دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۱

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۱

اتفاق

چند هفته پیش اتفاق جالبی افتاد؛ داشتم با دوستم چت می کردم و حرف‌های معمولی می‌زدیم، حال‌واحوال و کجایی و ببینیمت و این‌جور حرف‌ها، همین‌جوری حرف می‌زدیم که یک‌هو دیدم دارم از چیزهایی می‌گویم که تا به حال به کسی نگفته‌ام، فقط به خودم گفته‌ام؛ یعنی فکر کنم این‌طوری شد که گفت تو دیوارِ سختی دور خودت کشیده‌ای و گفت من هم مثل توام و گفت که ففط تو زیادی به خودت گیر می‌دهی، فکر کنم این‌جا بود که شروع کردم به حرف‌زدن، گفتم که حس می‌کنم توی این دیوار، دایره یا هر چیزی که هست گیر کرده‌ام، گفتم نمی‌توانم راه فرار پیدا کنم، گفتم دارم خودم را تکرار می‌کنم و راهی به بیرون پیدا نمی‌کنم؛ یعنی این‌ها را  توضیح دادم، مثال زدم و این‌جور چیزها. خب، همان حرف‌زدن راهی به بیرون بود، کم‌کم دیدم میان حرف‌ها خودم را و دیگران را بهتر می‌بینم، چیزهای گنگی داشت واضح می‌شد. اما این هم هست که خیلی کم می‌شود این‌طوری بیفتم به حرف‌زدن، معمولن وقت برای حرف‌زدن کم است، حرف تو حرف می‌آید، شلوغ می‌شود، خیالِ آدم راحت نیست یا هر چی. تازه نمی‌شود یکی بپرسد چه‌طوری و بگویی خوب نیستم و بعد بپرسد چرا و تو شروع کنی به حرف‌زدن، یعنی برای من که نمی‌شود، طول می‌کشد تا یخم آب شود.
الآن یاد نقدی افتادم که روی «پیش از غروب» خوانده‌ام. یارو برای آن‌که شعارهای آبکی اول فیلم را توجیه کند، می‌گوید این فیلم مثل موسیقی جاز است، اولش کلی پِرتی دارد، هر کی ساز خودش را می‌زند، بی‌خودی حرف می‌زنند تا یک‌جا قلابی گیر کند، ریتم شکل بگیرد و از آن‌جا به بعد است که هماهنگ می‌شوند و با هم حرف می‌زنند. 
فکر کنم همه‌ی این‌ها را نوشتم تا بگویم دلم برای این‌جور حرف‌زدن لک زده، جوری که حس کنم راهی به بیرون پیدا کرده‌ام، جوری که بتوانم کمی از خودم فاصله بگیرم.

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۱

I Fade Alone

حدس می‌زنم بهاره هدایت همان چند روز مرخصی‌اش را به مهمان‌داری گذرانده باشد، آن‌قدر که حتا به برادر من هم -که آشنای درجه‌چندمش است- نوبت رسید ببیندش. ساعت یازده‌ونیم شب بود که رسیدم دم خانه‌ی برادرم، به‌ش زنگ زدم و گفت که الآن دم در خانه‌ی بهاره‌ایم، ده دقیقه می‌نشینیم می‌آییم. می‌خواستم بگویم بی‌چاره سه روز نیامده مرخصی که تو را ببیند، اما قطع کرد. حساب کردم که وقتی می‌گوید ده دقیقه، منظورش نیم‌ساعت است و تا از آن سر شهر برسند این سر شهر یک ساعتی باید وقت تلف کنم.
حالا یک ماهی هست که هر وقت اسم تهران را می‌شنوم بلافاصله به بی‌خانمانی فکر می‌کنم. شب کجا بروم؟ روز کجا باشم؟ حالا که ماه مبارک است روز را چه‌طور بگذارنم تا شب چند نفر را ببینم؟ آن شب فکر کردم بهترین کار این است که بگردم پارکی پیدا کنم که توش بنشینم، نیمکت هست، نور هم هست و شاید چهارتا آدم هم باشد نگاهشان کنم. تو راه دیدم دوتا سوپرمارکتی باز است، فکر بکری به سرم زد: یک نخ سیگار با ایستک می‌گیرم و اگر هر کدام پنج دقیقه وقتم را بگیرند، توانسته‌ام ده دقیقه را بگذرانم. سوپری اول شلوغ بود و نماندم توش، رفتم دومی. دومی گفت نخی نداریم؛ برگشتم طرف اولی. با همین رفت‌وبرگشت پنج دقیقه را هدفمند تلف کرده بودم، چی بهتر از این؟ اولی هم گفت نخی نداریم. دمغ شدم، ایستادم سر چهارراه و همه‌ی جوانب را بررسی کردم، هیچ جنبه‌ای به پارک ختم نمی‌شد، رفتم طرف خیابان اصلی. ده دقیقه که رفتم نورِ فست‌فودی را دیدم که افتاده بود تو خیابان؛ چراغ نئونی باریکِ چشمک‌زنی که با خط کج‌ومعوج نوشته بود: «کلبه». 
فست‌فوده داغون بود. منوی پاره‌وپوره‌ای داشت که روی قیمت‌هاش برچسب قیمت تازه خورده بود و گوشه‌های برچسب‌ها هم نازک و کم‌رنگ و ورآمده بود. سنت حسنه‌ی سس تو جعبه خرسی را حفظ کرده بود و تلویزیونِ سیاه‌وسفید و کوچکش پرپر می‌کرد. بازی استقلال بود، یخ و بی‌نمک. گزارشگر گفت سی‌-چهل‌هزار نفر آمده‌اند بازی را ببینند. توی فست‌فود من بودم با دوتا پسر هم‌سنِ من، صندوق‌دار (که سبیلو و اخمو بود) و لابد آش‌پز. استقلال پراکنده حمله می‌کرد و دوتا پسر هم‌سن من رفتند و صندوق‌دار غذای من را آورد، کرکره‌ی پنجره‌ها را کشید و یخ‌چال را خاموش کرد. یادم افتاد سروش هم تو ورزشگاه است، همین دو ساعت پیش کنارِ من بود و حالا قاطی سی‌-چهل‌هزار نفر است و من این‌جا نشسته‌ام همبرگر می‌خورم و سبیلوی اخمویی بالای سرم ایستاده و به ساعتش نگاه می‌کند. سروته همبرگرم را هم آوردم و نوشابه‌ام را برداشتم زدم بیرون. تا پام را گذاشتم بیرون سبیلوی اخمو چراغ را خاموش کرد. هنوز باید حدود نیم‌ساعت دیگر وقت تلف می‌کردم. فکر کردم اطرافِ جایی که فست‌فود باز است، باید سوپرمارکتی هم باز باشد؛ نبود. نوری که فکر می‌کردم مالِ سوپرمارکت باشد، مالِ آرایشگاهی بود که داشت زمین تی می‌کشید. از جلوش که رد شدم، داد زد: «خنک است؟» نوشابه را می‌گفت. گفتم: «آره». دادم یک قلپ خورد. گفت: «خیلی باحالی.» یادم رفت ازش بپرسم سیگار دارد یا نه.
فکر کردم شب‌ها آدم‌ها باحال‌تر می‌شوند، با هم حرف می‌زنند، یک لحظه به هم اتصال می‌کنند و فکر می‌کنند با همند، تنها نیستند؛ اما خیلی دوام نمی‌آورد، دوباره همه چیز ساکن می‌شود، آسمان سورمه‌ای کش پیدا می‌کند، شب ساکت و داغ می‌شود. چراغ خانه‌ها را دیدم که نصفه‌ونیمه روشن بود، انگار که جدول نیمه‌حل‌شده باشند. صدای موتور از ته خیابان شنیده شد، دختر و پسری سوارش بودند، پسره داشت می‌گفت: «من، خب؟ بابام. اون همیشه می‌گفت...» بعد صدایشان محو شد و دوباره سکوت شد.
حس کردم گم شده‌ام. اسم کوچه‌ها و خیابان ناآشنا شده بود و همه‌ی کوچه‌ها شبیه به هم بودند. الوند یکم، الوند دوم، الوند سوم. برادرم زنگ زد گفت ما داریم می‌آییم، گفت فردا صبح بهاره باید برگردد زندان. پیچیدم تو یکی از کوچه‌ها شاید جای آشنایی پیدا کنم، هر جایی که بتوانم از آن راهم را پیدا کنم.

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۱

Diamonds and Rust

بالأخره پریشب رضایت دادم که کتاب‌خانه‌ را هم جمع کنم، قبول کردم که باید برویم. کتاب‌ها را تو کارتن جا دادم، بست‌های پلاستیکی را با گوشت‌کوب باز کردم و ورقه‌های کتاب‌خانه‌ی سیمی را روی هم چیدم. احتمالن همان وقت بوده که عکس ناباکوف از روی کتاب‌ها سر خورده پایین و رفته زیر شوفاژ. (عکسْ چهره‌ی سه‌رخِ ناباکوف است که سرش را به پایین خم کرده و به بالا نگاه می‌کند، زاویه‌ی کلاسیکی که بیش‌تر آدم‌ها توش خوب می‌افتند. در عکس، ناباکوف پیر است و تپل شده و بیش‌تر موهایش ریخته. لب‌خندش، مثل کتاب‌هایش، دل‌سوزانه و طعنه‌آمیز است. عکسْ چوب‌الف سمرقندی بود که ویژه‌ی ناباکوف بود و از کتاب‌فروشی نیلوفر خریدیمش) در تمام طول اسباب‌کشی ناباکوف آن‌جا افتاده بود و نگاهمان می‌کرد؛ من را می‌دید که کارتن‌های کتاب را کم‌کم پر می‌کنم و می‌برم پایین، مامان را می‌دید که اتاق را جارو می‌کند، من را می‌دید که تابلوها و عکس‌ها را از دیوار می‌کنم، من و علی را می‌دید که دو سر یخچال را گرفته‌ایم و چند دقیقه‌ی بعد من را دید که تیزی ته یخچال دستم را بریده و به خانه می‌دوم و دستم را زیر آب می‌گیرم (اوّلین بار بود که با خیال راحت با کفش به خانه می‌دویدم، فرش‌ها گوشه‌ای جمع بودند و خانه یک‌دست سفید شده بود) همان وقت که سعی می‌کردم چسب زخم را بچسبانم به دستم بود که عکس را دیدم. چهره سیاه‌وسفید بود و پشت سر ناباکوف با گل‌های ریز آبی پر شده بود. فکر کردم این عکس مالِ من است، این خانه مال من است و دیگر نیست. چیزی که مال من است، مال من بوده، جزئی از من شده و دیگر نیست، خالی است. فکر کردم چند دقیقه‌ی دیگر که ماشین راه بیفتد این خانه دیگر به من تعلق ندارد و من دیگر این‌جا را نمی‌بینم. گریه‌ام گرفت. از پنجره بیرون را نگاه کردم و گریه‌ام گرفت. (خانه‌ی تازه‌ای روبه‌روی خانه‌مان ساخته‌اند، قبلن می‌شد از پنجره‌ی خانه شهر را دید، نورهای محو، خیابان خالی، چراغ‌های نئونی چشمک‌زن، ملتِ بی‌کار. اما چند ماهی بود که جز تکمیل کسل‌کننده و پرسروصدای خانه‌ی روبه‌رو چیزی از پنجره دیده نمی‌شد) یخچال نبود و آبِ یخ هم نبود. چای نبود. خانه خالی شده بود و ناباکوف با همان لب‌خند طعنه‌آمیزش به خانه نگاه می‌کرد، به من نگاه می‌کرد و من به او نگاه می‌کردم و من او را برداشتم و انداختم توی کیفم و کیفم را انداختم روی شانه‌ام و رفتم پایین آب خریدم و خوردم و نشستم تو ماشین آهنگ گوش کردم. دوباره گریه‌ام گرفت. راه افتادیم و خیابان را پایین رفتیم و پشت چراغ‌قرمز خیابانمان ایستادیم و من می‌خواستم همین‌جا بایستیم. می‌خواستم چراغ هیچ‌وقت سبز نشود و خیابان را پایین‌تر نرویم و نپیچیم به همت و همت را تا ته نرویم که بخورد به اتوبان و اتوبان من را نرساند به قزوین، خانه‌ی پدری. حس می‌کردم اگر چراغ سبز شود، آن خانه، آن دوران، آن امنیت تمام می‌شود و دیگر بازنمی‌گردد. چراغ قرمز از سی رسید به بیست‌ونه و از بیست‌ونه به بیست‌وهشت؛ شمارش معکوس شروع شده بود و چراغ بمبی شده بود که ده ثانیه‌ی دیگر (نُه ثانیه‌ی دیگر) می‌ترکید و من نمی‌توانستم متوقفش کنم. ناباکوف ته کیفم، احتمالن هنوز داشت لب‌خند می‌زد، به چی؟ نمی‌دانم.

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱

کِش

پدرم دیگر نه برایم اسطوره‌ای بلند قد است که وقت بازگشت از مدرسه از سر کوچه تشخیصش می‌دادم و نه آن مرد اخمویی که دوران دبیرستان هر روز دعوا می‌کردیم. حالا پیره‌مردی شده -بله، دیگر پیر شده- هم‌قدِ من، با موهای سفید پُری که اگر دقت کنی می‌بینی که فرق سرش کم‌پشت شده و موهای سفید پوست صورتی‌ فرق سرش را هاشور می‌زند. هنوز سر اعتقادهای خودش ایستاده و زندگی حداقلی‌اش را ادامه می‌دهد و چند وقت یک بار درباره‌ی مرگ خودش شوخی می‌کند و بعد می‌گوید که ما هر چی کرده‌ایم، واسه شما بچه‌ها کرده‌ایم وگرنه خودمان که چیزی نمی‌خواهیم. در این چند سال اخیر که بالأخره بابا برایم آدمی عادی شده، هدف زندگی‌ام بوده. یعنی هدفم این بوده که آخرش مثل او نشوم. به هیچ چیزی اعتقاد شدید نداشته باشم، در گوشه‌گیری زیاده‌روی نکنم و سخت نگیرم و خوش باشم. امّا هر چه بیش‌تر می‌گذرد، بیش‌تر می‌بینم که همانی قرار است بشوم که او هست، همان راهی را می‌روم که او رفت.
بابا همیشه برای دیگران مردی بوده قابل احترام و همین محترم‌بودنش فاصله‌اش را با دیگران زیاد کرده، من یادم نمی‌آید امّا حتمن خیلی وقت‌ها خودش آدم‌ها را از زندگی‌اش کنار گذاشته و دایره‌ی اطرافیانش را محدود کرده و آن‌قدر محدود کرده که فقط خانواده‌اش برایش مانده‌اند. احترام به آن شکل که برای من و امثال من بی‌معنی است ولی حس می‌کنم همان دیوار ضخیم نامرئی‌ای را  که بین بابا و دیگران وجود داشت، همان دیواری را که نمی‌گذاشت او با کسی صمیمی شود، من دارم دور خودم می‌کشم. هر چند وقتی از اصول مسخره‌ی خودم کوتاه می‌آیم و می‌بینم نمی‌توانم و برمی‌گردم توی همان چهاردیواری کوچک خودم. فرقش این است که بابا به دیوارهای خودش اعتماد دارد، من نه. بابا حداقل به خانواده‌اش اعتقاد دارد، من نه.  من همه‌ش دارم ارزش‌هام را از اوّل برای خودم تعریف می‌کنم و می‌سنجم و خراب می‌کنم و می‌سازم. امّا ته‌ش این است که دارم همان دیوار را دور خودم می‌کشم.
این شده که هر وقت به بابا نگاه می‌کنم، آینده‌ی خودم را می‌بینم. وقتی را می‌بینم که جاه‌طلبی‌ام کم شده و به زندگی کوچکم قانع شده‌ام، توانسته‌ام خودم را قانع کنم که همینی‌ام که هستم و باید به همین راضی باشم. حس می‌کنم آخر همه‌ی این شل‌کن سفت‌کن‌هایم، فرارهایم از او، این می‌شود که مثل او شوم، حالا نه دقیقن عین او، چیزی شبیه به او.

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۱

در امتداد اندوه

مامان، بابا، برادر بزرگ، زن برادر بزرگ با خود من می‌شویم پنج نفر که یکی دو هفته‌ای چند شب با یکی دو نفر زیاد و کم تو خانه‌ی پنجاه‌وهفت متری ما جمع می‌شویم. دیشب یکی از آن شب‌ها بود. ساعت یازده در مقابل چشمان بهت‌زده‌ی من هر کدام یک ور چرت می‌زدند، یازده‌وربع گفتند بخوابیم و تا همه از چرت بیدار شوند و به رختِ خواب بروند شد دوازده. خاموشی دادند. دو نفر تو اتاق خوابیدند و دو نفر تو هال، من نفر سوم اتاق بودم. به رخت خوابم رفتم -یک بالش سفت و نازک با پتویی که جایِ تشک بود- یک قسمت House دیدم، برای اوّلین بار یکی توش نجات نیافت. متأثر نشدم. خوابم هم نمی‌آمد. فکر کردم یک قسمت دیگر ببینم امّا ساعت یک بود و دیر می‌شد. فکر کردم بنشینم یکی از In Treatmentهای قدیمی را دوباره ببینم، بیست دقیقه‌ای تمام می‌شود بعد می‌خوابم. جیک و ایمی را دیدم، هفته‌ی چهارم. رابطه‌ی جیک و ایمی در آن قسمت در آستانه‌ی فروپاشی بود، امّا جدایی برایشان بیش‌تر تهدید بود تا چیزی که واقعن بخواهند. اواخر قسمت جیک یک‌هو حس می‌کند همه چیز واقعن دارد تمام می‌شود، می‌زند زیر گریه. می‌دیدم که چه‌قدر شکننده شده. احساساتِ آدم برای من شبیه به آدامس است. یک‌جوری که یک وقت‌هایی کش می‌آید و نازک می‌شود و باز کش می‌آید و نازک‌تر می‌شود و اگر باز هم کش بیاید پاره می‌شود، امّا ممکن است همان حالت کش پیدا کرده را آن‌قدر جویدش تا یک‌جوری سرو‌تهش هم بیاید. به هر حال جیک در آن لحظات نازک‌ترین حالت‌هایش را تجربه می‌کرد. خوابم نمی‌آمد. چند هفته بعد جیک تنها می‌آید. از مامان و باباش حرف می‌زند، از این‌که موزیسین‌شدنِ او چه‌قدر برای شخصیت آکادمیک و علمی آن‌ها خفت‌آور بوده. هنوز که هنوز است بابا به من می‌گوید نمی‌خواهی کتاب‌های جدی هم بخوانی؟ بعد مثلن کتاب‌های سروش را مثال می‌زند، یا ملکیان و سریع اضافه می‌کند که برادرت هم‌سنِ تو بود... یک بار نظر کُلی‌ام را درباره‌ی مقوله‌ی روشن‌فکری دینی گفتم نزدیک بود دعوا شود، بی‌خیال شدم. کلن همیشه حس می‌کنم تا دعوا با بابا یک گام فاصله دارم. یا مامان بارها گفته که می‌ارزد این‌قدر وقت می‌گذاری سر داستان و این‌جور چیزها؟ حتا چندبار هم اشاره کرده که به مسائل جانبی بیش‌ازحد اهمیت می‌دهم. در همان قسمت پل از جیک می‌پرسد که آیا fall out of love شده؟ جیک می‌گوید که نمی‌دونه، از کجا باید بدونه؟ تا حالا عاشقِ یه نفر شده، زنش، اصلن نمی‌دونه fall out of love شدن چه‌جوریه. بعد پل می‌گوید که غم بزرگی توشه، واسه این‌که می‌فهمی چی از دست رفته و کم‌کم میل به ارتباط برقرار کردن رو از دست می‌دی. دیشب که این دو قسمت را دیدم، پرتاب شدم به چند هفته‌ی اوّل امسال، همه‌ی حس‌های متناقض، بی‌حوصلگی‌ها، اضطراب همیشگی، غم بزرگش را به طور فشرده حس کردم. نازک شدم، خیلی نازک شدم. فهمیدم که آن چند هفته چه‌قدر ته‌نشین شده، حس کردم همیشه زیر پوستم هست و دنبال بهانه است که بزند بیرون. دیشب خواستم همه‌ی این‌ها را بنویسم، امّا ممکن بود صدای تایپ بابا را بیدار کند و تا صبح خوابش نبرد. در همان‌حال که بالش سفت را می‌چرخاندم، تا می‌کردم، پشت‌ورو می‌کردم خودم را با همین‌ها که الآن نوشتم سرگرم کردم که از آن نازک‌تر نشوم. یعنی فکر کردم که ماجرا را از کجا شروع کنم، از عید شروع کنم؟ از دیشب شروع کنم؟ الآن هم باید حاضر شوم برویم خانه‌ی دایی بابا که برایمان از برنامه‌ی این هفته‌ی نوری‌زاده بگوید و تأکید کند که پوزه‌ی حاکمیت را به خاک مالید و این‌ها مستأصل شده‌اند که چه کارش کنند، بعد هم کل فامیل جمع می‌شوند خانه‌ی دایی‌م. شوهرخاله‌ام خاله‌ام را مسخره می‌کند و پسرخاله‌ام هم زیر گوشم می‌خواند که فردا شب ژرمن‌ها پوزه‌ی انگلیس را به خاک خواهند مالید و نمی‌دانم چه و چه. البته این پسرخاله‌ام خودش بحث جداگانه‌ای است که فرصت شد در منبرهای بعدی درباره‌اش خواهم گفت.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱

But Something Is Happening Here And You Don't Know What It Is

از کنکور به این‌ور، همه‌ش دارم تلاش می‌کنم برگردم به روال عادی زندگی‌ام. این‌که این «روال عادی زندگی» دقیقن چیست را خودم هم درست نمی‌دانم. منظورم چیزی است که دلم نامحسوس به آن گرم است، یک‌جور روزمرگیِ پذیرفته‌شده. احتمالن منظورم این است که بالا و پایین نداشته باشم، بروم دانشگاه، برگردم خانه، کتاب بخوانم، شب اگر فوتبال بود ببینم و اینترنت‌گردی کنم و خوب هم بخوابم، جوری بخوابم که حس کنم خوابیده‌ام (دوباره شب‌ها خواب می‌بینم، خواب‌هایی شلوغ و پُرماجرا که اگر مرحوم فروید زنده بود از شنیدنشان به خود می‌بالید. هر چه هیجان قرار است زندگیم داشته باشد وقتِ خواب به سراغم می‌‌آید. صبح که از خواب بیدار می‌شوم خواب به سرعتم ازم دور می‌شود و یادی گنگ از آن در ذهنم می‌ماند). تا حالا هر وقت حس کرده‌ام روالِ عادیِ زندگی در دست‌رسم است چیزی از جایی افتاده و کاسه‌وکوزه‌ام را شکسته. احتمالن وقتی دلم خوش بوده به روال عادی زندگی اتفاق‌هایی داشته می‌افتاده و من حواسم نبوده و یک‌هو با نتیجه‌اش روبه‌رو شده‌ام. مثل کلیشه‌ی فیلم‌ها که اگر شخصیت اصلی یک شب از خانه دور باشد و خوش بگذراند، حتمن وقتی برمی‌گردد خانه یک بلایی سر خانه و خانواده‌اش آمده.

ساکت‌ترین روزهای چند وقت اخیرم را می‌گذرانم. آدم‌های زیادی را در طول روز نمی‌بینم (میلی دو طرفه به ندیدن)، کم چت می‌کنم و کم اس‌ام‌اس می‌زنم و کلن متعجبم از این‌که قبلن این کارها را می‌کردم. قبلن چی داشتم بگویم؟ چی می‌گفتم؟ اگر نمی‌گفتم چی می‌شد؟ واقعن چیزی نمی‌شد. قصد داشتم وبلاگم را هم مرتب بنویسم اما هر وقت شروع کردم به نوشتن حس کردم دارم چرندیات می‌بافم. الآن گفتم بگذار ببافم، بگذار وسواسم کم شود و شروع کنم به نوشتن.
الآن رفتم چای گرم کردم که می‌شود پنجمین چای امروزم. باب دیلن «Ballad of A Thin Man» می‌خواند.