ها را بیرون می‌آوردم و قیمت و سال چاپ را نگاه می‌کردم. چهارجلدی کانون دویل را داشت، همان هفده تومن که همه‌جا هست، گذاشتمش سر جاش. گشتم یکی از جلدهاش را جدا پیدا کردم، هزار و پانصد تومن. برداشتم. ئه این. هزار و صد تومن. برداشتم. ئه. سی‌بل. این همان است که می‌گفت شخصیتش هزار تکه شده و هر کدام برای خودشان مستقل زندگی می‌کنند و فلان. این کتاب هم هست؟ برداشتم براش ذوق کند. یک آقایی آمد تو و گفت به‌به، چه هوایی، کاملن مناسب قدم‌زنی آقای فلان. بعد گفت شما خیلی نازنینی. به فروشنده می‌گفت. بعد گفت حساب ما چند می‌شه مرد محترم؟ پولش را داده بود و می‌پرسید مرد محترم کم نیست که؟ فروشنده می‌گفت نه، درسته. یک‌ریزه سبیل روی صورت تپلش مانده بود. داشتم نگاهش می‌کردم که چشم تو چشم شدیم. گفت شما خوبی؟ گفتم بله، مرسی. گفت چی کار می‌کنی؟ نگاهش کردم، یعنی چی خب؟ این‌جام دیگه مرد حسابی، چی کار کنم؟ گفت دانش‌جویی؟ گفتم بله. گفت چه رشته‌ای؟ گفتم. گفت کجا؟ گفتم. فروشنده -که مرد محترمی بود- گفت پس بچه‌ی این‌جایی. گفتم بله. گفت سال چندمی. گفتم. آن یکی گفت به‌به، به‌به. گفت بچه‌های فنی همه‌شون از انسانی‌ها به مسائل انسانی واردترن. همه‌شون اهل مطالعه‌ن. گفت پس دیگه چیزی نمونده به زودی می‌شی آقای مهندس. آقای مهندس چی؟ فامیلی‌تون؟ گفتم. فروشنده گفت با اونی که دبیر بود نسبت دارید؟ گفتم کدوم؟ گفت میدانگاه می‌نشستند. گفتم پسرش هستم. پرسید یک داداش هم داشتی شما، نه؟ گفتم بله. گفت درسش تمام شده؟ گفتم بله. آن یکی گفت به‌به به‌به. بعد گفت همون‌که خیلی حافظدوست بودن. بابا را می‌گفت. فکر کردم لابد دیگه. گفتم بله. پنج‌تا کتاب گرفتم، نُه تومن. بعد زدم بیرون. هوا خوب بود. سیگروس گذاشتم بخواند و رفتم تو پارک. خالی بود. سنگ‌فرش خیس بود و دو طرفش را برف گرفته بود. برفِ روی چمن‌ها دست‌نخورده بود و چراغ روش نور قرمز انداخته بود. دستم یخ کرد. پلاستیک کتاب‌ها را دادم این یکی دستم و آن یکی را بردم تو جیب. رفتم روی پل تو پارک که زیرش استخر یا دریاچه است. چراغ‌های چرخ‌وفلکِ خالی روشن بود و تو استخر می‌لرزید. فکر کردم کاش دوربینم پیشم بود، یعنی کاش دوربینی پیشم بود که می‌شد باهاش این صجنه را درآورد. پارک خالی بود و سیگروس می‌خواند. فکر کردم اگر فیلم بودم موسیقی متنم باید همین آهنگ می‌شد، فکر کردم جای گاس ون‌سنت خالی که با دوربینش بیفتد دنبالم. هیچ‌کس نیفتاد دنبالم. تا خانه پیاده رفتم که راهی هم نیست. زنگ در را زدم کسی باز نکرد. دست کردم تو جیبم کلیدم نبود. زنگ زدم به داداشم گفت ما رفتیم کت‌و‌شلوار ببینیم برای مراسم -که رو هواست- تو نمی‌آی؟ خودم را تصور کردم کت‌وشلوار پوشیده، در نقش برادر داماد. بسیار مضحک. قطع کردم. زنگ زدم بگویم برات سی‌بل گرفتم. گفتم خونه‌ای؟ گفت آره ولی دارم شام می‌خورم. وا رفتم. خداحافظی نکرده، قطع کردم. پیچیدم تو خیابانمان، ماشین‌ها ایستاده‌بودند پشت چراغ قرمز. And They Have Escaped From Darkness تو گوشم بود. زنگ زد گفت چی شد، گفتم هیچی. قطع کردم.

سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۹

شاخ شمشادقدان

دوران راه‌نمایی جزء شاخ‌های مدرسه بودم، یعنی عزیزدُردانه بودم و سرمایه‌ی مدرسه به حساب می‌آمدم. وقتی آمدم دبیرستان دیگر شاخ نبودم؛ خوب بودم، معمولی. درس نمی‌خواندم، ولی مشکل خاصی هم نداشتم، می‌گذشت. سالِ کنکور نسبت به خودم درس خواندم و آمدم این خراب‌شده‌ای که الآن هستم. فکر می‌کردم می‌توانم با سیستم هروقت‌لازم‌شد‌درس‌بخوان پیش بروم و نتیجه بگیرم. فکر می‌کردم کار نشد ندارد. تا ترم دو تقریبن این‌طور بود. کم درس می‌خواندم و نتیجه می‌گرفتم. اما ما می‌دانیم که در این دنیا هیچ چیز ثابت نمی‌ماند و نماند. ترم سه ده ‌واحد ده شدم و فهمیدم ممکن است کار نشد پیدا کند. ترم بعد سر کلاس رفتم و برای امتحان‌ها هم بد نخواندم ولی اوضاع بدتر شد. یعنی خب از همان اولش فهمیدم که اگر بخواهم نمره‌ی درست‌وحسابی بگیرم باید زیاد درس بخوانم و کلن کار دیگری جز درس‌خواندن نکنم که این گزینه خیلی راحت حذف شد؛ نمره می‌خواستم چی کار؟ می‌دیدم که بقیه با چند روز قبل از امتحان درس‌خواندن نمره‌ی معمولی می‌گیرند و فکر می‌کردم من هم می‌توانم. ولی نتوانستم. در تمام این مدت نتوانستم، نتوانستم نمره‌ی معمولی بگیرم. تنها خواندم، گروهی خواندم، گفتم یکی به‌م درس بدهد؛ نشد، نتوانستم. خیلی وقت‌ها بلد بودم و سر جلسه ریدم، خیلی وقت‌ها هم فکر می‌کردم بلدم و سر جلسه فهمیدم بلد نیستم. کلن هیچ‌وقت نشد نخوانده بروم سر جلسه، ولی زیاد شد که سر جلسه چیزی نداشته باشم بنویسم. مثلن همان ترم چهار طراحی‌اجزا را فکر کنم با هفت‌هشت افتادم، یادم هست سر جلسه‌ی پایان‌ترم هیچی نداشتم بنویسم. رفتم اعتراض کنم شاید یک نمره‌ای دستم را بگیرد و یک‌جوری پاس شود. استاده مثل اسپنسر پیره که هی به هولدن می‌گفت «آخه ببین هیچی ننوشتی، هولدن» برگه‌ام را ورق زد، داد خودم ورق زدم و هی گفت آخه ببین هیچی ننوشتی، راست هم می‌گفت بنده‌ی خدا. عینِ این سه سال آخر هر ترم برنامه همین است؛ از اتاقِ این استاد می‌روم  اتاق آن یکی، از نصیحت یکی به محلِ ‌سگ‌ گذاشتن دیگری، از این تحقیر به آن یکی؛ و چیزی تغییر نمی‌کند. نتیجه‌ی این‌ها شده اعتماد به نفسِ به صفر رسیده‌ی من، کارهایی که نشد پیدا کرده، آدمی که جرأتِ کارهای بزرگ ندارد، همیشه می‌ترسد نتواند و معمولن نمی‌تواند.


مرتبط:
«ما این حس را که هر هفته می توانیم به پیروزی برسیم را از دست دادیم. وقتی چنین حسی را از دست می‌دهی، بازیافتن این حس کار بسیار سختی است.»/ فرانک لمپارد