شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۱

اون منم

صبح شنبه‌ی آرامی است، پاییز هنوز جا نیفتاده، هرچند وقتی سرک می‌کشد و می‌رود. هنوز فشار خانه غیر قابل تحمل نشده. مامان گفت برام آهنگ شاد بذار، گفتم چی می‌خوای؟ گفت هر چی غیر از سنتی‌های بابات. آهنگ شادِ شاد نداشتم. یعنی یک فولدر داشتم که لابد اسمش آهنگ‌های شاد یا نامزدی علی بوده، که الآن نمی‌دانم کجاست. براش گوگوش گذاشتم.
فشار روم خیلی زیاد شده بود، داشتم از هم می‌پاشیدم، هر روز با اعصاب خرد بیدار می‌شدم و همه‌اش فکر می‌کردم که چه‌طور باید تا شب ادامه دهم، بیدار که نه، شب‌ها عملن نمی‌خوابم، دو و سه می‌روم توی رخت‌خواب و چهار خوابم می‌برد، پنج بیدار می‌شوم، با خارش شدید، آب می‌خورم و دست‌هام را آب می‌زنم تا نیم ساعت بعدش خوابم ببرد؛ این بازی تا نُه ادامه دارد. بیدار که می‌شدم قیافه‌ی داغ‌مرگ‌دیده‌ی مامان می‌آمد جلوی چشم‌هام، می‌آمد بالای سرم بغلم می‌کرد و گریه می‌کرد، می‌گفت من خیلی بدم، می‌گفت بی‌حوصله‌ام، می‌گفت ببخشید، بعد می‌رفت تا نیم‌ساعت بعد دوباره بیاید. وقتی می‌خواستم از خانه فرار کنم به تهران، عذاب وجدان گرفته بودم که چی کارش کنم. یعنی فکر می‌کردم همین که می‌آید تو اتاق و غر می‌زند، خودش یک‌جور ابرازکردن است، این را ازش نگیرم. قبل از آن‌که بروم، برنامه‌اش را کامل چیدم. صبح با خاله می‌ری استخر، بعد با هم می‌رید خونه‌ش ناهار می‌خورین، عصری هم می‌ری دنبال مامان‌بزرگ می‌آریش پیش خودت، فردا صبح هم که پا می‌شید می‌رید شمال، برید شمال‌ها، شمال خوبه. دیروز از شمال برگشتند و حالش فعلن بهتر است. می‌دانم موقت است، چند روز بعد دوباره برمی‌گردد به همان قیافه‌ی تلخ و پرچروک. فعلن نمی‌خواهم بهش فکر کنم. تهران آمدنم خوب بود. همین‌که تا دو سه بیدار بودیم و از داستان و فیلم حرف زدیم خوب بود، این‌که چند نفر جمع شده بودند که خوش‌حالم کنند و بگویند حواسشان بهم هست خوب بود. خیلی وقت است روزمره ننوشته‌ام، روزمره نوشتن سخت است، جرأت می‌خواهد، همین‌جور می‌نویسی و می‌بینی داری خودت را افشا می‌کنی، از چیزهایی می‌گویی که قرار نبوده بگویی. تو راه برگشت همه‌اش خوابیدم. وسط راه موبایلم زنگ زد، می‌شنیدم که زنگ می‌خورد، ولی نمی‌توانستم تکان بخورم. سعی کردم دست‌هام را از هم باز کنم و موبایل را جواب بدهم نشد، انگار دو قطب ناهم‌نام آهن‌ربا بودند، دقیقن همان‌جور، یک‌جور نیروی قوی و ناشناخته چسبیده بودشان به هم. پاهام خیلی آرام تکان خوردند، بعد دست‌هام کم‌کم از هم باز شدند اما تا بخواهم موبایل را جواب بدهم، قطع شد. بعد که باز داشت خوابم می‌برد، می‌ترسیدم دست‌هام را تو هم چفت کنم، می‌ترسیدم نتوانم بازشان کنم. دیروز صبا می‌گفت بدن آدم تو خواب فلج می‌شود، اگر فلج نشود که واقعن بلند می‌شویم خواب‌هایمان را انجام می‌دهیم، جالب نیست؟ یعنی همه‌ی ما فلج‌بودن را تجربه می‌کنیم. فکر کنم وقتی موبایل زنگ خورد یک تکه‌ی مغزم بیدار شده بود، اما آن تکه‌ای که آدم را فلج می‌کند بیدار نشده بود؛ تجربه‌ی ترسناکی بود، آن چند ثانیه کلی کش آمد، تو همان حالت خواب و بیداری فکر می‌کردم اگر دست‌هام همیشه چسبیده به هم بمانند، چی؟ الآن فشار کم شده، همین‌که می‌بینم گوگوش می‌خواند و مامان غلط‌غولوط باهاش می‌خواند، خودش خوب است، خودم را گول نمی‌زنم، می‌دانم باز هم در حد مرگ تو این خانه له خواهم شد، اما همین که چنین لحظه‌هایی پدید می‌آیند، خوب است.
دلم برات تنگ شده بود. برای طولانی‌باهم‌بودنمان تنگ شده بود، از این‌که چند ساعت هول‌هولکی با همیم و همه‌ی دل‌تنگی و فشار باید در آن چند ساعت تمام شود خسته شده بودم، یعنی بی‌آن‌که خودم بفهمم، خسته شده بودم. خوب بود که بالأخره این‌قدر با هم بودیم که پوسته‌ام شکافته شود، گریه‌ام بگیرد، که این اضطرابِ هرروزه یک‌جا، یک‌جور به بیرون نشت کند؛ هرچند تمام نشود و باز باشد، اما خب.

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۹۱

افسوس که خانه‌ها، راه‌ها، خیابان‌ها هم چون سال‌ها گریزانند

سه سال پیش، شبِ تولد بیست‌سالگی‌ام فرید با یک کارتن سفیدِ بی‌قواره به خانه آمد که توش هفت‌جلدِ سیاه بود که روی هر کدام به رنگی نوشته شده بود «در جستجوی زمان از دست رفته»؛ لابد آن شب باران نم‌نم می‌آمده که روی کارتن سفید لکه‌های خاکستری افتاده بود. آن شب هنوز با برادرهایم در همان خانه‌ی شاهین زندگی می‌کردیم و خانه برای ما سه نفر کوچک بود، آن‌قدر که من شب‌ها روی کاناپه‌ی زهواردررفته‌مان می‌خوابیدم. بعد هر کدامشان صفحه‌ی اول کتاب برام چیزی نوشتند، فکر کنم از این نوشتند که در ابتدای دهه‌ی سوم زندگی‌ام نمی‌دانم زمان چه تند می‌گذرد و از دست می‌رود و یادها برجا می‌گذارد. این احتمالن پررنگ‌ترین تصویری است که از خانه‌ی شاهین در ذهنم مانده، از وقتی که فرید هنوز ایران بود و مجرد بود و علی مجرد بود و من دانش‌جو بودم و بعد از آن اتفاق‌ها تند و پشتِ هم افتادند تا رسیدیم به آن روز که کاناپه‌ی زهواردررفته توی پارکینگ خانه تک افتاده بود و خانه خالیِ خالی بود یا رسیدیم به دیشب که روی کاناپه‌ی نوی خانه‌ی علی و زنش آخرین کلمات جست‌وجو را خواندم. یعنی آن‌جا که راوی تصمیم می‌گیرد برای رهایی از سنگینیِ زمان از دست‌رفته، پیش از آن که خیلی دیر شود، ایستاده بر عصای بلند زمان به گذشته‌اش، به درون خودش، نگاه کند و کتابش را شروع کند و همان‌جا کتابِ نوشته‌شده‌ی راوی، در دستان من تمام شد.
نیمه‌های شب بود و تا روز زیاد مانده بود.

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۱

غرغر

زندگی با خانواده همان قدر که فکر می‌کردم آزارنده است. تو این چند سال از آن‌ها فاصله گرفتم و از روبه‌روشدن با آن‌ها فرار کردم و حالا باید با همه‌ی این فاصله روبه‌رو شوم. چاره‌ای نیست، از هر چی فرار کنی و به روی خودت نیاوری‌ش، به هر حال مجبور می‌شوی باهاش روبه‌رو شوی، شاید هم آن‌قدر ناگهانی روبه‌رو شوی که همه‌اش با جا آوار شود روت. این اتفاق برای مامان هم افتاده. یک‌هو من را دیده که ربطی به آن پسر هجده‌ساله‌ای که خانه را ترک کرد، ندارم؛ ربطی به تربیتی که شدم، ندارم. من را دیده که حتا اندازه‌ی خودم هم بچه‌اش نیستم، چه برسد به این‌که بخواهم جای خالی دو برادرم را هم پر کنم. هی تقلا می‌کند که به‌م نزدیک شود و نمی‌تواند، می‌گوید چرا با من حرف نمی‌زنی و وقتی حرف می‌زنم چیزی از حرف‌هام نمی‌فهمد، سر بحثی را باز می‌کند که من هیچ علاقه‌ای به ادامه‌اش ندارم. هی می‌خواهد از زندگی من سر در بیاورد، کجا می‌روم، چی می‌خوانم، چی می‌بینم و همه‌ی این‌ها بیش‌تر من را ازش دور می‌کند، گارد من را قوی‌تر می‌کند. چند بار ازم کتاب گرفته و نیمه‌کاره رهایش کرده، چندتا کتاب از بقیه گرفت خواند و آمد به من گفت که من افتاده‌ام روی دور کتاب خواندن، یک کتاب که خیلی دوست داشتی بده بخوانم، قول داد که تمام می‌کند. گشتم کتابی که ماجرا داشته باشد و خواندنش هم خیلی سخت نباشد، دادم به‌ش. سور بز را دادم. دیروز می‌گفت رفتم آخرش را خواندم، می‌خواستم ببینم بابائه واقعن دخترش را داده دستِ تروخیو یا نه، می‌گفت چرا این‌ها این‌قدر بددهن‌اند. یکی دو هفته پیش به‌ش گفتم باید قبول کنی که ما با هم فرق داریم، ما یک‌جور بزرگ نشده‌ایم، یک‌جور به دنیا نگاه نمی‌کنیم، قرار هم نیست نگاه کنیم، بی‌خیالِ ماجرا شو.
این‌جا تنهام. جایی ندارم بروم که از محیط خانواده دور باشم. باید همه‌اش با این‌ها سروکله بزنم. بابا هنوز اصرار دارد که روشن‌فکری دینی را به من بشناساند، می‌گوید این‌ها مردم را دین‌گریز کرده‌اند و حقیقت دین ایمان است و فلان. از شهر هم خوشم نمی‌آید. حتا دوست ندارم توش راه بروم. این خیابان‌ها، کوچه‌ها، آدم‌ها همه‌شان به من کار دارند، چه آن‌ها که عوض شده‌اند، چه آن‌ها که همان مانده‌اند. هر آدم، هر مکان تکه‌ای از نوجوانی‌ام است، یادِ خاطره‌ی محو و دفن‌شده‌ای از آن دوران می‌اندازدم، انگار قرار است هی با خود نفرت‌انگیز نوجوانی‌ام روبه‌رو شوم. خب، نمی‌خواهم.

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۱

دژمن

دوست دارم بنویسم، اما نمی‌توانم. همین الان کلی نوشتم و همه‌اش را پاک کردم. بعد دوباره شروع کردم و دیدم کی‌بورد انگلیسی بوده و هر چی نوشته‌ام، بی‌معنی شده (اگر فارسی هم بود، فرق چندانی نمی‌کرد). از آخرین داستان قابل قبولی که نوشته‌ام یک سال و از آخرین داستان غیرقابل قبولی هم که نوشته‌ام، چهار ماه می‌گذرد. دوست دارم بنویسم، اما نمی‌توانم. چیزی برای نوشتن ندارم. دارم با هجوم افسردگی مبارزه می‌کنم، یعنی دارم در می‌روم. سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم، به بهانه‌های افسردگی مجال ندهم، اما یک‌هو همه‌اش می‌ریزند روم. دیروز از سر صبح اضطراب داشتم، آن‌قدر که نمی‌توانستم درست حرف بزنم، رو چیزی تمرکز نداشتم، به در و دیوار نگاه می‌کردم و منتظر بودم اتفاق بدی بیفتد، نیفتاد. همه‌ی فوبیاهام زنده شده بودند، فوبیای این‌که بابا بمیرد، تو جیب حوله‌ام سوسک باشد، کسی ازم ناراحت باشد؛ هیچ‌کدام نشد.
همه‌ش دارم می‌جنگم. با افسردگی و دیگر دشمنان فرضی‌ام می‌جنگم و شکست می‌خورم. شاید این است که من هم، مثل حکومت‌های دیکتاتور، به دشمنان فرضی نیاز دارم تا بتوانم ادامه دهم. باید یک چیزی تو خودم یا بقیه پیدا کنم که فکر کنم نمی‌خواهم این‌جوری باشم، باید نیروی عظیم ناامیدی باشد که توش امید پیدا کنم. اما خسته شده‌ام از جنگیدن. دلم می‌خواهد وا بدهم ببینم دشمن چی کار می‌خواهد بکند، دلم می‌خواهد اضطراب فلجم کند، کسی را نبینم و تنها شوم (آمریکا بیاید و «این‌ها» بروند) اما بعدش چی؟
الآن یهو دوباره ذهنم خالی شد. انگار همین را هم نمی‌توانم درست بنویسم. یعنی قرار است تمام زندگی من همین باشد؟ جنگیدن و شکست خوردن؟

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۱

Wake Me Up When September Ends

آدم بدون این‌که خودش بخواهد عوض می شود، سریع هم عوض می‌شود و اتفاقن جاهایی که خودش می‌خواهد، کند عوض می‌شود. ما کِی این‌قدر عوض شدیم؟ یک وقتی بود که دلمان به این خوش بود که هفته‌ای یک‌بار، دوهفته‌ای یک‌بار، توی دخمه‌ی داغونی هم را ببینیم و دستِ هم را بگیریم و اگر کسی حواسش نبود، سریع هم را ببوسیم. چند شب پیش یادم افتاد شب‌ها که مامان‌وبابا می‌خوابیدند با کلی کارآگاه‌بازی تلفن را کش می‌رفتم که زنگ بزنم و پچ‌پچ می‌کردیم و هیچ چیز خاصی نمی‌گفتیم و اصلن فکرش را هم نمی‌کردیم که باید چیز خاصی بگوییم. بعدش چی شد که دیگر نصف شب حرف نزدیم؟ اولین تولدت می‌خواستم فرهیخته جلوه کنم برات خشم و هیاهو خریدم و شازده احتجاب و یک کتاب دیگر که مال ویرجینیا اور وولف بود و هیچ ربطی به ویرجینیا وولف معروف نداشت، نویسنده‌ی در پیتی‌ای بود که کل فرهیختگی من را از بین برد، کِی بود؟ هفت سال پیش؟ این‌قدر عوض شدیم که حتا من هم که از شش‌ماه پیش به قبل یادم نمی‌ماند، هی برای خودم مرور می‌کنم که چی شد که به این‌جا رسیدیم. یعنی یک‌هو دیدم که خیلی وقت است خیلی کارها را نمی‌کنم، برنمی‌دارم نصف شبی زنگ بزنم که دلم تنگ شده، نصف شب که زنگ بزنم مال این است که اعصابم خرد است مثلن. یا دیدم عادتِ کارت‌تبریک خریدن از سرم افتاده. نمی‌شود هم دوباره برگردی کارهای قبل را بکنی و زور بزنی که بگویی فلان چیز هنوز لذت‌بخش است و تمام نشده؛ خب، یکی وقتی لذت‌بخش بوده، از جایی به بعد دیگر نبود. نه که بخواهم برگردم به آن موقع، یعنی آن موقع هم لابد یک‌جورِ دیگر مثل الآن بوده، من که قبل و بعدش یادم نمی‌آید، تصویرهای پراکنده یادم مانده فقط، حرفم این نیست. حرفم بیش‌تر این است که چرا چیزهایی که می‌خواستیم عوض شوند، عوض نشدند، چرا آن‌ها به ما چسبیدند، جاش این‌جور چیزها عوض شدند، چی شد که ناخودآگاهمان قوی‌تر از خودآگاهمان شد؟

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۱

دیروز این‌جاست

توی اتوبوس خوابم برد. دیشب کم خوابیدم و همین که اتوبوس راه افتاد، به در ترمینال نرسیده، خوابم برد. خواب دیدم توی اتوبوس خوابیده‌ام، همه چیز همان‌طوری بود که واقعن بود. فقط توی خواب اتفاقی نیفتاده بود، نشانه‌ای هم نبود که اتفاقی نیفتاده است، فقط حس می‌کردم چیزی نشده است و همه‌ی این روزها را خواب می‌دیدم و واقعیت همان است که آن وقت داشتم خواب می‌دیدم. از خواب پا شدم. توی اتوبوس بودم و می‌دانستم اتفاق افتاده است، فقط فکر کردم اگر چشم‌هام را باز کنم دیگر خوابم نمی‌برد. این روزها، مرز میان خواب و بیداری‌ام کم شده؛ انگار همه‌ی این روزها یک روز طولانی‌اند که تمام نمی‌شود. هی شب می‌شود، روز می‌شود، اما کل آن روز تمام نمی‌شود؛ هیچ‌وقت حس نمی‌کنم روز دیگری شروع شده است. همین بی‌خوابیِ غریب منگم کرده، انگار دارم بی‌عینک زندگی می‌کنم و همه چیز را محو و دور می‌بینم و اگر قرار باشد چیزی را درست ببینم، باید خیلی نزدیک باشد، که هیچ چیز آن‌قدر نزدیک نیست. حس می‌کنم بی‌هوا از بلندی‌ای ول شده‌ام و هنوز آن‌قدر نزدیکِ زمین نشده‌ام که بفهمم چه بلایی قرار است سرم بیاید، فقط حس غریبی دارم که به زودی و به هر حال ناگهانی روی زمین سفت واقعیت از هم خواهم پاشید.

سپتیموسِ خانم دلوی با خودش فکر می‌کرد: «جهان تازیانه‌اش را برافراشته است؛ بر کجا آن را فرو خواهد آورد؟» حس می‌کنم جایی خیلی نزدیک به من فرو می‌آورد.