از مرگ مامانبزرگ به این ور، تمرکزم را از دست دادهام. دیگر مثل قبل کار نمیکنم و افتادهام به همان سیستم «اسکرول، اسکرول تا کسالت». دقیقاً نمیدانم باز چی تویم گیر کرده. حدس میزنم بازگشتِ همهی چیزهایی باشد که رها کردهام. چیز که نه. آدم. آدمهای واقعی نزدیک که رهایشان کردم، بیآنکه دقیق شناخته باشمشان، یا باهاشان همدلی کرده باشم. مامانبزرگ عزیز بود، وسواسیِ قوزکردهی مهربانی که زندگیاش، لااقل در این سی سال آخر که من دیدم، محدود بود به «سفره»ها و بچهها و نوهها و خواهرهایش که مرگشان را یکی یکی دید. شاید گرمترین خاطرهی من از دوران بلوغ، مال خانهی مامانبزرگ باشد. آنجا بود که، وقتی مامانبزرگ میخوابید، جلوی آینهاش لخت میشدم و بدنم را نگاه میکردم؛ تنی رو به لاغری، موهای وزِ زیر بغل، زیر شکم، روی بیضه، آلتِ سرگردانِ همیشه نیمهنعوظ، جوشهای سرسفید که میپاشیدند روی آینه یا عکسهای عروسی یا بچگی نوهها روی دراور، شکمم پُر از لوبیاپلو و سالاد شیرازی، صدای گزارشِ فوتبال یکشنبهشبِ ایتالیا ــ باتیستوتا در رم بود ــ سوار بر موجهای بیپایان خروپفِ مامانبزرگ از تاریکی اتاق، و خودش طاقباز خوابیده روی تختِ دو نفرهای که یک طرفش ۳۰ سال بود خالی بود و ــ گندش بزنند ـــ پیر، همیشه پیر، توی ذهن من همیشه پیر، چروکیده، خطهای چروکها نخوانده مانده، با قوزی آنقدر همیشگی که بدیهی، پوستهای از یک آدم. انگار هنوز دارم خودم را در آینهاش میبینم؛ لخت و رقتآور.
چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۸
چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۸
همیشه خوابها از ارتفاع سادهلوحی خود پرت میشوند و میمیرند
خواب دیدم استانبولام. میروم کتابفروشی و با س. و دخترش صبحانه میخوریم و میرویم یک جایی حوالی خیابان استقلال که من پیاده شوم. یعنی خیابانی چسبیده به دریا و نزدیکِ استقلال. برنامهام این است که تنها شوم و آبجو بخورم و در خودم غرق شوم. کلی آدم میبینم. با کلی دوست و غریبه همراه میشویم و چندتا مردِ سلبریتی که دستم میاندازند همانطوری که پسرهای قوی و بالغ پسرهای ضعیفِ دمِ بلوغ را در دبیرستان دست میاندازند. تهدیدشان میکنم و آنها شوخیخنده برگزار میکنند. از پسِ کوچهها برج گالاتا پیداست. مردها باز یک کرمی میریزند، مثلاً دست میزنند بهم یا هر چی شبیه این، قهر میکنم و راه میافتم سمت گالاتا، میدانم یک کافهای آن نزدیکیها هست که سهلب گرم میدهد. فکر میکنم باید بروم آنجا سهلب بخورم و سوگواری چیزی را بکنم آنقدر که دیگر سوگی نماند. یک دندانم درمیآید، همهی دندانهایم میریزند توی دهنم. میترسم، این بار هم به سوگ نمیرسم.
جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۷
Lonely Carousel
چرخه همیشه یکجور است: ضربه را میخوری، گم میشوی، خودت را نمیشناسی، معلق میشوی، میگردی دنبال جای پای سفت، دنبال چیزهای آشنای خودت، یک پایت به زمین میرسد، بعد آن یکی پایت، میایستی، نفس میکشی، راه میافتی، حتا شاید بدوی، میشوی همانی که از خودت انتظار داری، بعد که انرژیات ته میکشد میفهمی در انتها همچنان خودت هستی، با همان ترسها و ضعفها و اضطرابها، همچنان آسیبپذیر، و حالا دوباره این تویی: به خودت چشم بدوز.
شنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۷
دارم از خودم سمزدایی میکنم. حوصلهام ته کشیده و دیگر توانِ حضور در دیدرس و تقاطعهای انسانی ندارم. یک وقتی با ایدهی خروج از انزوا خواستم با آدمها بیشتر حرف بزنم و بهشان وصل شوم و اینجور چیزها، حالا حس میکنم باید برگردم سر جایم و سفت بهش بچسبم تا یک کاری را تمام کنم و از انرژیاش استفاده کنم. اما حتا توی خودم هم حس میکنم در یک میدانِ پر از مین راه میروم، هر چند وقتی مینی ناغافل میترکد و سرگرمِ جمعکردن خودم میشوم تا مین بعدی. حس میکنم زیادی خودم را در معرضِ مینها قرار دادهام و پوستهام نازک شده. باید دوباره پوست کلفت کنم. چیزی که نباید یادم برود: من همیشه وقتی زنده بودهام که در آرامش و خلوت کار کردهام؛ در جمع، در حضور آدمهایی که خیلی وقتها برام شبحمانند میشوند و فقط مشتهایشان میخورد بهم، مشتهایی که از تودهی نامعلومِ ناامنیها میآید، زنده نیستم. پریروز دوباره چانگکینگ اکسپرس دیدم و تضادِ sleepwalker و daydreamerاش برایم پررنگ شد؛ من بیشتر daydreamerام، اما مثل sleepwalkerها زندگی میکنم.
یکشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۷
یک روایت خیلی شخصی از یک اتفاق معمولیشخصی
ازم بپرسی حسِ چندشطوری دارم از ماسیدنِ تمام معاشرتها و شبکهسازیهای کاری این چند وقت، به بهانهی چاپ کتاب. کار خاصی هم نکردم البته، ولی همینقدر هم توان روحیِ زیادی ازم میگیرد. فکر کردم این دفعه خودم کمی پا به پا ببرمش تا راه بیفتد، یعنی به تجربه فهمیدهام نمیشود بچه را پس بیندازی و مثل بچههای ناخواسته رهایش کنی توی خیابان که خودش بزرگ شود ــ حتا (بهخصوص) اگر همهاش حس کنی بچهات ناقصالخلقه است و یک چیزیاش هست و ندانی چی. خلاصه به نظر میرسد ایدهی بدی هم نبوده. آدمهای بیشتری دارند میخوانندش. هرچند مطمئن نیستم دلم میخواهد چقدر آدمهای بیشتری بخوانندش، حس میکنم کل قضیهی نوشتن هنوز برام زیادی درونی است.
نظرهای مثبت خوشحالم میکنند و نظرهای منفی عمیقن غمگین. چند روز پیش یکی بهم گفت از فلان حسن کتاب غافلگیر شده و چند روز قبلش یکی گفت حرف خاصی نداشتی بزنی. نمیدانم خوب است اینقدر ناامن و آسیبپذیرم یا نه. ولی این حسها را یادم رفته بود یا قبلن اینقدر غلیظ نبود؛ عجیب هم هست که کسی چندان ازشان حرف نمیزند، خیلی واقعی است.
شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۷
Yes I fear tomorrow I'll be crying
این دومین مواجههی من با مرگِ خودخواستهی یک آدم نزدیک است. این یکی از یک جهت تلختر است: با آدمِ امیدوار و خوشبینی طرفیم که میخواست تدریجی یک کاری بکند، سالها بود یک گوشهی خودش تأثیری کوچک میگذاشت، و حالا زده به سیم آخر. حتا اگر زنده هم بماند، اینکه همچین آدم مقاومی، در ادامهی مقاومتش، دارد خودش را فدا میکند، برای من ناامیدکننده است. چند روز پیش به فرید میگفتم فرهاد از آن شمعهای توی تاریکی است، و اگر برود، اگر همین چند شمعِ روشن مانده هم خاموش شوند، ما باید خودمان شمعِ خودمان باشیم. من از جهانِ تاریکتر از الآن میترسم، چشمهایم به همین تاریکی الآن هم تازگی عادت کرده.
دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۷
۱. از اول امسال به خانهی قبلی پناه برده بودم؛ خودم فهمیده بودم دیگر دوستش ندارم و رابطهمان شبیه اواخر یک رابطهای بود که باهاش کلی تاریخ داری و اینقدر امن شده که دیگر نمیخواهی ازش بکنی. از این فهمیدم که دیگر هیچ آشپزی نمیکردم توش و صبح که بیدار میشدم حالِ «صبحبهخیر خونهی من» نداشتم. روز آخر که بهش نگاه کردم فکر کردم در این ۵ سال خیلی چیزها اتفاق افتاده و سقفِ این خانه همیشه پناهم بوده. در خیابان که بیپناه ول شدهام، سریع خودم را رساندهام اینجا و گریه کردم. در جمع که حوصلهام سر رفته، خودم را رساندهام اینجا و تنهایی ول چرخیدم. وقتهایی هیچکس را نداشتهام، اینجا را داشتهام. نصف شبها که ناامن از خواب میپریدم توی تاریکیاش میرفتم دستشویی و لب پنجرهاش سیگار میکشیدم و چیزیاش نبود که بهش عادت نکرده باشم یا بلدش نباشم. با من خیلی مهربان بود. به صلحِ کامل رسیده بودیم و ایرادات هم را پذیرفته بودیم. روز آخر به خانهی خالی نگاه کردم و هیچی از خاطرات نمانده بود. تخت خواب شده بود چهار تا میله و یک تختهی شکسته. دوباره همه چیز بیروح شده بود. من هم بهش بیحس بودم. انگار خیلی وقت بود باهاش خداحافظی کرده بودم.
خانهی جدید هنوز غریبه است. نو است. دیروز رفتم براش وسایل جدید خریدم. میز و صندلی جدیدم را خیلی دوست دارم. الآن پشتش نشستهام و اینها اولین چیزهاییست که اینجا مینویسم. در خیالم این میز برام آمد دارد و قرار است رویش مجموعهداستانه را تمام کنم. فکر کردم میارزد بالای همچین چیزی پول بدهم. ساعتها از زندگیام پشتش خواهد گذشت. روی همین صندلی.
۲. این چند روز خیلی به استعارهی خانه فکر کردم. به اینکه چقدر بهش وابستهام. به جایی که بلدش شدهام. حتا در تاریکی هم امن است، نه چون نور است، چون به همهجاش آشنام. فکر کردم از روابط انسانیام هم همین را میخواهم؛ نه لزومن نوری درخشان در تاریکی، که آشناییای برای گمنشدن در تاریکیها. احتمالن از خودم هم همین انتظار را دارم. که یکجوری بلد باشم خودم را مدیریت کنم که در بحرانها گم نشوم. دارم گم نمیشوم.
۳. باورم نمیشود؛ کارها دارد روی روال میافتد. اسبابکشی با هر کوفت و زهرماری بود تمام شد، کار را تحویل دادم و امروز خانمه گفت کتاب بالأخره دارد میرود چاپخانه. از عواقبش میترسم. کاملن ممکن است همه فحشکشم کنند، یا بهم بیمحلی کنند، یا ازم تعریف کنند. نمیدانم چه خواهد شد. امروز تراپیستم گفت باید خودتو برای هر چیزی آماده کنی، فضا وحشیه. گفتم بله. گفت آمادهای؟ گفتم بله. گفت چون دنبال دردسر میگردی. گفتم بله.
۴. خیلی وقت بود در تقلای این حس بودم و پیداش نمیکردم: اینکه من برای خودم کافیام. پشت سر گذاشتن دوران پرفشار و پرتعلیق بهم این حس را داد. حالا باید تمرکزم را جمع کنم و دوباره منظم کار کنم. شاید چندتا رگ هم توی مغزم باز شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)