ناامیدم. پارسال که تصمیم گرفتم ایران بمانم فکر کردم من اینجا کارهای نکردهی زیادی دارم، فکر کردم آرامآرام زندگیام را میسازم و جا پایم را سفت میکنم. چند ماه اخیر به کلی از هر جور زندگی ساختن ناامیدم کرده. همهی چیزهایی که ساختهام به مویی بند است. ممکن است یک روز صبح، گرگور زامزاوار، از خواب بیدار شوی و چشم به دنیایی باز کنی که بهکل عوض شده. چند روز پیش یکهو به خودم آمدم دیدم اینجا هیچ چیزی ندارم که نگهام دارد. حسش رهایی نبود، بیتعلقی بود. آوارگی.
پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۷
شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۷
مقدمهای بر یک سوگواری شخصی: کورش اسدی (۱۳۹۶-۱۳۴۳)
پاییز ۸۶، منِ ۱۸ ساله ترم اول کارشناسی در یک رشتهی حالا بیاهمیتِ مهندسی بودم و میخواستم علاقهی تازهیافتهام، ادبیات، را در تهرانی پیگیری کنم که هیچ ازش سردرنمیآوردم. حالا که بهش فکر میکنم میخواستم یک جوری خودم را در شهرِ درندشت تازه مستقر کنم و برای این کار، در زندگیِ تازهی دور از خانوادهام نیاز به خانوادهای جدید داشتم. زود، از سر خوششانسی، معرفی شدم به جلساتِ خصوصی نویسندهای که میگفتند شاگردِ گلشیری بوده و ظاهراً نویسندهی خوبی هم هست. آن نویسنده، کورش اسدی (که آن روزها از خانهای کوچک در اطراف کرج خودش را میرساند به خانهای حوالیِ سیدخندان و بعدها میرداماد، و بعدها کافههای کریمخان، و بعدها که بعدِ ازدواجِ دوم و نجاتبخشش توانست خانهای حوالیِ جنتآباد اجاره کند، خودش میزبانِ ما شد)، برای منِ طفل معصوم شد تصویری از یک نویسندهی واقعیِ کتابچاپکرده و آن جمع، تصویری از یک خانوادهی ادبی. بعدها که جمعهای دیگر و نویسندههای واقعی دیگر را دیدم، فهمیدم که «آقای اسدی» ربطِ چندانی به دیگر نویسندهها ندارد، و آن جمع از بسیاری از جمعهای ادبی معصومانهتر بود. معصومیتِ آن جمع در دوری از حواشی بود و تمرکزِ افراطی بر ادبیات. داستان برای کورش اسدی و ـ در نتیجه همهی ما ـ فقط درونِ خودش تعریف میشد و هر چیزِ بیرونیای ـ سیاست و اجتماع و سانسور و تمام هرزکاریهای بیرون از کاغذِ ادبیات ـ اگر به داستان راه نمییافت و در جهانِ داستان خودش را معنی نمیکرد، بیمعنی بود. انگار همه یک راه برای ارتباط با جهان بیرون، و حتی خودمان داشتیم، و آن ادبیات بود: «ما از درون هم آگاهی نداریم. از کنار هم میگذریم مثل دو آدم از دو سرزمین متفاوت. سرها در گریبان. گم. گیج. همه جا پر از حفره است. ادبیات میتواند از خودمان از دیگری از دشمن و حتی از اجتماعی شوم بگوید ولی ما را پیشاپیش با وضعیتی آشنا کند که از بودن در آن اکراه داریم. معجزهی ادبیات تخیلکردن نیامدههاست. و همین است که به انسان ظرفیتهای والاتری برای درک این آدم یا آن وضعیت میبخشد.» ما به معجزهی ادبیات دلخوش کرده بودیم، و همین بود که برای وقوعِ همچین معجزهای ـ نوشتنِ داستانی که نیامدهها را تخیل کند، و البته مو هم لای درزش نرود ـ هیچ کوتاه نمیآمدیم. ادبیات باید ناب و بیخدشه میماند، چون تنها چیزی بود که داشتیم، تنها راهِ ما بود برای شناختِ دنیای بیرون، برای حرفزدن از خود، داستانْ «الف» بورخسی بود که جهان را در خود خلاصه میکرد. باید همزمان آسیبپذیر میشدیم تا زخمهای درونیمان را بنویسیم، و هم پوستکلفت میبودیم تا ببینیم هنوز از زخمهایمان چیزِ زیبایی خلق نکردهایم (و از آن بدتر، خیلی مانده تا خلق کنیم).
من یک جایی به این مسیر شک کردم. ادبیاتِ محض به نظرم سرِ کاری آمد، فرار از مواجهه با چیزهای واقعیِ دنیای واقعی. به نظرم میآمد داریم خودمان را گول میزنیم و «الف» بورخسی از آن ایدههاست که هیچوقت هیچکس به آن نمیرسد. ایدهی داستانی که مو لای درزش نرود هم به نظرم افراطی میآمد. چه اشکالی دارد مو لای درزِ داستان برود؟ مگر از همین بیراههها نیست که راهِ تازه پیدا میشود؟ اینقدر سفت و سخت و مؤمنانه چسبیدن به ایدهی داستان بینقص به نظرم نقضِ غرض ادبیات میآمد؛ چیزی که قرار بود رهاییبخش باشد، بدتر داشت خفهام میکرد. میخواستم از این بند رها شوم. شروع کردم به نوشتنِ داستانهایی که هر بار که میخواندمشان، افسوس را در صدای آقای اسدی میشنیدم. شده بودم شاگردِ حرفگوشنکنِ کلهشقی که هر چی بهش میگویند کارِ خودش را میکند («این کارها که شما میگید رو اگه بکنم که داستان من میشه یه داستان دیگه»)، هر بار عصبانی و له از کلاس در میآمدم و به زمین و زمان و تاریخ مصرفِ نظراتِ آقای اسدی فحش میدادم، به اینکه سلیقهاش محدود است و داستان را فقط آنطوری که خودش بلد است میپسندد. مدتی به جلسات نرفتم، بعد دست از پا درازتر برگشتم. حالا میدانم که آنچه آن موقع خیال میکردم رهایی است، بیشتر آشوبی نوجوانانه علیه پدری بود که هیچ استبدادی نداشت. به نوع خاصی از نوشتن تعصب نداشت و تنها تعهدی که داشت به کلمات بود و داستانِ خوب. ساکنِ دائمی جزیرهی دورافتادهی ادبیات بود و خیلی هم خوشحال میشد اگر این جزیره گونههای جاندارِ بیشتری پیدا میکرد، فقط نکته این بود که گونههایی که من به جزیرهاش میآوردم پیشاپیش رو به مرگ بودند. و من که توی خودم گیر کرده بودم این را نمیفهمیدم، و اجازه نمیدادم کسِ دیگری یکجوری زندهشان کند.
اما بیرون از جزیرهی ادبیات، آقای اسدی بزرگسال موفقی نبود. اصلاً قواعدش را بلد نبود. ماشینش که خراب میشد نمیدانست چه کار کند. اساماسهای تبلیغاتی موبایل گیجش میکردند. زبانِ مذاکره با ناشرها را بلد نبود. باختهای استقلال را نمیفهمید. و همهی اینها دنیای بیرحمِ واقعی را برایش مهیب و درکنشدنیتر کرده بود. چند روز قبلِ مرگش، بعدِ یکی دو ماه در جلساتِ داستانش دیدمش. بهوضوح لاغرتر شده بود. ظاهراً صاحبخانهاش گفته بود که باید بلند شود و قبل و بعد جلسه میگفت از کجا خانه پیدا کنم، اصلاً شاید از تهران بروم. پولش آنقدری کم نبود که نتواند خانه پیدا کند و دو سه ماهی هم وقت داشت، ولی همین که باید از جای امنِ خانهاش درمیآمد و میافتاد دنبالِ خانه، مضطربش میکرد. این اضطراب قابل مقایسه با اضطرابِ همهی ما در چنین وضعیتی نبود؛ اضطرابی بود عمیق که سالها با خودش حمل کرده بود ـ انگار مثل یوزف کا. هر روز صبح به دنیایی چشم باز میکرد که نمیشناخت، ازش سردرنمیآورد، فقط مهیبیاش را حس میکرد. ما، ماهایی که به واسطهی ادبیات او را میدیدیم، شاید حس میکردیم که در این دنیای مهیب تنهاست، اما نمیدانستیم، و هنوز هم نمیدانیم، که بازتاب این دنیا درونِ او چگونه بوده: آن آدمی که بیدریغ محبت میکرد و میبخشید و تهران برایش شهری مخوف بود، همانطور که دنیای بزرگسالان برای کودکان مخوف است، و از هر جای شهر خودش را میرساند به جلساتی که در آن جوانی مثل من هارتوپورت میکند یا خیلی وقتها آدمهایش بیانگیزهاند و به شوخی و خنده میگویند که نه، چیزی ننوشتهاند، نشد، حالا هفتهی دیگر، برای ما فقط با رشتههایی نامرئی وصل میشد، اگر اصلاً وصل میشد، به آن آدمی که داستانهای رازآلودی مینوشت که بیآنکه به چنگ بیایند، ریزریز، حسِ ترسِ شاعرانهی اکو شدنِ صدایی در فضایی خالی را توی دل آدم میریزند، و از این فراتر، به آن آدمی که اینقدر دقیق نقشه کشید که نقطه بگذارد بر پایان زندگیاش.
بقیهش اینجاست.
جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۷
Welcome to the world of reality
شبها با این پادکستهای مدیتیشن به خواب میروم. یارو میگوید چشمهایتان را ببندید و من چشمهام را میبندم. میگوید تصور کنید وارد سرسرایی شدهاید که روی دیوارهایش عکسهایی از بهترین اوقاتتان زده شده و من به بهترین اوقاتم فکر میکنم (چند تصویر پراکنده: نشسته بالای پارکی در استانبول، رو به منظرهی دریا و شهری بافتقدیمی و مرغان دریایی؛ نشسته لبِ ساحل، در انتظار کسی که دارد سنگ جمع میکند و گاهی ذوقزده صدایم میکند؛ در اتاق پردهکشیدهی خانهی قدیمیمان، در حال نقاشیِ صحنهای فوتبالی؛ در ایوان خانهی فعلی، سیگارکشان، بعد از گذاشتن نقطهی پایان ماراتن چندماههی متنی سخت؛ در خیابانهای استانبول، ساحل کادیکوی، آبجو به دست و در حال تماشای غریبهها؛ خوابیده روی آبِ آرامِ جزیرهای حارهای). میگوید حالا آرام شدهاید، یک درجه «ریلکس»تر. صداهای مزاحم را نمیشنوید و من باور میکنم که حالا نباید صداهای مزاحم را بشنوم. صدای یارو از ته چاه درمیآید و اکو میشود و پسزمینهاش صداهای مثلن طبیعیِ بازسازیشدهای است؛ مثلن صدای فلزی و پرطنینی که قرار است قطرهقطرههای آب باشند. و من نیاز دارم باورم شود که این صداها طبیعیاند. این منام، در آستانهی فروپاشیای که وجههی بیرونی ندارد و فقط درونِ خودم است. در همین چهاردیواری، بیتماشاگر. بعد وسط صداهای خودم و صداهای اکو-فلزی یکهو ذهنم کنده میشود، انگار به یک سطح دیگر میرود، عینِ کاغذی که سفت به دیواری چسبیده و یکهو چسب وا میرود و باز میشود. و خوابم میبرد.
کسل هم هستم. تمام تعطیلات از خانه در نیامدم که کار کنم. هلکهلک کار کردم. این یکی هم تمام میشود. مثل همهی آنهایی که به زور تمامشان کردهام. متنِ سختِ چندماهه را بازخوانی میکنم و پر از اضطراب میشوم؛ اولین بار است که چیزی قرار است ازم منتشر شود که به همهی جوانبش مسلط نبودهام، هیچوقت نبودهام، هیچوقت حس نکردهام بهش سوار شدهام و راهش میبرم. همیشه داشتهام تویش گیج میچرخیدم و هنوز هم، در نسخهی نهایی و (خدا رحم کند) چاپی، نمیفهمم چه کار کردهام. این حسها اما بیرون نمیریزند. خالی نمیشوم. انگار همه چیز توی خودم میماند. دو هفتهی دیگر سالگردِ ا. است؛ برایش آماده نیستم. هیچوقت عزاداریاش را تمام و کمال نکردم و در تمام این یک سال روحش پشت سر من بود. سایهای بود که دنبالم میکرد و همیشه میترسیدم برگردم نگاهش کنم. چطور نگاهش کنم؟ چطور نگاه کنم به چشمهای خودکشیکردهای که قرار بود سنگر من باشد؟ چطور به بنبست زندگیاش ــ و زندگیام -ـ نگاه کنم؟ جهان ناامن است و من لرزان. کلمات را میخوانم، آرام میکنند و تکان میدهند:
«به جهان واقعیت خوش آمدی ـــ اینجا هیچ مخاطبی نیست. هیچکس نیست که تشویقت کند، ستایشت کند. هیچکس نیست که ببیندت. میفهمی؟ حقیقت این است ـــ قهرمانی واقعی هیچ تحسینی به همراه ندارد، هیچکس را سرگرم نمیکند. هیچکس توی صف نمیایستد که ببیندش. هیچکس مشتاق نیست... قهرمانی واقعی در دقیقهها، ساعتها، هفتهها و سالها تمرینِ ساکت، دقیق و خردمندانهی درستکاری و مراقبت است ــ بیآنکه کسی ببیند یا هورا بکشد. جهان همین است.»
پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۷
افسردگی از اول ته چاه نیست؛ اولش سراشیبی ملایمیست که قدمبهقدم تویش پیش میروی، محتاط، بعد که یک لحظه غفلت کنی میبینی سرعتت زیاد شده و سراشیبی تند شده و دیگر سر میخوری و تا ته میروی. هنوز حواسم هست و هنوز هر گام را بهزور برمیدارم ــ هنوز قِل نخوردهام، هنوز به تابستان ۹۶ نرسیدهام، ولی نزدیک است.
تصمیم گرفتم تمام چیزهایی اضطرابآور را دور کنم. باید آرام باشم. باید سر صبر کار کنم و همین چند متر سقوط را نمنم برگردم بالا. باید دوباره خواب بخوابم. و بعد خوب بیدار شوم.
پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۷
«فکرش را کنار زد، نه که بهش واکنش نشان بدهد، فقط تماشایش کرد که شناور دور میشود. فکر کرد به تمام فکرها و هوسهایی که تماشا میشوند ولی کاری برایشان انجام نمیشود، فکر کرد به تکانههای دچار قحطیِ بیان که خشک میشوند و خشکیده و شناور دور میشوند، و حس کرد که این انگار یک ربطی به او و موقعیتِ او دارند و آنچه باید مشکل نامیده شود، اگر این آخرین عیاشیِ طاقتفرسا هم از پس مشکل برنمیآمد، اما حتی نمیتوانست شروع کند به درک اینکه چطور این تصویرِ تکانههای تهکشیدهی خشکیدهشناور به او مربوط میشود...»
شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۷
شیرجه
عجیب است که بدن زودتر از همه سپر میاندازد. دیروز از صبح تا خواب سردرد داشتم و بعد هم ــ مطابق معمول ــ خوابم نبرد. بعد هم که خوابم برد هی بیدار شدم و همینجوری گذشت تا صبح. بیدار که شدم منگ و سپرانداخته بودم. طرفهای ظهر رفتم دوباره بخوابم و توانستم صدای ذهنم را خاموش کنم و واقعن بخوابم. یک ربع خوابیدم شاید. خواب دیدم روی صخرهای ایستادهام و ساحل پیداست. یکی از روی صخرهی دیگر داد میزند بپر، تا ساحل راهی نیست. میپرم و شروع میکنم به کرال رفتن که میبینم پاهام به زمین میرسند و فاصلهی صخره تا ساحل سر جمع نیممتر بیشتر نبود و من توی ساحلام ــ ولی سرخورده. نگاه میکنم به دریا و صخرهها و کسی که داد میزد بپر بپر پیدا نیست که بهش بگویم این یک ذره راه که آنقدر جودادن نداشت. ساحل امن نبود و دریا وحشی نبود و هیچ چیز آنطور نبود که قرار بود باشد.
دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۷
I'm a whim, just a whim, I'm a passing thought
بیرون دارد مثل چی باران میبارد. پنجره باز است واتاق با نسیمِ وزنده از باران خنک میشود. من زیر پتو دارم مینویسم. بالای سرم سالهاست عکسی از خودم است و یک کرگدن و خطی که فرید سالها پیش «بجهت» من نوشته. این تابلوها را هم مثل بقیهی جاهای خانه هیچوقت دست نزدم. مشوش نیستم ولی مدام بالا و پایین میشوم. امروز بعد مدتها چند قطره اشک ریختم. توی تراپی بودم و داشتم سعی میکردم ادای آدم مسلط به اوضاع را درآورم که گفت «این داستان غمانگیز زندگی توئه، تو موقعیت سخت اضطراب فلجت میکنه و تو موقعیت غیرسخت غم و بیحوصلگی.» حالا موقعیتها همه سختاند و من بسیار آسیبپذیر، شاید هم بهخاطر آسیبپذیریام باشد که همه چیز اینقدر سخت به نظرم میآید ــ شاید لاکِ سختی که دور خودم کشیده بودم ترک خورده که حتا نسیم هم به نظرم سوز میآید و حالا یا باید به نسیم عادت کنم یا درزِ لاک را بگیرم. هنوز نمیدانم مادر اساطیریای که در این یک سال من را ضد ضربه میکرد دستش را کجا گرفته بود که آسیبپذیر مانده. فهمیدنِ این چیزها سخت است، اول ضربهاش را میخوری و بعد گیج میگردی. بعدازظهر رگبار زد و یکهو دیدم شیشهی پنجره دارد موج برمیدارد، نمیشد فهمید آب از کجا به کجا میرود. همه چیز را لایهی شفاف و مواجِ آب گرفته بود. به هیجان آمدم و از صدای لرزش شیشهها ترسیدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)