«فکرش را کنار زد، نه که بهش واکنش نشان بدهد، فقط تماشایش کرد که شناور دور میشود. فکر کرد به تمام فکرها و هوسهایی که تماشا میشوند ولی کاری برایشان انجام نمیشود، فکر کرد به تکانههای دچار قحطیِ بیان که خشک میشوند و خشکیده و شناور دور میشوند، و حس کرد که این انگار یک ربطی به او و موقعیتِ او دارند و آنچه باید مشکل نامیده شود، اگر این آخرین عیاشیِ طاقتفرسا هم از پس مشکل برنمیآمد، اما حتی نمیتوانست شروع کند به درک اینکه چطور این تصویرِ تکانههای تهکشیدهی خشکیدهشناور به او مربوط میشود...»
پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۷
شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۷
شیرجه
عجیب است که بدن زودتر از همه سپر میاندازد. دیروز از صبح تا خواب سردرد داشتم و بعد هم ــ مطابق معمول ــ خوابم نبرد. بعد هم که خوابم برد هی بیدار شدم و همینجوری گذشت تا صبح. بیدار که شدم منگ و سپرانداخته بودم. طرفهای ظهر رفتم دوباره بخوابم و توانستم صدای ذهنم را خاموش کنم و واقعن بخوابم. یک ربع خوابیدم شاید. خواب دیدم روی صخرهای ایستادهام و ساحل پیداست. یکی از روی صخرهی دیگر داد میزند بپر، تا ساحل راهی نیست. میپرم و شروع میکنم به کرال رفتن که میبینم پاهام به زمین میرسند و فاصلهی صخره تا ساحل سر جمع نیممتر بیشتر نبود و من توی ساحلام ــ ولی سرخورده. نگاه میکنم به دریا و صخرهها و کسی که داد میزد بپر بپر پیدا نیست که بهش بگویم این یک ذره راه که آنقدر جودادن نداشت. ساحل امن نبود و دریا وحشی نبود و هیچ چیز آنطور نبود که قرار بود باشد.
دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۷
I'm a whim, just a whim, I'm a passing thought
بیرون دارد مثل چی باران میبارد. پنجره باز است واتاق با نسیمِ وزنده از باران خنک میشود. من زیر پتو دارم مینویسم. بالای سرم سالهاست عکسی از خودم است و یک کرگدن و خطی که فرید سالها پیش «بجهت» من نوشته. این تابلوها را هم مثل بقیهی جاهای خانه هیچوقت دست نزدم. مشوش نیستم ولی مدام بالا و پایین میشوم. امروز بعد مدتها چند قطره اشک ریختم. توی تراپی بودم و داشتم سعی میکردم ادای آدم مسلط به اوضاع را درآورم که گفت «این داستان غمانگیز زندگی توئه، تو موقعیت سخت اضطراب فلجت میکنه و تو موقعیت غیرسخت غم و بیحوصلگی.» حالا موقعیتها همه سختاند و من بسیار آسیبپذیر، شاید هم بهخاطر آسیبپذیریام باشد که همه چیز اینقدر سخت به نظرم میآید ــ شاید لاکِ سختی که دور خودم کشیده بودم ترک خورده که حتا نسیم هم به نظرم سوز میآید و حالا یا باید به نسیم عادت کنم یا درزِ لاک را بگیرم. هنوز نمیدانم مادر اساطیریای که در این یک سال من را ضد ضربه میکرد دستش را کجا گرفته بود که آسیبپذیر مانده. فهمیدنِ این چیزها سخت است، اول ضربهاش را میخوری و بعد گیج میگردی. بعدازظهر رگبار زد و یکهو دیدم شیشهی پنجره دارد موج برمیدارد، نمیشد فهمید آب از کجا به کجا میرود. همه چیز را لایهی شفاف و مواجِ آب گرفته بود. به هیجان آمدم و از صدای لرزش شیشهها ترسیدم.
جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۷
قاعدتن باید خوشحال باشم از جایی که هستم. اینجا نقطهی بهینهای است از فشار کار و میزان درآمد و پیگیری پروژههای شخصی و برای من که همیشه یک سر این طیفها بودهام خبر خوبی است. بعد از مدتها میدانم در سال آینده چه کار خواهم کرد و میدانم که دوست دارم آن کارها را بکنم. چیزهای ریزریزِ خوشایند هم پیش میآیند ــ ولی نیستم. خوشحال نیستم. ناامنام، ترسیده، درخودگوریده. و این برای من که تمام سالِ گذشته را صرفِ این کردم که ناامنیهام را ببینم و مثل این فیلمهای مستقلِ آمریکایی در ماجرایی بیحادثه چشم به چشمشان بدوزم و حلشان کنم، خبر خوبی نیست. شاید تمام این مدت نه صرف چشمدوختن، که فرار میشد. شاید ناامنی بزرگی هنوز هست که نمیدانم چیست. دیشب خواب دیدم اول بازگشت از سفری پیاده میشوم و میروم توی خانهای وسطجادهای که مدام دارد اتصالی میکند و هر لحظه ممکن است منفجر شود. میخواهم آدمها را فراری بدهم، بابا زنگ میزند میگوید داری میآی؟ میگویم آره، تو راهم.
دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۶
این هم مثالی دیگر
جهت ثبت در تاریخ شخصی:
امروز نشسته بود جلوم و با همان لحنِ بیخیال خودش ده دقیقه مونولوگ گفت. داشت گریهام درمیآمد. گفت تو داری با ازدسترفتههات حرف میزنی، در خوابهات، حالا کنارشان راه میروی، جلویشان مینشینی و ازشان سؤال میکنی. میپرسی که راهی که رفتند به کجا رسیده، انتخابهایشان را زیر سؤال میبری. گفت هر کدامشان یک بخشی از تواَند، گفت تو با چیزی که هستی - همیشه بودهای - زندگی ساختهای، از بچگی باهاش داشتی میساختهای، و حالا که خودکشی نویسندهی نزدیکی بهت نشان داده شاید آن بخش جواب ندهد مدام به تصویرِ دیگری نگاه میکنی که آن شوی. گفت همین که هستی تا به حال برات [نامفهوم] زیادی داشته.
گفتم چیِ زیادی؟
گفت مواهب.
نیاز داشتم یکی اینها را بهم بگوید، که تا به حال زیاد چیزی ساختهام، این از هر مشتِ محکم دیگری برام محکمتر بود.
پ.ن. این هم مثالی دیگر منتشر شد. دلم میخواست قبلش بقیهی درراهماندگان را ببینم.
دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۶
چقدر بنشینم و صبر پیش گیرم
۱. فایل نهایی کتاب را خواندم و تصحیحهای آخر را کردم که دیدم اکروبات ریدر تصمیم گرفته فایل را سیو نکند. نیمساعتی توی شوک بودم که کل کار امشبم را باید فردا هم بکنم که تهش توانستم یک جوری دورش بزنم و سیوش کنم. گفتند دو هفته دیگر چاپ میشود و ذوقِ چندانی براش ندارم. آنها که برایشان ذوق داشتم گیر کردهاند. یکیاش توی ارشاد است و هفتهی پیش که رفتم پیگیرش شدم هزارجور جوابِ مختلف بهم دادند. خلاصهاش این بود که ممکن است رد شود. هنوز از تصورِ اینکه ممکن است واقعن رد شود و بروم توی سیاههی ممنوعهها عبور نکردهام. آمدم سر کار و به همکارم گفتم و گفت بالأخره نوبت تو هم باید میشد. عصبانیتر شدم که انگار دلش خنک شده، ولی حالا فکر میکنم بالأخره نوبت من هم میشود. این یکی را قسر در بروم. بالأخره که یک روز باید باهاش روبهرو شوم. تا الآن اصلن توی ذهنم پررنگ نبوده، موانع نوشتن برام درونی بود و همهی حواسم سر این بود که چاهم را بیل بزنم که به سفرههای زیرزمینی تازهای برسم، یکهو این واقعیتِ سرد به صورتم خورد که بعدش تازه میرسی به عواملِ بیرونی، که همهشان از جنسِ سروکلهزدن با ناشر و ویراستار و الخ نیست، یکیاش سیستمی است که منطقش را نمیدانی، اگر منطقی داشته باشد، و باز برگشتم به این واقعیتِ واقعی که اگر واقعن رد کنند چی؟ این همه روز در قعر چاه به زور خودم را کشاندم پایش که به سرانجام برسانمش، و ــــ حتا نمیخواهم بهش فکر کنم. چیزهایی هست که آدم نباید بهش فکر کند.
۲. عاقلماندن سختم است. میدانم که بهترین و شاید تنها کاری که باید بکنم این است که صبور باشم و به قواعدِ دنیای جدید و قهرطوری که برای خودم ساختهام وفادار بمانم، یکهو نزنم بازی را به هم بزنم و هر چی ریسیدهام پنبه کنم، ولی هی چیزهای ریزریز پیش میآید که بزنم زیر همه چیز (خب، یکی دو تا چیز) و بعد مچ خودم را میگیرم و به خودم یادآوری میکنم که این انتخاب توست. تو راههای دیگر را رفتهای و حالا به این تعادل رسیدهای. از گوشهی صبر بهترت نیست.
پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۶
تولد بیستسالگیام برادرم برام نوشته بود که من با اشتیاقم به ادبیات شوقِ تحققنیافتهی او را در جایی غیر از زندگی او، در زندگی خودم، پاسخ میدهم. اولِ «جستوجو»ی پروست بود که برادرهام فکر کرده بودند کادوی خوبی برای شروعِ دههی سوم زندگیام است، و بود. حالا، در اواخر دههی سوم، به نظرم میآید این جملهای که برام نوشته بود خلاصهای است از نوعِ روابط من با آدمها. واقعیتی که تازه بهش حساس شدهام این است که انتخاب من، واقعیتِ زندگی من، برای اینکه شغلم نوشتن و ترجمه باشد شوقِ تحققنیافتهی خیلی از نزدیکان من است. و این شوق تحققنیافته، این جذابیتِ دورادور، شاید برای من ابزاری باشد برای اتصال به آدمها، اما یک کمی که پیش بروم معلوم میشود که این اتصال صرفن مماسشدن بوده، آن هم نه با من، با پارههای پراکندهام که در این انتخاب همسو شدهاند و با این سبک زندگی که در ضمن هم مادی و هم روانی پرخطر و لبِ مرزی است و لااقل من هنوز نتوانستهام تویش به جای امنی برسم که همهاش خطر افسردگی و بیپولی بیخِ گوشم نباشد، که با شوقی که توی خودشان گم شده.
اشتراک در:
پستها (Atom)